دلنوشته ها و داستانها

پست های وبلاگ دلنوشته ها و داستانها از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

#لشکر یزید به سوی کربلا

 

 

#لشکر یزید به سوی کربلا

  هنوز آفتاب روز چهارم محرم از منتهی‌الیه افق برنخاسته بود که کنانه بن ‏عتیق به کاروان حسین (ع) ملحق شد. کنانه بن عتیق پیرمردی از ی کربلاست که در حمله نخست به ‏شهادت رسید و از عابدان و قاریان آن شهر بود و در ایامی که سیدال (ع) به کربلا ‏رسید، خود را به آن حضرت رساند. کنانه یکی از اصحاب علی (ع) بود که در رکاب آن ‏حضرت یک پای خود را ازدست‌داده بود.‏

همچنین در این روز عبیدالله ‏بن زیاد مردم را در مسجد کوفه گردآورد و خود به منبر رفت و گفت:ای مردم! شما آل ‏سفیان را آزمودید و آن‌ها را چنان‌که می‌خواستید یافتید، یزید را می‌شناسید که دارای سیره ‏و طریقه‌ای نیکو است و به زیردستان احسان می‌کند و عطایای او بجاست. پدرش نیز ‏چنین بود و اینک یزید دستور داده است که بهره شما را از عطایا بیشتر کنم و پولی نزد ‏من فرستاده است که در میان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسین ‏بفرستم! این سخن را به گوش جان بشنوید و اطاعت کنید.‏
سپس از منبر به زیر آمد و برای مردم شام نیز عطایایی مقرر کرد و دستور داد تا در تمام ‏شهر ندا کنند که مردم برای حرکت آماده باشند و خود و همراهانش به‌سوی نخیله ‏حرکت کرد و حصین بن نمیر، حجار بن ابجر، شبث بن ربعی و شمر بن ذی‌الجوشن را به کربلا ‏گسیل کرد که عمر بن سعد را در جنگ با حسین کمک کنند.

پس از اعزام عمر بن سعد به ‏کربلا، شمر بن ذی‌الجوشن اولین فردی بود که با چهار هزار نفر ی آزموده برای جنگ ‏با حسین (ع) اعلام آمادگی کرد و بعد یزید بن رکاب کلبی با دو هزار نفر، حصین بن ‏نصیر با چهار هزار نفر، مضایربن وهینه با سه هزار نفر و نصر بن حرثه با دو هزار نفر ‏که جمعاً بیست هزار نفر می‌شدند به‌سوی کربلا رفتند.

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #لشکر یزید به سوی کربلا - هزار ,مردم ,حسین ,یزید ,کربلا , ,هزار نفر، ,چهار هزار , حسین ,لشکر یزید
#لشکر یزید به سوی کربلا هزار ,مردم ,حسین ,یزید ,کربلا , ,هزار نفر، ,چهار هزار , حسین ,لشکر یزید
#چرا به مداح چند میلیون پول بدهیم؟!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«چرا به مداح چند میلیون پول بدهیم؟!»

 و قابل توجه آن که برای تمامی آنها نیز یک جایگزین شعاری دارند، مبنی بر این که «پولش را به فقرا بدهیم!». البته این شعارها را بیشتر انی می‌دهند که اساساً نه تنها هیچ گونه عشق و علاقه و عاطفه و وابستگی ندارند، بلکه اصلاً اعتقادات درستی هم ندارند، بنابر این، نه تنها با هر گونه مجلس دینی مخالفند، بلکه نه پولی به مداح یا زیارت می‌دهند و نه به جایش پولی به فقیری می‌دهند؛ البته اگر پوست فقیر را نکنند، جای شکر دارد.

الف) اولین اشکال این شبهه و سوال، این است که میخواهد دو عمل خیر و خیلی بزرگ را در مقابل هم قرار دهد و به غلط، یک نوع #تضاد بین آنها ایجاد کند! درصورتی که هر کاری باید درجای خودش انجام شود و ما باید سعی کنیم که همه ی کارهای خیر را به قدر توان و همت مان انجام بدهیم و نه اینکه بخواهیم دو عمل درست را در مقابل هم قرار دهیم تا یکی را اب و بی اهمیت نمایش بدهیم!! من هم برای عزاداری حسین علیه السلام جی میدهم و هم عاشق خدمت به مظلومان و فقرا و نیازمندها هستم

 

ب) چه ی گفته که باید چند میلیون به یک مداح داد که می‌پرسند: «چرا باید داد؟»، خوب ندهند. مگر چند میلیون به یک مداح دادن، جزئی از مراسم عزاداری می‌باشد؟!

 

ج) موضوع جشن یا عزاداری یک مقوله است، چگونگی اجرای آن، یا مجلس‌داری و ... یک مقوله دیگری است. یکی برای مجلس عروسی‌اش، خویشان و آشنایان نزدیک را جمع می‌کند و ولیمه‌ای می‌دهد؛ دیگری آن مراسم را در باغ و باشگاه، با ورودی نفری سیصد تا پانصد هزار تومان می‌گیرد و پانصد نفر را نیز دعوت می‌کند و چند ده میلیون هزینه می‌کند – یکی برای ختم و عزاداری، مجلس ساده‌ای برگزار می‌کند و احیاناً ناهار یا شامی نیز می‌دهد، دیگری حلوایش را نیز به جایی سفارش می‌دهد که دیسی 50 تا 100 هزار تومان از او می‌گیرند و یا در فلان تالار و هتل مجلس می‌گیرد.

اما، آیا ی می‌گوید: اصلاً مجلس عروسی یا عزا نگیریم و پولش را به فقرا بدهیم؟! اما راجع به هر هزینه‌ی عبادی، این فرمول را دارند و فریاد می‌زنند!

 

د) مداحی نیز یک هنر، صنعت و حرفه است. خواه مداح رایگان مداحی کند و خواه کمی هم پول بگیرد و یا چند میلیون بگیرد. مداح، مانند هر هنرمند دیگری، شش ماه و حتی یک سال، وقت گذاشته، تعلیم دیده و تمرین کرده تا این هنرش را خوب‌تر به نمایش بگذارد و بهتر اجرا نماید. پس منعی ندارد اگر این هنر را حرفه‌ی خود نموده باشد، و بابت آن پولی هم بگیرد.

 

ه) فرض کنید که شخص متمولی، در ایام دهه محرم (یا ...) مجلسی را ترتیب داده است و می‌خواهد در این مجلس صدها یا هزاران نفر را جذب نموده و پذیرا باشد، از این رو برای تمامی شئون آن هزینه می‌کند. از مکان، نور و صدا گرفته، تا پذیرایی و مداحی. حالا نیت او چقدر خالص است، مقوله‌ی دیگری است و اگر نیتش خوب و خالص نباشد، خودش باخته است؛ اگر چه دیگران فایده ببرند؛ اما آیا اصلش کار خطایی قلمداد می‌گردد؟!

 

و) هنرمند مداح نیز بابت کارش و اجرایش [کم یا زیاد] پول می‌گیرد؛ آیا ی می‌تواند بگوید که اشکال دارد و یا بگوید: «پول زیاد دادن، جزئی از عزاداری است و باید چند میلیون به مداح بدهند و اگر ندهند، نذر آنها قبول نیست»؛ همان مداح نیز اگر دلش بخواهد، در جایی رایگان هنرمندی می‌کند و در هر حال او نیز اگر نیتش خوب باشد که فایده می‌برد و اگر نباشد، باخته است؛ هر چند دیگران فایده ببرند.

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #چرا به مداح چند میلیون پول بدهیم؟! - مداح ,میلیون ,می‌کند ,مجلس ,عزاداری ,مداحی ,باخته است؛ ,دیگران فایده ,هزینه می‌کند ,هزار تومان ,دادن، جزئی
#چرا به مداح چند میلیون پول بدهیم؟! مداح ,میلیون ,می‌کند ,مجلس ,عزاداری ,مداحی ,باخته است؛ ,دیگران فایده ,هزینه می‌کند ,هزار تومان ,دادن، جزئی
#ورود کاروان به کربلا(شعر)

 

 

#ورود کاروان به کربلا(شعر)

آمدی ای حاجی کرب و بلا حجت قبول
سر در آوردی چرا از نینوا حجت قبول

صاحب کعبه! چرا از کعبه آواره شدی
کعبه‌ات اینجاست ای خون خدا؟ حجت قبول

این بیابان جای اهل‌البیت پیغمبر نبود
پس چه شد آن وعده‌ها آن باغ‌ها حجت قبول

قاضریّه جای امنِ منزل و بیتوته نیست
آمد استقبال‌تان سر نیزه‌ها حجت قبول

گوئیا این سرزمین قربانگه یاران توست
قتلگاهت می‌شود جای منا حجت قبول

از حرم تا قتلگه سعیِ صفا و مروه است
ای عجب حج شما دارد صفا حجت قبول

جای زمزم خون بجوشد از گلوی اصغرت
هدیه کردی کودک شش‌ماهه را حجت قبول

تا قدم بر خاک پاک کربلا بگذاشتی
قلب زینب شد پر از درد و بلا حجت قبول

گفتی ای ساقی ببین بِین دو نهرِ آب را
پشت آن گودال کن خیمه به‌پا حجت قبول

ای علمدار م بارها را وا کنید
خارها را از بیابان کن جدا حجت قبول

دختر نازم که جا خوش کرده بر دوشِ عمو
بر زمین پایش نیاید یا اخا حجت قبول

اکبرم اینک برای خواهرم گیرد رکاب
هیچ نامحرم نبیند را حجت قبول

می‌رسد روزی که یک مَحرم نداری زینبا
بعد من هستی اسیر اشقیا حجت قبول

زیر سم اسب‌ها این استخوان‌ها بشکند
پس ندا آید ز عرش کبریا حجت قبول

می‌رود سرها به نیزه می‌شوم من بی‌کفن
از جنان گوید مرا خیرالنساء حجت قبول

حجّ ابراهیمی از حجّ حسینی سر زند
ای مرید کشته‌های کربلا حجت قبول

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #ورود کاروان به کربلا(شعر) - قبول ,کربلا ,ورود کاروان
#ورود کاروان به کربلا(شعر) قبول ,کربلا ,ورود کاروان
#نیروی انتظامی ایران

 

 

 

 

نیروی انتظامی ایران

نیروی انتظامی ایران (با به طور مخفف ناجا) پلیس ایران است که در سال ۱۳۷۰ خورشیدی از ترکیب شدن شهربانی ایران و ژاندارمری ایران و نیز کمیته انقلاب ی به وجود آمد و در حال حاضر بطور رسمی نیروی اصلی مسئول حفظ امنیت داخلی ایران است. اما در کنار این نیرو، نهادهای دیگری مانند بسیج و پاسداران نیز عملاً در کار امنیت اجتماعی دخیل هستند.

سیر تشکیل و قانون نیروی انتظامی

تاریخ برقرای امنیت شهری و کشوری به صورت مدرن به یک سده پیش باز می‌گردد. ناصرالدین شاه قاجار در مجموعه سفرهایش به قارهٔ اروپا و بازدید پلیس جدید در آن مناطق و با به‌کارگیری یک افسر ایتالیایی تبعهٔ اتریش به نام کنت دومونت فورت نخستین سامانهٔ پلیسی نو را در ایران بنیان نهاد.

پلیس در ایران برای مدت زمانی طولانی از ۲ بخش اصلی شهربانی (نظمیه) و ژاندارمری (که خود شامل دو بخش ژاندارمری مرزی و ژاندارمری روستایی می‌شود) تشکیل شده بود. کمیته انقلاب ی نیز به عنوان یکی از اجزاء اصلی برقراری نظم و امنیت داخلی کشور و حفاظت از اصول ارزشی ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ به این سامانه پلیسی اضافه گشت.

افزایش کارکنان پلیس پس از انقلاب ۱۳۵۷ و وم ترکیب این نیروها عاملی شد تا در سال ۱۳۷۰ خورشیدی با تصویب مجلس شورای ی، این ۳ سازمان انتظامی در یکدیگر ترکیب و سامانه پلیسی یکدستی حاصل شد. «قانون نیروی انتظامی ایران» در سال ۷۰ در مجلس تصویب شد و طی آن ۱ سال به ت برای تشکیل نیروی انتظامی فرصت داده شد. بر پایه  مقررات تازه، پلیس ایران قسمتی از ستاد نیروهای مسلح و زیر نظر وزارت کشور گردید و در پیروی از ایران قرار گرفت.

 

 

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #نیروی انتظامی ایران - ی ,جمهوری ,انتظامی ,نیروی ,پلیس ,امنیت , ,نیروی انتظامی , ی ایران ,انتظامی جمهوری ,انقلاب ۱۳۵۷ , ایران ,انتظ
#نیروی انتظامی ایران ی ,جمهوری ,انتظامی ,نیروی ,پلیس ,امنیت , ,نیروی انتظامی , ی ایران ,انتظامی جمهوری ,انقلاب ۱۳۵۷ , ایران ,انتظ
#تب مژگان 51

#تب_مژگان 51

انگشت شصتم مدام میرفت روی صفحه گوشیم و برمیگشت... مونده بودم چی جوابش بدم... یک دقیقه فکر ... بالا ه شماره بهش داده بودم که برام زنگ بزنه... پس باید جوابش میدادم... و حتی اگر همون موقع میگفت میخوام ببینمت، باید یا قبول می و یا یه بهانه درست و حس میاوردم...

جوابش دادم و نوشتم: «سلام. درخدمتم!»

نوشت: «خدمت از ماست جنتلمن! شما نباید یه حالی... احوالی از ی بپرسی که زدی ناکاراش کردی؟!»

نوشتم: «بزرگواری... اما شما هم نباید یه اسی... زنگی... تک زنگی بزنی تا بدونم بالا ه چی شد و چی نشد؟ من که نمیتونستم و صلاح هم نبود که اونجا تلپ بشم!»

نوشت: «ماشالله کم هم نمیاریا... راستی آقای رییس جمهور آینده، الان چیکار میکنی؟»

نوشتم: « والا تا همین حالا دستم بند بود و داشتم هیئت تم را میچیدم تا بیست سال دیگه وقتی میخوام لیستش را بدم مجلس، هول نشم! ... فقط نفتم مونده... حالا چطور مگه بانو؟!»

نوشت: «چقدر با حالی شما ... نه... جدی پرسیدم... الان جایی هم مشغولی؟!»

نوشتم: «از شرایط استخدام، الان فقط ریشش را دارم... دارم تلاش میکنم تا کوتاهش ن ، یه جایی دستم بند بشه! ... ضمنا نگو الان واسم کار سراغ داری و دختر یه پیرمرد ترلیون دار هستی که میخواد دومادش یه پسر نجیب و خانواده دار باشه ... که اصلا باورم نمیشه و میرم میخوابم»

نوشت: «داری منو میکشی از بس خندیدم... پرستارا اومدن با تعجب نگام میکنن... یه کم مراعات منم ... پس هنوز بیکاری؟! تحصیلات هم داری؟»

نوشتم: «آره ... اصلا خوراکم تحصیلاته... ارشد مدیریت آبیاری گیاهان دریایی خوندم!»

نوشت: «لطفا جدی باش دیگه! اصلا اینجوری من حریف تو نمیشم... فردا صبح پاشو بیا تا با هم حرف بزنیم!»

نوشتم: «از شوخی که بگذریم... این حرفها را زدم تا فقط یه کم روحیه بیماری و بیمارستانی از شما دور بشه و یه کم بخندید... از بابت دعوتتون هم تشکر... تعارف نمیکنم... قصدم بی ادبی هم نیست... لطفا اگر باید هزینه درمان و یا خسارتی پرداخت کنم بگید تا تقدیم کنم... »

نوشت: «حالا چرا یهو لحنت عوض شد؟! ... لطفا فردا بیا اینجا میخوام ببینمت! این که دیگه لفظ قلم حرف زدن نداره!»

نوشتم: «قول نمیدم... ببینم حالا چی پیش میاد... اما اینو جدی گفتم که تمام هزینه های درمان و خسارتتون با من!»

نوشت: «حالا تا هزینه های درمان و خسارت... تو پاشو بیا... به اونم میرسیم... امری نیست؟»

نوشتم: «نه... تشکر که پیام دادید... نمیدونستم خودم چطوری باید باهاتون صحبت کنم و از شرمندگی اون روز که زدم دمار از روزگارتون درآوردم و افلیج و بیچاره دنیای و آ تتون دربیام!»

نوشت: «مگر دستم بهت نرسه... چنان افلیج دنیا و آ تی نشونت بدم که نگو!»

نوشتم: «استغفرالله... دستم بهتون نرسه چیه؟ ... نه حالا میخوای برسه! ... آقا ما رفتیم... شب بخیر!»

نوشت: «شب شما هم بخیر رییس جمهور آینده!»

صد بار پیامش را تا صبح خوندم... تا صبح که نه... تا وقتی که خوابم برد... به چند روش مختلف، آنالیزش ... همه روش ها فقط یک جواب داد... یا خیلی خیلی حرفه ای داره عمل میکنه و یا حداقل اینبار داره صادقانه عمل میکنه و قصد زرنگ بازی نداره...

بعد از اذون صبح که خوندم، زنگ زدم برای بچه های مستقر در بیمارستان... گفتم از حالا تا ساعت 9 صبح، گزارش لحظه به لحظه میخوام... حدودای ساعت هفت از خونه راه افتادم و مستقیم به طرف بیمارستان رفتم...

در راه، یکی از بچه های بیمارستان زنگ زد و گفت: محمد جان! علاوه بر شما و این خانوم چلاق، ی دیگه هم قرار بوده اینجا باشه؟»

گفتم: نه چطور؟!

گفت: آخه الان یکی اومد داخل و رفت پیش اون خانمه... به نام «خانم کمالی» !!!

ادامه دارد...

 

@mohamadrezahadadpour

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.

نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #تب مژگان 51 - »نوشت ,الان ,»نوشتم ,حالا ,میخوام ,دستم ,»نوشت «حالا ,رییس جمهور
#تب مژگان 51 »نوشت ,الان ,»نوشتم ,حالا ,میخوام ,دستم ,»نوشت «حالا ,رییس جمهور
#محرم

 

میلیونها مردم عمر 57 ساله د؛ در آن سال و پس از آن و پیش از آن بسان برگهای زرد چنان فرو ریختند که اثری از وجود آنها و احوال آنها و از خوشی و ناخوشی آنها باقی نماند؛ ولی یک عمر 57 ساله حسین [علیه السلام] چنان شور و غوغایی در جهان به سود حق و حقیقت و به زیان ستمگری و شقاوت؛ برانگیخت که کمتر ی بر آن ناآشنا ماند و در غم و اندوه بزرگ آن انباز نشد.

کتاب زندگانی حسین علیه السلام - زین العابدین رهنما

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #محرم - علیه السلام ,حسین علیه
#محرم علیه السلام ,حسین علیه
# اهل اء

                               

         «اِنّما یُریدُ اللّه ُ لِیُذهِبَ عَنکُم الرِّجسَ اَهلَ البَیت و یُطَهِّرکُم تَطهیرا؛

               (احزاب - 33 )

جز این نیست که خدای می خواهد تا بِبَرد از شما پلیدی گناه را ای اهل بیت پیغمبر و پاک گرداند شما را از معاصی، پاک گردانیدنی».

استعاره «رجس» برای معصیت و تصریح به «تطهیر» برای دوری از معصیت است و به اتفاق جمیع امت، مراد به اهل بیت، آل پیغمبرند و خلاصه معنی این که ای اهل پیغمبر! اراده الهی تعلق گرفته به این که خطیئات و سیّئات را از شما دور سازد تا دُنباله های عصمتِ شما، به گرد عصیان آلود و آغشته نشود و از گناهان کبیره و صغیره، مُنزّه باشید و معصوم.

در اسناد آمده که ام سلمه فرمود که: روزی حضرت فاطمه علیهاالسلام طعامی پخته و ساخته بود و در دیگ گلین (سفالی) به نزد سیدعالمین آورد و آن روز آن سروَر در خانه من بود. چون فاطمه علیهاالسلام آن طعام حاضر گردانید، حضرت خواجه عالم فرمود که: ای نور دیده من! علی را با دو فرزند خود بِطَلَب تا با من این طعام بخورند.

پس چون ایشان حاضر شدند همه از آن طعام بخوردند. [در این حال] جبرئیل از نزد ملک جلیل در رسید و این آیه آورد که «اِنّما یُریدُ اللّه َ...» سپس آن سروَرِ دین و مرکز دایره یقین، کِسایی (عبایی) را بر ایشان انداخت و فرمود: بار خدایا! اینان اهل بیت منند و نزدیکان منند. بار خدایا! پس دور گردان از ایشان رجس و پلیدی و پاک نما ایشان را.

پس من چون این دعا را از آن حضرت شنیدم، گفتم: یا رسول اللّه ! آیا من با شما هستم؟ پیغمبر فرمود: تو رتبه اهل بیتِ من نداری، امّا زنی نیکو کرداری و به صفات حمیده و خصال پسندیده موصوفی.

در روایت است که ی می گفت: من دَه ماه مُلازم حضرت رسول بودم. هر روز می دیدم که آن سرورِ دین پرور، در وقت صبح دم می آمد و دست مبارک بر در سرای شاه اولیا و فاطمه زهرا علیهاالسلام می نهاد و می فرمود: «السّلامُ علیکُم و رَحمَةُ اللّه ِ و بَرَکاتُهُ» و ایشان در جواب می فرمودند: «و عَلیکَ السّلام یا رسولَ اللّه ِ و رَحمتُ اللّه ِ و برکاتُه». چون سیدعالم جواب ایشان می شنید می فرمود که: «اِنّما یُریدُ اللّه َ ...» و بعد از تلاوت این آیه بر ایشان، مراجعت می فرمود و به مُصلاّی خود می رفت و مشغول می شد.

و نیز از عایشه روایت است که گفت: به خدا سوگند که من دیدم علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام و حسن علیه السلام و حسین علیه السلام را که پیغمبر، ایشان را در زیر جامه ای جمع کرد و آن جامه را در سر ایشان کشید و فرمود: بار خدایا! این ها اهل بیت و خویشان نزدیک مَنند، پس رجس را از ایشان دور کن و ایشان را پاک و پاکیزه گردان از شومیِ معصیت. و مخفی نیست که در این آیه، دل است بر عصمت آل عبا به جهت تأکیدی که صورت گرفته است و غیر آل عبا معصوم نیستند.

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # اهل اء - ایشان ,فرمود ,اللّه ,فاطمه ,علیهاالسلام ,حضرت ,علیه السلام ,فاطمه علیهاالسلام ,یُریدُ اللّه ,«اِنّما یُریدُ ,«اِنّما یُریدُ اللّه
# اهل اء ایشان ,فرمود ,اللّه ,فاطمه ,علیهاالسلام ,حضرت ,علیه السلام ,فاطمه علیهاالسلام ,یُریدُ اللّه ,«اِنّما یُریدُ ,«اِنّما یُریدُ اللّه
# حسد

 

عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی‏ عَبْدِ اللَّهِ علیه

السلام قَال َیَقُولُ إِبْلِیسُ لِجُنُودِهِ أَلْقُوا

 بَیْنَهُمُ الْحَسَدَ وَ الْبَغْیَ فَإِنَّهُمَا یَعْدِلَانِ عِنْدَ

 اللَّهِ الشِّرْکَ.

  صادق علیه السلام فرمود           

ابلیس به لشکریانش گوید :
 بیفکنید میان مردم حسد و سرکشى را که آنها نزد خدا با شرک برابرى مى ‏کند.

وسائل الشیعه ۱۵ /ابواب جهادالنفس /باب ٧۴ /حدیث ٣

             

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # حسد
# حسد
#اعترافات به یک زن 3

#اعترافات به یک زن

#قسمت سوم


اون زن، سر چهارراه ایستاده بود و ماشینها یکی یکی براش توقف می د و با بوق و خواهش وتمنا درخواست همراهی باهاش رو داشتند! میخواستم ببینم ع العمل تو در مقابلش چیه؟ ! تو باعصبانیت رو به ندا (همون دوستت)کردی گفتی خدا لعنت کنه این هرزه ها رو.میبینی چندتا مرد براش ترمز میکنن؟تو و ندا هم منتظر ماشین بودید.ولی هیچ محلتون نمیداد تا زمانی که اون زن اونجا بود.خیلی عصبانی شدی.آخه هم دیرت شده بود هم از هرزگی اون کفری شده بودی.با عصبانیت رفتی سمتش گفتی پس چرا سوار نمیشی؟؟ واسه چی اینهمه مدت چهار راه و بند آوردی؟ اون زن با تعجب نگاهت کرد و عینک دو رو درآورد گفت.:جانم؟؟؟ گفتی: زهرمار جانم.!وسط چهار راه جای هرزگی نیست.اونم بهش برخورد با عصبانیت بهت گفت هرزه هفت جدوآبادته......
هههههه!!!!چه دعوای مفصلی راه انداختید تو چهارراه!!!ملت هم مثل من میخندیدند.چونکه بعضیاشون مثل من از دیدن این صحنه ها خوششون میاد.خوب حق دارن! اینم تفریحیه واسه خودش.تو با کیفت افتادی به جون اون زن و اونم روسریتو درآورد موهاتو پریشون کرد. امان از این دوستت ندا که همیشه کاسه ی داغ تر از آش بود.هیچ وقت ازش خوشم نمیومد.بخاطر همین مختو زدم باهاش بهم بزنی.اون هی میکشیدت کنار و روسریتو برداشت انداخت سرت. اون زن به مردهایی که میخواستن  از تو سواش کنن حرف استخون سوزی گفت.نه که فکر کنی من یادش دادما نه.شما از یه جایی به بعد دیگه واسه ده کاریهاتون احتیاحی به من ندارید.خودتون میشید.!گفت: زنیکه دهاتی امل، فضول مردمه. فک کرده چهار راه و یده.اینا از بس عقب مونده اند و بوی گند عرقشون شوهراشون و عاصی کرده میترسن یه وقت امثال من دل شوهراشونو ببریم.!!!!قیافه ی تو دیدن داشت.مخصوصا وقتی که طرف تو فقط ندابود و طرف اون یک عالمه مرد آب دهن راه افتاده که اون وسط لابه لای هیاهوی شما دوتا به خواست من از حضور اون زن، با دست و انگشتشون یک فیضی هم میبردند.! تو خیز برداشتی سمتش گفتی امثال توی هرزه نمیتونن زندگی آدمهایی چون منو اب کنن.شوهر من به صورت کثیف تو یک نگاه کوچیکم نمیندازه.لیاقت تو یکی عین خودته.لیاقت تو مر اند که وجودشون مثل خودت بوگند میده و عین خودت هزار ویکی درد بی درمون دارند. ندا بازوتو کشید از میون جمعیت آوردت بیرون و هی با سقلمه هاش بهت میگفت تموم کن زشته. نمایش نده! ما با اون فرق داریم.پس حیا ون دختر .!!!اون برع من از دستت عصبانی بود.میگفت تو با رفتار نسنجیدت آبروی مسلمونها رو بردی! البته حرفهای اون مهم نبود.چون همونجا بهت یاد دادم چی بگی دهنشو ببندی تا دیگه وسط حال ابت شرو ور بارت نکنه.
خلاصه از همون روز رفتم تو نخ تو وزندگیت
ادامه دارد...

نویسنده : ف ـ مقیمی

https://telegram.me/ hdeltangi


ارسال مطالب بدون ذکر نام نویسنده و کپی بدون لینک کانال اشکال شرعی وقانونی دارد.

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #اعترافات به یک زن 3 - گفتی ,چهار ,هرزه ,واسه ,سمتش گفتی ,اعترافات
#اعترافات به یک زن 3 گفتی ,چهار ,هرزه ,واسه ,سمتش گفتی ,اعترافات
#آداب_دعا
 

 

 

المومنین (علیه السلام ) فرمود :

  •  چون حاجتی به درگاه خدا داشتی آن را با دعا و درود بر و آل او (علیهم
  • السلام ) آغاز کن آن گاه حاجتت را بخواه ، خدای تعالی کریم تر از آن است که از او
  • دو حاجت درخواست شود؛ یکی را برآورد و دیگری را وانهد .


         شفا و مشکل/10


عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #آداب_دعا
#آداب_دعا
#رهایی از شب 177
═══════ ೋღ
عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #رهایی از شب 177 - گفتم ,چقدر ,دختر ,دستش ,خیلی ,گرفتم ,دختر جوان ,لبخندی دوستانه
#رهایی از شب 177 گفتم ,چقدر ,دختر ,دستش ,خیلی ,گرفتم ,دختر جوان ,لبخندی دوستانه
# تب مژگان 48
#تب-مژگان 48

اون شب، مژگان حس گریه کرد و به یاد مادرش کلی برام حرف زد... حدودا دو سه ساعت باهم حرف زدیم... نکته ای که توی ذهنم بود خیلی تقویت شد... جوری که وقتی سوار ماشینم شدم، حدودای ساعت 9 و 10 بود اما دلم نمیومد تا صبح صبر کنم... به خاطر همین وقتی به چهار راه زند رسیدم، نرفتم طرف خونه... رفتم اداره...

وقتی رسیدم، از یکی از خواهرای حیاط خلوت پرسیدم که نفیسه خوابه یا بیدار؟! ... گفتنند: بیداره... معمولا شبها دیر میخوابه... شامش خورده... الانم داره تلوزیون میبینه...

هماهنگ و بهش اطلاع دادن که میخوام ببینمش... قبول کرده بود و خلاصه رفتم پیشش... این بار وقتی منو دید، علاوه بر روسری و رعایت چیزای ساده، جلوم بلند شد و سلام کرد... سلام و علیک کردیم و نشستیم...

گفتم: امیدوارم بهت سخت نگذشته باشه... به جز دیدار اولمون... که البته اونم... حالا ولش کن... میخوام یه چیزی را بهت بگم اما میخوام قول بدی تمرکز داشته باشی و کمکم کنی تا بتونم کمکت کنم... باشه؟

گفت: دیگه بدتر از مرگ مژگان که نیست... باشه... بفرمایید...

گفتم: من تقریبا همه کارهای بدی که انجام دادی و یا مجبورت د را اطلاع دارم... حتی پرینت حساب های بانکی که به نام مادر بیچارت بود و پول ها را به اون حساب میریختند را دارم... همچنین مهمونی های بدی که رفتی... برای اینکه بدونی نه تنها از بازی پرت نیستم بلکه اطلاعاتم بیشتر از این حرفهاست، باید بدونی که حتی اطلاع دارم که از طرف کمالی شده بودی که به هر طریقی شده به پدر مژگان نزدیک بشی... اما به خاطر تقیدات مذهبی و مشغله های بابای مژگان و چیزای دیگه نتونستی این کار را ی... حالا چیزی که میخوام بدونم... باید بدونم که بتونم کمکت م... اینه که دقیقا درباره بابای مژگان ازت چی میخواستن؟!

نفیسه اولش آب دهنش را قورت داد... معلوم بود که حس هول شده... بهش آب تعارف و بهش گفتم آروم باشه... یه کم آروم تر شد... بعد شروع کرد و گفت:

«برای دل من، مژگان همه چیز بود اما برای کمالی، بابای مژگان... من دوس داشتم فقط با مژگان باشم اما کمالی و شروین میگفتند که باید برم به طرف بابای مژگان... میگفتند که ما مدیون همسرش هستیم... باید این روزا که داره تحمل فقدان همسرش میکنه، کمکش کنیم تا بتونه مثل دخترش آسوده تر بشه و به آرامش برسه...

اما من نتونستم... علتش این بود که بابای مژگان، معمولا خونه نبود... وقتی هم خونه بود، اینقدر سرسنگین و کم حرف بود که من حتی جرات نمی برم توی اتاقش... حتی ازش میترسیدم...مرموز بود برام... به کمالی و شروین هم گفتم... اونها گفتند میدونیم که آدم سفت و سختیه... به خاطر همین دوس داریم کمکش کنیم...

دو سه ماه وقتی که به من داده بودند، شد چهار پنج ماه... بابای مژگان اصلا خط نمیداد... وقتی هم میرفت از خونه، در اتاقش هم قفل میکرد... اصلا لب تاپ و کامپیوتر هم نداشت...»

به نفیسه گفتم: چرا به اتاقش و لب تاپ داشتن و یا نداشتنش توجه کردی؟ علت خاصی داشت؟

نفیسه گفت: «آره خب... شروین گفته بود وقتی بهت توجه نمیکنه، مثل دخترش باش... بشو مژگانش... کارای شخصیش را واسش انجام بده... اتاقش را تمیز کن... ببین لب تاپش کجاست و برو تمیزش کن و روش گل بذار... اگر برچسب زده روی دوربین لب تاپش، بردار و به جاش برچسب دخترونه بزن تا دلش باز بشه...»

گفتم: اصلا بهت توجه نمیکرد؟ بعدش چی شد؟

نفیسه ادامه داد: «وقتی کمالی و شروین فهمیدن که بابای مژگان اصلا منو آدنم حساب نمیکنه، قرار گذاشتن که واقعا از تنهایی درش بیارن... نمیدونم چطوری؟ اما ... یه چیزی یادم اومد... شروین بهم گفت که یه کیف دستی هست که مشکی هست و معمولا قفل هست و در دسترس نیست... ما احساس میکنیم که بابای مژگان قرص مصرف میکنه... به خاطر همین باید قرصش را ترک کنه... قرصش توی کیفه... تو نمیتونی در کیف را باز کنی... پس حداقل تلاش کن یه جوری کیفش را از خونشون کش بری... اما شروین فکر میکرد که بابای مژگان شاسکوله... بالا ه نشد و نتونستم... هیچی... تا اینکه یه روز خانم کمالی به من گفت که باید برای بابای مژگان یه خانم خوب پیدا کنیم تا بتونه باهاش ازدواج کنه و زندگیشون بهتر بشه...»

گفتم: خب اسمش چی بود؟ کمالی چیزی برات نگفت؟

نفیسه گفت: چرا بابا... فهمیدم کیه... وقتی اسمش شنیدم، مطمئن شدم که نتونستم یتم را خوب انجام بدم... تنها کاری که تونستم م این بود که مژگان را با اون خانم خوشکل چادری آچار فرانسه آشنا کنم... مژگان هم بعد از چند جلسه عاشق رفتار و محبتش شده بود و واسه باباش میپسندیدش... اسم اون خانم «سهیلا» بود...

ادامه دارد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.

نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # تب مژگان 48 - مژگان ,بابای ,شروین ,کمالی ,گفتم ,اتاقش ,بابای مژگان ,خاطر همین ,مژگان اصلا ,کمکش کنیم ,اطلاع دارم
# تب مژگان 48 مژگان ,بابای ,شروین ,کمالی ,گفتم ,اتاقش ,بابای مژگان ,خاطر همین ,مژگان اصلا ,کمکش کنیم ,اطلاع دارم
#تب مژگان 37
#تب_مژگان 37

جلسه اول بازجویی نفیسه خوب بود... به نکات خوبی اشاره کرد... رفتم سوار ماشینم شدم... میخواستم یه سر برم شاهچراغ... خیلی وقت بود که تنها سر نزده بودم... وقتی گوشیمو دیدم، دیدم عمار یکی دوبار زنگ زده بود... زنگ زدم واسش... گفت میخوام ببینمت... گفت اتفاقی نیفتاده اما دوس دارم بعضی از چیزها را همین حالا بهت بگم بلکه در روند پرونده به دردت بخوره...

رفتم پیشش... وقتی درب خانه امن باز شد و رفتم داخل... هنوز پارک نکرده بودم که دیدم عمار روی صندلی حیاط نشسته و منظر منه... سلام کردیم و نشستم پیشش... از حال مژگان پرسیدم... گفت: خوبه الحمدلله...

گفتم: «دو تا تیم در حال بررسی پرونده ترور دیروز هستند... چون یکی از بچه ها را هم با خودشون بردند... پیش بینی من اینه که ممکنه یا بخوان تبادل کنند یا زنده اش نمیذارن... یکی از افرادی که تو زرد از آب دراومده، هفته قبل، زن و بچه اش را فرستاده ترکیه... احتمالا خودش هم داره میره اونجا... یکی از بچه های تیم «سایه» مثل شبح دنبالشه... یکی دو نفر هم دارن همین پرونده خودمون را تهیه و تنظیم میکنند... راستی با من کاری داشتی؟ جانم! درخدمتم...»

عمار شروع کرد و گفت: «حرفه ما اینقدر سکرت و مبهمه که حتی از اوضاع و احوال خانوادگی همدیگه خبر نداریم... منم نمیدونم تو چند تا بچه داری و یت موازیت چیه و ... به خاطر همین، هیچ نفهمید خانمم از دنیا رفته و دو تا بچه دارم... جز مقامات بالادستی که حتی از آب خوردن منم اطلاع دارن... ولی من یه نفر هستم... حداقل سه نفر دیگه با من زندگی می د که اونها شوهر و بابا میخواستن... خانمم و دو تا بچه هام...

خانمم مدتی بود که احساس ناراحتی در ناحیه شکمش میکرد... بعد مشخص شد که مشکل از رحمش هست... عمل هم کرد و ظاهرا خوب شد... اما دو ماه بعدش هم دوباره مریض شد... اینبار کلیه اش بود... خیلی اذیتش کرد... بعد دیدیم داره لب و ابروش هم تیک میزنه و کج میشه... خیلی ترسیدیم... اینا همه اش در طول پنج ماه همه این بیماری ها ریخت روی سر خانم بیچاره من...
منم در طول همون پنج ماه، داشتم روی یکی از نفس گیرترین پروژه های استانی کار می ... در کل اون پنج ماه، فقط 20 روز تونستم خونه باشم و پیش زن و بچه هام بمونم... بقیه اش دوندگی می تا بالا ه پروژه خیلی پیش رفت... با اینکه دو تا شهید دادیم اما به برکت خون های بیگناه و پاک همونا تونستم پرونده را نسبتا کامل کنم و تحویل بدم...

محمد جان! من نه بابای بی غیرتی بودم و نه شوهر بی توجهی... دلم خوش بود که دارم خدمت میکنم و بچه هام هم از غم و اندوه بی مادری نجات پیدا کرده اند و دارن با دوستاشون زندگی میکنند... هر چند رفتارشون و تیپ و قیافشون داشت روز به روز بدتر میشد اما بهم گفتند اینا جوون هستند و با نسل ما فرق میکنن و این حرفها...»

دیدم عمار خیلی ناراحته... حرفهاش از ته دل بود... معلوم بود که خیلی بهم ریخته... دوس داشتم هرچه زودتر بتونه بیاد کمکم و منو از تنهایی در این پرونده دربیاره... چون قابلیت هایی داره که به دردم میخورد... بهش گفتم:

«من کاملا درکت میکنم... ما حتی تعداد بچه های همدیگه را هم نمیدونیم چه برسه به اسم و سن و سالشون... این شاید حرفه ای تلقی بشه... اما به نظر من یه عیب محسوب میشه... کاریش نمیشه کرد...

درباره تمام مشکلاتی هم که بعد از وفات خانمت برات پیش اومده، متاسفم... اما من اینجام که بتونم به بهترین رفیق کاریم کمک کنم... اما... اما راستش بخوای بدونی، تا همین جای ماجرا که پیش رفتیم... با اینکه خیلی وقت نیست که وارد این ماجرا شدم... اما سر نخ های بسیار بسیار بسیار خطرناکی جمع و جور که مرا بارها و بارها بیشتر از فتنه های منطقه میترسونه...

عمار! یه سوا ازت میپرسم... فقط جوابش یه کلمه است... میخوام فقط با آره یا نه جوابم بدی و هیچ توضیحی فعلا نمیخوام... باشه؟»
عمار گفت: باشه... بپرس... هر چی میدونی لازمه بپرس!

یه کم سکوت ... حدودا 30 ثانیه... به طرف آسمون یه نگاه ... نگاه عمار داشت خیلی بیشتر و بیشتر به من خیره میشد.. به چشماش زا زدم... لب باز و گفتم: «هر غیر حرفه ای اول میره سراغ پرونده پزشکی خانمت... ب الهی حرف زدم... اونم نظر منو داشت... اون هم معتقد بود که مرگ خانمت، نه تنها مشکوک نیست... بلکه قطعا... متاسفم که دارم رک میگم... خانمت قطعا به قتل تدریجی رسیده...

حالا سوال من اینجاست... پسرت برای اونها چه خطری داره که به مژگان گفتی از آرمان خیلی در اون 800 صفحه چیزی ننویسه... الان هم مثلا گم شده... مثلا ی ازش خبر نداره... ما هم همه حواسمون متوجه مژگان خانمه... سوالم اینجاست: چرا باید بعد از خانمت، آرمان حتی از مژگان هم خطرناکتر باشه برای اونا؟!!»

ادامه دارد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.

نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #تب مژگان 37 - خیلی ,مژگان ,پرونده ,عمار ,خانمت ,خانمم ,بسیار بسیار ,دیدم عمار
#تب مژگان 37 خیلی ,مژگان ,پرونده ,عمار ,خانمت ,خانمم ,بسیار بسیار ,دیدم عمار
#گپی با مخاطبان

تقدیر و شکر میکنم از دوستان عزیز بابت همراهی وبلاگ خودتون

همان طور که اطلاع دارید در این وبلاگ به طور هم زمان دو مورد

داستان ناب و آموزنده داریم که سعی میشه حداقل روزی سه

قسمت از آنها را در وبلاگ بزاریم این دو داستان تقریبا هر روز توسط

نویسنده گان محترم  نوشته شده و خدمت شما ارایه میشه

 یعنی این طور نیست که این داستانها قبلا نوشته شده باشه

و ما روزی چند قسمت از آنها را به معرض دیدشما بزاریم

لذا شما دوست داران فرهنگ و ادب فارسی را دعوت میکنیم

جهت دلگرمی نویسنده گان عزیز نظرات و پیشنهادات  سازنده

خودتان را برای ما ارسال کنید؛ انی که دوست دارند

جواب نظرات آنها را بطور خصوصی داده شود لطف کنند

آدرس وب سایت یا ایمیل خودشان را در نظرات بنویسند

 

با تشکر

س.ع. سبحانی

 

 

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #گپی با مخاطبان - نظرات ,وبلاگ
#گپی با مخاطبان نظرات ,وبلاگ
#تب مژگان 29
#تب_مژگان 29

دیگه فرصت برای از دست دادن نداشتم... همونجوریش هم معلوم نبود کی زنده است و کی مرده؟ ... دورخیز و با جفت گلد محکم به در زدم و قفل در را ش تم... و با سرعت وارد اتاق شدم... گلوله اول را حروم بازو و گلوله دوم را حروم استخون جناغ ی که چاقوش روی گردن عمار بود و حتی نوکش را هم داشت فرو میکرد...

سریع پاشدم... لوله اسلحه را گرفتم رو به روی صورت زنی که لباس پرستار داشت... اون میخواست سوزن دومش هم به رگ گردن مژگان تزریق کنه... بهش گفتم: الان فاصله ما چهار متر هم نیست... شلیک های من از فاصله 90 متری هم خطا نداره... چه برسه به این فاصله کوتاه... سوزنت را مثل بچه آدم بنداز... وگرنه خون پیشونیت را میپاشم روی در و دیوار اتاق... جوری که دیگه نشه تشخیصت داد... بنداز زمین...

باید این زن زنده میموند... چون با شلیکی که از اون فاصله به اون مرد کرده بودم، معلوم نبود زنده بمونه یا حداقل مثل قبلش بشه... پس به این زن احتیاج داشتم تا بتونم پرونده را یه ت بدم و چند تا پله بیفتم جلو... اما ... این زن حرفه ای بود... برخلاف نفیسه بیچاره و مژگان بدبخت... میدونست داره چیکار میکنه... میخواست خودکشی کنه... اما مگه میشد به همین راحتی؟!... نگاهش به چشمام دوخته بود... انگشت شصتش را به ته سرنگ چسبوند... دیگه امونش ندادم... فورا سر اسلحه را گرفتم به طرف بازوش و شلیک ...
پرت شد به طرف دیوار... سریع رفتم بالای سر مژگان... الحمدلله زنده بود... عمار هم داشت سرفه های شدید میکرد... آخه عمار جانباز هست و مشکل حادّ تنفسی داره... عمار میگفت من این پسره را چند بار دیدمش... عمار را کمک تا از روی زمین بلند بشه... همینجوری که بلندش ، بهش گفتم:

«عمار! الان موقع سرفه و شهید شدن و از این حرفها نیست... فورا به مژگانت برس... خیلی فرصت نداریم... معلوم نیست چه بر سرش آوردن... حتی امکان ایست و حمله قلبی وجود داره... پاشو ماشالله... یه یاعلی بگو و مژگان را منتقل کن بیرون... ازش چشم برندار... تنهاش نذار... تا به هوش اومد، منتقلش کن به خانه امن خیابون وصال... فقط کافیه به هوش بیاد... بقیه اش با من... از اونجا هم ت نمیخوری تا بهت زنگ بزنم... فقط زود باش...»

عمار گفت: «بیا با هم بریم... من داره دستام میلرزه محمد... بیا با هم بریم... تو میخوای چیکار کنی؟»

بهش گفتم: «تو تجربه شرایط سخت تر از اینا هم داشتی... من باید همین جا بمونم... کار دارم... میخوام تا پلیس نرسیده، یا اینها را منتقلشون کنم بیرون... یا میخوام همین جا ازشون اعتراف بگیرم... اگر همین جاها ازشون اعتراف گرفتم که گرفتم... وگرنه پوستشون کلفت میشه و دیگه موغور نمیان... معطل نکن... تو را ارواح خاک خانمت برو... برو عمار...»

عمار را راهی ... با تخت مژگان رفت بیرون و پنجره را دیدم که یه ماشین از پارکینگ داخلی بیمارستان برداشت و مژگان را سوار کرد و با شتاب از بیمارستان خارج شد... خیالم راحت شد... اما حواسم به سالن نبود که داره هر لحظه، شلوغ و شلوغ تر میشه...
اگر پلیس 110 میومد، کار پیچ میخورد... فورا به نزدیک ترین واحد سیار بچه های خودمون بیسیم زدم تا بیان... نزدیک ترین واحد سیار، حدودا چهار دقیقه طول میکشید که برسه... تازه اگر پلیس زودتر نمیرسید... بنابراین من زیر سه دقیقه وقت داشتم...

رفتم بالای سر پسره... دیدم زبونش بند اومده و به زور نفس میکشه... صورتم را گرفتم نزدیک گوشش... گفتم صدای منو میشنوی پسر؟! ... بار اول چیزی نگفت... فقط داشت میلرزید... خون زیادی هم ازش رفته بود... گفتم: دوباره میپرسم... اما برای آ ین بار میپرسم... چون اگر جوابمو ندی، دیگه به دردم نمیخوری... صدامو میشنوی؟!

دیدم که به لب و زبونش که شده بود مثل چوب... داره فشار میاره... سرش را ت داد... ینی آره...

گفتم: عالیه... فقط دو تا سوال دارم... بگو و خودت را خلاص کن... تا لااقل زنده بمونی... ببین داری درد میکشی... پس فقط دو تا سوال! ... باشه؟

بازم سرش را به نشان تایید ت داد... پرسیدم: سوال اول: گوشیت کجاست؟ ... اشاره به طرف خارج از بیمارستان کرد؟ ... گفتم: توی ماشینته؟ ... سرش را تکو.ن داد و تایید کرد!

گفتم: سوال دوم: اسمت چیه پسر؟ ... دیگه چیزی نگفت... گوشمو چسبوندم به لبش... گفتم: بگو ... تو باید به من بگی... چیزی نگفت... گفتم: نمیگی؟ ... ع العملی به ج نداد... نوک انگشت اشاره ام را بردم طرف زخم استخونش... با نوک انگشتم، آروم روی خون های زخمش کشیدم... تازه فشار هم ندادم... میدونستم سوزش پیدا میکنه... به خودش پیچید... دوباره گوشمو بردم سمتش... گفتم: بگو پسر! اسم نحست را به عمو بگو...

چیزی شنیدم که دست و پام به طور ناخودآگاه شل شد... خیلی آروم و با زور و بدبختی لباش را به هم زد و این کلمه از دهنش شنیدم: فرید!!!

ادامه دارد...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.

نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #تب مژگان 29 - گفتم ,مژگان ,عمار ,گرفتم ,زنده ,همین ,چیزی نگفت ,ترین واحد ,نزدیک ترین ,ازشون اعتراف ,رفتم بالای
#تب مژگان 29 گفتم ,مژگان ,عمار ,گرفتم ,زنده ,همین ,چیزی نگفت ,ترین واحد ,نزدیک ترین ,ازشون اعتراف ,رفتم بالای
# تب مژگان 31
#تب_مژگان 31

ارتباطمون قطع شد... ینی چی؟! ... با احتیاط کامل، رفتم به همون خیابون خلوت... خیابون که نبود.. یه کوچه پهن و خلوت و بی خاصیت... دوباره اون صدا اومد روی خط و گفت: «بزرگوار! معمولا هدیه را جاهای خوب میذارن اما اوضاع جالبی نیست... مجبور شدم امانتی را بذارم توی جوب سمت راست راننده... فعلا...»

احساس خطر ... خطر را اطرافم حس نمی ... حس می تنهام... اما میدونستم که خبرایی هست ... رفتم جوب سمت راست خیابون را را رصد ... یا ابالفضل العباس... دیدم یکی از بچه هاست... به پشت افتاده بود... ینی روی شکم... افتاده بود وسط جوب... دویدم طرفش... دستم بردم به طرف کمرم و اسلحه ام را آوردم بیرون... دور و بر هم میپاییدم... ذکر یا ابالفضل العباس از دهنم نمیفتاد... انتظار اینو اصلا نداشتم... رفتم توی جوب... شونه هاش را گرفتم و برگردوندمش... دو تا تیر از فاصله نزدیک، خورده بود... یکی به قفسه اش... یکی هم به شکمش... شهید شده بود...

خیلی بهم ریختم... باید تلاش می که خشم، مانع از فکر و مدیریتم نشه... آوردمش بیرون... خوابوندمش روی زمین... بیسیم زدم تا بیان دنبالش و ببرنش... مثل برادر از دست داده ها، نشسته بودم بالای سرش... آخه اینم زن داره... بچه داره... چشم انتظار داره... آخه این چه دنیای کثیفی شده که باید، جنازه بچه های انقل مون را در مبارزه با مفاسد و جرائم، از توی جوب بیاریم بیرون... یاد «جَون» غلام اباعبدالله الحسین علیه السلام افتادم... که لحظات آ به حسین گفت: «آقا جان! پیاده نشید... من غلامم و بوی بد میدهم... همین که اجازه دادید در رکاب شما کشته بشم خودش خیلی ارزش داره... آقا پیاده نشید تا یه وقت، بوی بد بدنم...»
 ارباب هم که برای نوکراش کم نمیذاره... پیاده شد... بغلش کرد... گریه کرد... به کرامت ارباب، بدن نوکر، بوی خوش گرفت... بوی عطر گرفت... به والله قسم همین حالا که داره یادم میاد و دارم تایپ میکنم، گریه امونم را بریده و چشمام داره خیس میشه...

من حتی اسم این مون هم نمیدونستم... اما لباساش بوی خون و آب گندیده جوب گرفته بود... میدونستم اگر این لحظه هم از دست بدم، دیگه تا قیامت، دستم بهش نمیرسه... صورت ماهش را گرفتم بین دو دستام... لبمو چسبوندم به پیشونیش... اینقدر بوسش که بغضم ترکید...

تو حال و هوای خودم بودم... منتظر ماشین اتقال... توجهم به جیبش جلب شد... کاغذی با دست خط بد دیدم... نوشته بود: «سه تا شلیک کردی... اما من دو تا شلیک ... دو تا زدی به فرید... یکی هم زدی به دختره... تیرهایی که به فرید زدی، زدم به همکارت... پس اینجا بی حس م... اما هنوز من یکی طلب دارم... هنوز تیری که به دختره زدی را تسویه ن ... منتظرش باش...»

از اصول کار ما اینه که «هر تهدیدی را باید جدی گرفت!» ... بچه ها که اومدن، جنازه همکار شهیدمون را تحویلشون دادم... فورا زنگ زدم به عمار... عمار همون دفعه اول، گوشیو برداشت... پرسدم: عمار کجایی؟ در چه حال و وضعی؟

گفت: الحمدلله خیابون ها خلوت بود... رسیدم... الان اینجا مستقر هستم...

با عصبانیت که نه... اما با جدیت و شدت گفتم: چرا میگی «رسیدم» ... مگه مژگان خانوم باهات نیست؟!

گفت: آره... ببخشید... «رسیدیم»... مژگان هم اینجاست... سلام میرسونه... (از شایع ترین دروغ های ما ایرانی ها پشت تلفن) ... برنامه ات چیه؟!

گفتم: از مژگان خانوم چشم بر ندار... عمار چشم بر نمیداریا... حتی تا پشت در دستشویی هم باهاش برو... از جلوی چشمت دور نشه... برگ یتت را خودم پر میکنم... یتت فقط همینه... هیچ اقدامی هم نمیکنی... قبل از هر کاری، با خودم م کن... به ارواح خاک خامت قسم اگر بدونم از اونجا اومدین بیرون، حالا به هر بهانه ای، توبیخت میکنم... جوری که نتونی هیچ وقت از پرونده ات پاکش کنی...

با ح ی که الان که دارم فکرش میکنم، خیلی دلم براش سوخت... گفت: باشه محمد... چشم بابا... چشم... محمد اتفاقی افتاده؟!
گفتم: اتفاق؟! ... تا تعریفت از اتفاق چی باشه؟! ... مرد حس داشتن صبح سر خودت را میب و دخترت را میکشتند... اون وقع میپرسی اتفاقی افتاده؟! ... فقط یه سوال... کمالی تو را میشناسه؟ ... میدونه که بابای مژگان هستی؟! ...

گفت: نمیدونم... نه... نباید بشناسه... اگر میشناخت، اون روز با خواهران اداره نمیرفتم پیشش...

گفتم: از مژگان خانوم بپرس ببین کمالی، آ ین باری که اومده پیشش، کی بوده؟

دارم دیوونه میشم... مگه میشه؟ ... مگه میشه جواب مژگان درست باشه؟! ... مگه میشه رکب خورده باشم؟! ... عمار گفت: مژگان میگه: همون شب آ ی که نفیسه اومد پیشم، کمالی هم بوده... اول، نفیسه رفت بیرون... بعدا از چند دقیقه هم کمالی!!!

ادامه دارد...

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده و درج منبع اشکال شرعی دارد.

نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

 

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # تب مژگان 31 - مژگان ,عمار ,گفتم ,بیرون ,خیابون ,کمالی ,مژگان خانوم ,اتفاقی افتاده؟ ,پیاده نشید ,ابالفضل العباس
# تب مژگان 31 مژگان ,عمار ,گفتم ,بیرون ,خیابون ,کمالی ,مژگان خانوم ,اتفاقی افتاده؟ ,پیاده نشید ,ابالفضل العباس
#علت نامگذاری روز عرفه

روز عرفه - نهم ذیحجه را ‏روز عَرَفه گویند. این روز از روزهای مهم برای مسلمانان و از جمله شیعیان است. گرچه عید نامیده نشده اما همچون عید خوانده شده است. از سوی دیگر از آنجا که سوم شیعیان حرکت خود را بسوی کربلا پس از مراسم حج آغاز کرد برای شیعیان از اهمیت بسزایی برخوردار است. همچنین زیارت سوم شیعیان در این روز بسیار توصیه شدهاست.«دعای حسین در روز عرفه» از مهم ترین اعمال این روز است که پس از ظهر و عصر خوانده میشود.عید قربان پس از روز عرفه قرار دارد.

 

نامگذاری روز عرفه

در باره نامگذاری این روز به عرفه آمدهاست:

جبرائیل علیه السلام هنگامی که مناسک را به ابراهیم میآموخت، چون به عرفه رسید به او گفت «عرفت؟»و او پاسخ داد «آری»، لذا به این نام خوانده شد. و نیز گفته اند سبب آن این است که مردم از این جایگاه به گناه خود اعتراف میکنند و بعضی آن را جهت تحمل صبر و رنجی میدانند که برای رسیدن به آن باید متحمل شد. چرا که یکی از معانی «عرف» صبر و شکیبایی و تحمل است.

اعمال حجاج در روز عرفه

در این روز حجاج از شهر مکه به صحرای عرفات آمده و در آنجا به راز و نیاز و دعا پرداخته و پس از ظهر و عصر به مکه باز میگردند.

اعمال غیر حجاج روز عرفه

برای این روز دعاها، ها و اعمال مختلفی (از جمله غسل) ذکر شدهاست که شیعیان از جمله افرادیکه در حج حضور ندارند بجا میآورند. از جمله مهم ترین این اعمال دعای سوم شیعیان در روز عرفهاست.

زیارت سوم شیعیان در روز عرفه

یکی از مهم ترین اعمال توصیه شده در این روز زیارت سوم شیعیان (از دور یا نزدیک است). در مفاتیح الجنان در این باره آمدهاست:

زیارت حضرت سید الشّهداء علیه السّلام که برابر هزار حج و هزار عمره و هزار جهاد و بلکه افضل از این است، و روایات‏ در کثرت فضیلت زیارت آن حضرت در این روز متواتر است[یعنی از افراد بسیاری نقل شدهاست]و اگر ی در این روز توفیق یابد، که زیر قبّه مقدّسه آن حضرت باشد، ثوابش کمتر از ی‏که در عرفات باشد نیست، بلکه بیشتر و بیشتر است.

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #علت نامگذاری روز عرفه - شیعیان ,اعمال , ,عرفه ,زیارت ,جمله ,زیارت ,ترین اعمال
#علت نامگذاری روز عرفه شیعیان ,اعمال , ,عرفه ,زیارت ,جمله ,زیارت ,ترین اعمال
#رهایی از شب 161
═══════ ೋღ
عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : #رهایی از شب 161 - گفتم ,کمیل ,جواب ,عذاب ,سادات ,کرده ,عذاب وجدان ,سادات خانوم ,جواب بدید ,رقیه سادات
#رهایی از شب 161 گفتم ,کمیل ,جواب ,عذاب ,سادات ,کرده ,عذاب وجدان ,سادات خانوم ,جواب بدید ,رقیه سادات
# اعمال مستحب عید قربان

اعمال روز دهم ذی الحجه (روز عید قربان)

 

روز عید قربان از اعیاد مهمّ ى است. این روز یادآور اخلاص و بندگى حضرت ابراهیم(علیه السلام)در برابر پروردگار خویش است، آن جا که فرمان حق براى ذبح اسماعیل صادر شد، و ابراهیم آن بنده فرمانبردار خداوند آماده اجراى این فرمان شد و اسماعیل را به قربانگاه برد و کارد بر حلقومش نهاد، ولى ندایى رسید که اى ابراهیم از عهده این آزمون الهى برآمدى! دست نگهدار که فرمانبردارى خویش را به درستى اثبات کرده اى.

 

جبرئیل همراه با «قوچى» فرود آمد و ابراهیم آن را قربانى کرد، و سنّت قربانى در منا از آن روز برقرار شد، این روز، روز عید و خوشحالى و سرور است. زیرا علاوه بر این که بنده اى مخلص از آزمونى دشوار، سربلند بیرون آمد و بندگى خویش را در پیشگاه خداى بزرگ ثابت کرد، گروه عظیمى از بندگان مخلص خدا به او تأسّى جسته، به زیارت خانه خدا مى شتابند و مراسم منا و از جمله، قربانى را انجام مى دهند.

 

اعمال روز عید قربان:

 

براى عید قربان اعمالى چند نقل شده است:

 

غسل است که به گفته مرحوم «علاّمه مجلسى»، غسل در آن روز سنّت مؤکّد است تا آن جا که بعضى از علما آن را واجب دانسته اند.(1)

 

عید قربان است و نحوه انجام آن، به همان کیفیّتى است که در عید فطر گفته شد، و عید قربان در زمان غیبت (علیه السلام)مطابق مشهور فقهاى عظام، سنّت مؤکّد است.(2) (خواه به صورت جماعت خوانده شود یا فرادى).

 

مستحب است دعاهایى را که پیش از عید و قبل از آن وارد شده است بخواند. به فرموده مرحوم «علاّمه مجلسى»، بهترین دعاها،دعاى چهل و هشتم «صحیفه کامله سجّادیه» است که اوّلش این است: أللّهُمَّ هذا یَومٌ مُبارَک و اگر دعاى چهل و ششم را نیز بخواند بهتر است.(3)

 

خواندن دعاى ندبه در این روز و سایر اعیاد مستحبّ است.(4)

 

قربانى در این روز براى همه مستحبّ مؤکّد است و بسیار سفارش شده است، تا آن جا که برخى از علما آن را بر انى که توانایى دارند واجب دانسته اند و مستحب است بعد از عید، کمى از گوشت آن بخورد.(5)

 

و نیز مستحبّ است هنگام قربانى این دعا را که از صادق(علیه السلام) نقل شده است بخواند:

 

وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ، حَنیفاً مُسْلِماً وَ ما أنَا

من روى خود را به سوى ى که آسمان ها و زمین را آفریده; من در ایمان خود خالصم و

 

مِنَ الْمُشْرِکینَ، إنَّ صَلاتى وَ نُسُکى وَ مَحْیاىَ وَ مَماتى لِلّهِ رَبِّ

از مشرکان نیستم. و قربانى و زندگى و مرگم براى خداوندى است که پروردگار

 

الْعالَمینَ، لا شَریکَ لَهُ، وَ بِذلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمینَ. اَللّهُمَّ مِنْکَ

جهانیان است. شریکى براى او نیست. من به این برنامه مأمور شدم و از مسلمانانم. خدایا از تو و

 

وَلَکَ، بِسْمِ اللّهِ وَاللّهُ اَکْبَرُ. اَللّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنّى.(6)

براى توست. به نام خدا و خداوند بزرگتر است. خدایا از من قبول فرما.

 

(البتّه اگر به نیّت چند نفر قربانىِ مستحب انجام شود، بگوید: اَللّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنّا)

بسیار مناسب است افراد توانگر، در این روز قربانى نمایند و اکثر آن را به فقرا و نیازمندان انفاق کنند و به همسایگان و آشنایان نیز بدهند.

 

در روایتى است که صادق(علیه السلام) فرمود: على بن الحسین و باقر(علیهم السلام) گوشت قربانى را سه قسمت مى د; یک قسمت آن را به همسایگان مى دادند و یک قسمت آن را به نیازمندان و قسمت سوم را براى اهل خانه نگه مى داشتند.(7)

 

تکبیرات مشهور زیر را بگوید; براى انى که در این ایّام توفیق حضور در مراسم حج و صحراى «منى» را دارند، بعد از پانزده این تکبیرها را مى خوانند; از ظهر روز عید، شروع کرده تا صبح روز سیزدهم; ولى انى که در آن جا نیستند، بعد از ده آنها را مى خوانند، از ظهر روز عید آغاز نموده، تا صبح روز دوازدهم، و آن تکبیرها مطابق روایت کتاب شریف «کافى» چنین است:

 

اَللهُ اَکْبَرُ، اَللهُ اَکْبَرُ، لا اِلـهَ اِلاَّ اللهُ وَ اللهُ اَکْبَرُ، اَللهُ اَکْبَرُ، و للهِِ الْحَمْدُ، اَللهُ اَکْبَرُ عَلى

خدا بزرگتر از توصیف است معبودى جز خدا نیست و خدا بزرگتر است و ستایش خاص خداست خدا بزرگتر است بر آنچه

 

ما هَدانا; اَللهُ اَکْبَرُ عَلى ما رَزَقَنا مِنْ بَهیمَةِ الاَْنعامِ; وَ الْحَمْدُ لِلّهِ عَلى ما أبْلانا.(8)

ما را راهنمایى کرد خدا بزرگتر است بر آنچه روزیمان کرد از چهار پایان انعام (شتر و و ) و ستایش خاصّ خداست براى آن که آزمود ما را.

 

حدّاقل این تکبیرها را بعد از در این ایّام، یکبار بگوید ولى اگر تکرار نماید، بهتر است، و حتّى اگر بعد از نوافل نیز بگوید خوب است.(9)

 

1.زادالمعاد، صفحه 319.

2. همان مدرک.

3. همان مدرک.

4. همان مدرک، صفحه 320.

5. همان مدرک.

6. زاد المعاد، صفحه 321 .

7. اقبال، صفحه 451.

8. کافى، جلد 4، صفحه 517، حدیث 4.

9. زادالمعاد، صفحه 323.

عنوان وبلاگ : دلنوشته ها و داستانها
برچسب ها : # اعمال مستحب عید قربان - ,قربانى ,براى ,قربان ,صفحه ,اَللهُ ,علیه السلام ,اَللهُ اَکْبَرُ، ,همان مدرک ,اَکْبَرُ، اَللهُ ,اَکْبَرُ عَلى ,اَکْبَرُ، اَللهُ اَکْبَرُ،
# اعمال مستحب عید قربان ,قربانى ,براى ,قربان ,صفحه ,اَللهُ ,علیه السلام ,اَللهُ اَکْبَرُ، ,همان مدرک ,اَکْبَرُ، اَللهُ ,اَکْبَرُ عَلى ,اَکْبَرُ، اَللهُ اَکْبَرُ،
اخرین جستجو ها
فرشتگان اسماء سوره بقره کتاب کتابها نوشته نویسنده پنجره خانم شعبان نژاد افسانه شعبان خانم افسانه خانم افسانه شعبان soft4boost video studio mutter tips sonic dash 2 boom حق ب و پیشه و تجارت؛ دادگستری خیام، نیچه و عشق به سرنوشت 5 گیگ اینترنت رایگان ایرانسل در سرویس تقویم 12 بهمن پوسته پیشرفته kyma وردپرس نسخه busi mah فروش دستگاه کارت خوان سیار ریمی بس کن سجاد ماهرخسار برگزای همایش بزرگ سجاد ع بخش لیردف شهرستان جاسک میدان های نفت و گاز روسیه در دریای خزر تحقیق درباره تناسخ و معاد در مورد ارتودنسی و ایمپلنت دندان و آفت دهان چه می دانید؟ رژیم غذایی در صرع rmc_mobile cjhgvfuytci korean urdu dictionary i hate social networks gutenprint همسر اکرم پیغمبر خداوند همسرش پیغمبر اکرم لایحضره الفقیه، قرار داده همراهِ هم‌رأی حضرت زهرا avalin baroone paeeizi جزئیات ثبت نام آزمون ی waldo state bank mobile ایا کیهان تخت ؟ کروی است یا خمیده؟ پاسخ سؤالات متن درس زندگی ما و گردش زمین2 anhphung1196 favorites posco evi playfulbet بازار قطعات سیستم تهویه اتومبیل yaotai تعمیرات کرکره برقی runbuggy bsm2017 29 دادش قانونی منطقی جواب نمره چرچیل تست زیست شناسی دوازدهم خیلی سبز حدیث اهل بیت دل را زنده می کند هود کم صدا مورب مشکی موتور ف ی you re mine moe’s southwest grill drops microwave ovens from a helicopter in this crazy ad candy troll adventure yeni hayat valley talk chalkfest فایل فلش تبلت a23 دانش آموزی epad a707g با مین برد am176_mb_v12 و پردازشگر mt6577 ضرایب دروس امتحانی کنکور ی سراسری و آزاد bongo bunny guide for minion rush آشنایی با رشته ها و شناخت عوامل موثر برای انتخاب رشته محیط محیط زیستی سازی شبیه قدرت پروژه متلب 2276azsoft شبیه سازی متلب matlab افزارهای متلب ieee، sciencedirectو مقالات ieee، مقالات ieee، sciencedirectو 2276azsoft irazsoftir gmail com0936 ieee، sc آموزش ب بیت کوین و باز حساب در سایت faucethub نمایندگی های خدمات پس از فروش تاسیسات استان بوشهر شهرستان بوشهر فایل منفعت بیکران دریاى بیکران منفعت دریاى بیکران دریاى دریاى بیکران منفعت دریاى بیکران kids halloween makeup جت پرینتر ریزنگار کنکوری ها دعاهای خالصانه ی معلم شیمی comment on nick carter disses justin bieber he ‘couldn’t hold a candle to’ the backstreet boys by tom 27 یوسف آباد لعنتی هیئت کشتی استان هیئت برتر استان نمونه کار آهنگ محمدحیدری با نام سن سنسن it is the p word in a farsi way d how to roll wax joint جزوه اصول مبانی مدیریت از دیدگاه پورشفیع مستقیم کنکور درصد قبولی تی رتبه آ ین آ ین رتبه رتبه قبولی تی روزانه روزانه کنکور سنجی تی تی روزانه کنکور سنجی تی روزانه رتبه قبولی بینایی ایمیل جدید رحمت سخنی برای مشاوره پزشکی رایگان افزونه صحت کد ملی در اراس فرم پایان نامه روابط عمومی در شرکت سهامی بیمه ایران نادرشاه وگدای حرم رضا wfwa pbs39 fort wayne marg chist office design priming kids construction game france ghost story juarez انتخاب رشته با رتبه ۳۵۰۰۰ زمان دقیق اعلام نتایج کارشناسی ارشد وزارت بهداشت nhl jerseys from china nokia 105 2017 dual sim حراج 8 ball pool coins prank who that naruto shadow football فلش مموری کارتی استخدام های امروز تهران و شهرستان 19 بهمن ماه مریلا زارعی merilla zarei احساسِ ابرازات فلنج پلی اتیلن pn16 اصلی ترین هدف یوونتوس در فصل جاری coloring book for funko pop gode gudea kurdish king of sumar 752 سوره یس 36 آیه5 تَنْزیلَ الْعَزیزِ الرَّحیمِ 10 توصیه برای تبلیغات و بازاری موثر اپراتور درب شیشه ای اتوماتیک a road trip art attack شیشه‌ها ترشی کنید چای‌خوری فنجان قاشق قاشق چای‌خوری فلفل سیاه
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 3.727 seconds
RSS