zabanadabi

پست های وبلاگ zabanadabi از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-6

 

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-6

 

پیش از این که بحث در مورد «تنهای منظره» را ادامه بدهم ناچارم بگویم که اگر در این کار سست پیش می روم  علّت دارد. فکرم بیش تر درگیر این است که مخاطبِ هر متنی چه طور به معنا می رسد. چه میزان از معنا را خودش به متن تحمیل می کند و با این کار چه اندازه از متن را از آنِ خود می کند. اغلب، ما از معنیِ یک شعر یا متن ادبی و هنری صحبت می کنیم و کم تر به هنری که در ارائه ی معنی در امری غیر هنری وجود دارد می شیم. فرض کنید ما خیلی خوب به معنی شعر «تنهای منظره» برسیم، آ ش چه؟ اگر یکی آ کار به ما بگوید «خُب، که چی؟» به او چه بگوییم؟ من یکی که اعتقاد دارم باید این بحث ها مقدمه ای باشد تا به آنچه از معنی که در زندگی روزمره مان مهم است بهتر برسیم. یاد بگیریم که دریافت معنی فقط در رویارویی با شعر و داستان و نمایش نیست. و نیز، معنی سازی  و تعبیه ی معنی فقط مختص این متون نیست. زندگی متن وسیعی است متشکل از متن های گوناگون که هر ی در شبانه روز درگیر درک معانی شان است. در واقع، زندگی یعنی ابداع معنی و درک معنی.  اختلاف در برداشت معنی یک متن به هر شکل که عرضه شده باشد- نوشتاری و گفتاری و کرداری و مانند این ها- هنگامی که تأثیری در نوشتار و گفتار و کردار افراد نداشته باشد و فقط به عنوان سرگرمی تلقی شود هر قدر هم زیاد باشد مهم نیست. برع ، اگر کوچک ترین اختلافی در برداشت از یک متن در فکر و ایمان افراد تأثیر بگذارد و باعث شود گفتار و نوشتار و رفتار هر کدام متفاوت از دیگری شود، اختلاف در معنی نقشی حیاتی پیدا می کند. اختلاف در معنی دیگر اثرش محدود به فضای دور و بر تریبون شعرخوانی و صحنه ی نمایش و جلسات و مکتوبات نقد نمی ماند. گاه کار به جاهای باریک تر و حتا به کارزار کشیده می شود.

معنی گاه در تجارت و سیاست و خیلی از امور دیگر در لفافه ای هنری پیچیده می شود و کم تر ی به هنرش فکر می کند. معمولاً معنی ظاهری اش جدی تر گرفته می شود.

ببینید، ما چون معنی را صرفاً برای بحث های خاص یا تخصصی در کلاس ها و نشست های ادبی می خواهیم خیلی مته به خشخاش می گذاریم. اگر شعر «تنهای منظره» با قطعه ی «خاطره ی پاییز» از مجموعه ی «پاییز طلایی» فریبرز لاچینی از رادیو پخش شود و ادبیات هنگام رانندگی، جادّه را حاشیه کند و بخواهد با دقّت بیش تر آن را بشنود و بهتر بفهمد، چیز درخوری که به درد کلاس اش بخورد عایدش نخواهد شد. آن حاشیه با این که به ظاهر مهم نیست کاری می کند که با این متن جدید در این وضعیتِ متفاوت عامی تر از حدّ کلاس ادبیات برخورد کند، گر چه هنوز چند گامی از مردم عادی در درک آن جلوتر باشد. این متنِ سهراب با لحن خاص مجری رادیو و آهنگ فریبرز لاچینی دیگر آن متنِ موجود در هشت کتاب نیست؛تازه و «دیگر» شده است. اثر و منظورِ «فقط یک نفر» در آن نیست که قابل دریافت تر باشد. ادبیات می خواهد پشت فرمان نیز با این شعر کلاسی برخورد کند، در حالی که حالا و با این وضعیت این شعر و موسیقی و برنامه عام تر شده است. آنچه که عوام می گیرند مهم تر شده است. منظورم از عوام افراد بی سواد و بی فرهنگ نیست. منظورم خودِ   پش فرمان هم هست. چون او حالا باید بتواند ساده تر و بی ریاتر و بی تکلف تر با این متن جدید در این وضعیت برخورد کند. باید از لباس ی اش دربیاید و این اثر ترکیبی را پشت فرمان عادی و دیگرگونه ببیند و در جاده ی پاییزی همان بهتر که انه رانندگی کند. درست است که شاعر و آهنگ ساز و حتا مجری رادیو منظوری را در اثر خود تعبیه کرده اند ولی پشت فرمان یا حتا گاهی در کلاس درس زور زدن فایده ندارد و نمی توان با اطمینان از منظور هر کدام از این ها دم زد. برنامه ای را نگاه می که خانمی داشت شعر شاعری را دکلمه می کرد و نوازنده ای برای همراهی با او و شعرش ویلون می نواخت. آن خانم پیش از دکلمه ی شعری از آن نوازنده خواست که آهنگی را در سه گاه برای همراهی اش بنوازد. به ظاهر، سه گاه یا چند گاه برای اکثر مردم فرقی نمی کند، ولی در عمل و در القای حسّی که مد نظر مجری و نوازنده بوده است از یک گاه تا گاه دیگر تفاوت زیاد است و جالب این است که مردم ندانسته آن را حس می کنند.

این متنِ جدیدِ رادیوییِ چند لایه طوری یک کاسه است که اگر اجزای سازنده اش را مانند عدس و نخود و لوبیا از آن بیرون بکشیم دیگر آن متن نیست. شعر شاعر را اگر از دکلمه ی مجری بیرون بیاوریم و دوباره روی صفحه بنشانیم، بررسی اش دیگر ربطی به بررسی برنامه ی رادیویی ندارد. اگر دکلمه را حفظ کنیم و فقط موسیقی اش را از آن جدا کنیم باز هم با متن دیگری سر و کار خواهیم داشت. اگر فقط موسیقی فریبرز لاچینی را بدون شعر سهراب و دکلمه اش داشته باشیم عالمی از معنا پیش رویمان می ریزد که بعید نیست ربطی به پاییز نداشته باشد اگر ندانیم که این قطعه نامش «خاطره پاییز» از «پاییز طلایی» است. ادغامِ هنری با هنری دیگر که منجر به آفرینش اثر واحدی شده است طوری است که اگر از هم جدایشان کنیم معنی و مقصود تک تک آن ها را جدا کرده ایم. چیزی که خیلی ها خیلی جاها حسّ نمی کنند و نمی دانند این است که هنگامی که لایه ی ادبی و هنری با امور غیر هنری و عادیِ زندگی و لایه های آن همراه می شود درهم آمیختگی شان گرچه شدید است و جداسازی شان به ظاهر سخت می نماید، ادغام شان  اغلب طوری نیست که نشود آن ها را از هم جدا کرد. علّتِ اصلی اش هم این است که لایه ی هنری، مثلاً بازیگری و نمایشی، همه یا بیش ترش در خدمت آن لایه ی اصلی است. در جایی مردمی با تربیت و فرهنگی خاص از پس تفکیک لایه هنری از لایه ی اصلی برمی آیند و آن را جدّی نمی گیرند و اگر هم برایشان مهم باشد موقتی است، در جایی دیگر افرادی تا به خاطر استفاده ی ی از لایه ای فرعی و هنری مانند تشبیه و استعاره برای بیان و معرفی موضوع اصلی الم شنگه ب ا نکنند دست بردار نیستند.

در هنگام تحصیل هر دانش آموز و دانشجویی چیزهایی از انشانویسی و نمایش و سخنوری و مانند این ها را یاد می گیرد و بعد خواسته یا ناخواسته، آگاه یا ناخودآگاه، با راهنمایی و یا بدون راهنمایی دیگران سعی می کند آن ها را در امور اصلی زندگی اش استفاده کند. مثلاً، رییسِ اداره ای از کارمندانش می خواهد با هر زبان و هنری شده است نقش خود را در نمایش «تکریم ارباب رجوع» جوری بازی کنند که اگر کارشان را مدام  «امروز و فردا» می کنند آنها حس کنند که مکرم شده اند و به مقام بالاتر و جایی دیگر شکایت نبرند.  ارباب رجوع عاقل وقتی کارش زودتر انجام می شود که فریب لایه ی نمایشی را نخورد و اصرار داشته  باشد که کارش مطابق ضوابط و مقررات انجام شود. متأسفانه اوضاع جوری شده است که ارباب رجوع نیز بدون توسل و توجه به ضوابط و مقررات سعی می کنند برای پیشبرد کارشان لایه ای هنری به درخواست شان اضافه کنند. مانند دانشجویی که برای توجیه غیبت و یا عدم ثبت نام به موقع نقش مریض ها را بازی می کند. بعد از مثال اداری بد نیست نمونه ای از بازاری اش را هم عرض کنم. ممکن است بقّالی بیرون از مغازه اش در برخورد معمولی با مردم و یا حتا زن و بچّه اش زیاد مهربان نباشد ولی هنگام کاسبی بلد باشد چه طور نقش فروشنده ای مهربان را بازی کند که بتواند مشتری جذب کند. تا اینجای کار بازیگری اش ایرادی ندارد اگر هر کالایی را به قیمت خودش بفروشد و هنرش فقط به کاسبی اش کمک کند. یداری که به کالایی نیاز دارد و قیمت اش را هم می داند بدون توجه به رفتار او در هر صورت آن کالا را از او یا از بقّالی دیگری می د. اما هنگامی که فروشنده ای نقش بازی می کند تا کالایی را گران تر بفروشد و یا کالای بنجلی را به مشتری قالب کند و موفق هم  می شود معلوم است که مشتری نتوانسته است بین هنر بازیگری و کاسبی اش تفکیک قائل شود. فریب هنرش را خورده است و به کلاهبرداری اش کمک کرده است. بد نیست نمونه ی فوتبالی اش را هم برایتان ذکر کنم. آقای فوتبالیست هنگام ورود به زمین انگشت اش را چند سانتی متر در چمن فرو می کند و بعد آن را تا لب هایش می برد یا به نشان بوسه ای به لبانش می چسباند و سپس یک جایی از آسمان را نشان می دهد و وارد زمین می شود. این ها همه نمایشی از خصلتِ ظاهری پهلوانی است. بعد، هنگام بازی و مسابقه آنچه که به هیچ وجه در رفتارش دیده نمی شود همان پهلوانی است. به هم تیمی اش پرخاش می کند، مثل گرگ دندانِ تیز به بازیکن تیم مقابل نشان می دهد. دست اهانت و بی احترامی برای داور تکان می دهد. دو-سه واکنش اعتراض آمیز از تماشاگران که می بیند با خودش و توپ و همه لجبازی می کند. در یک کلام، خودش هم نمی تواند بین آن نمایش پهلوانی و رفتار پهلوانی تفاوتی حس کند. خیال می کند همین که یک سناریوی بیست ثانیه ای پهلوانی را بازی کرد دیگر پهلوانی اش برای همه بیست است. شاید حق با اوست که با این همه بی شخصیّتی باز هم خیلی ها حاضر می شوند با او به عنوان شخصیّتی مهم ع بگیرند. خیلی ها همان نمایش ظاهری را جوری به هر چه از او می بینند تسری می دهند که او را در همان برخوردهای ضد پهلوانی در برابر هم تیمی و تیم مقابل و داور و تماشاچی همچنان پهلوان می بینند. این خیلی ها خیلی بی بصرند. حالا می خواهم بروم سراغ نمونه هایی از نمایش های .

در مملکتی رییس جمهوری هنگام انتخاب دفاع ک نه اش او را به سگ تشبیه می کند و  برای اکثریت هم وطنانش این تشبیه مذموم نیست.  در همان روز در همان مملکت خبر دیگری تیتر مهم رسانه ها می شود در این باره که بیمارستانی به سگی اجازه داده است تا بر بالین صاحبِ اش حاضر شود و پیش از مرگ با او وداع کند. معلوم می شود که آن تشبیه رییس جمهور به طور خاص و کاربرد زبان استعاری به طور عام آن چنان با زندگی مردم ادغام شده است که با ذهنیّتی عاری از اصل مطلب و توجه صرف به حواشی باعث حواس پرتی اکثر مردم از معنی و منظور اصلی آن گفتارها و رویدادها نمی شود. آن ها به طور بسیار ظریفی در آن جا و آن زمان و در آن مورد خاص طوری تشبیه و نمایش را، از سویی همراه اصل مطلب درک می کنند، و از سویی دیگر آن را به عنوان حاشیه فرع بر اصل مطلب می دانند و از آن جدایش می کنند که خود آن تشبیه و نمایش را اصل نمی گیرند و برای آن معنی مستقل و جداگانه و مثلاً توهین آمیزی فرض نمی کنند. معنی را حسّ می کنند و معنی را دیگر معنی نمی کنند تا گرفتار معنی اندر معنی شوند و از اصل مطلب که سیاست و امور مردم و رحم و انسانیّت است فاصله شان زیاد شود. از زیادی فاصله می گویم برای این که می دانم که حتماً در همان جاها هم هستند انی که با طنّازی به طور موقت تشبیه و نمایشی را به حاشیه بکشانند. در جایی دیگر با مردمی با آگاهی ها و عادت ها یی متفاوت، اگر رییس جمهوری پس از برکناری ی او را به هُلو تشبیه کند بعید نیست رسانه ها و مردم با طنز و شوخی تشبیه اش را چنان از اصل مطلب دور و خود آن تشبیه را اصل کنند که رویداد اصلی و دلایل وقوع آن  به حاشیه برود و چندان مطرح نشود.

همان طور که می بینید دغدغه ی من بیش تر شه ی ورای معنی و معنی ظاهری است. حکایت و حدیثی را برایتان نقل می کنم تا ببینید که گذشت روزگار باعث شده است ما خود را گرفتار ظاهر استعاره و معنی کنیم و از حقیقت معنی دور شویم.

در کتاب هزار حکایت و هزار عبارت عرفانی به انتخاب و گردآوری بهاءالدّین مشاهی حکایتی آمده است بدین شرح:

آورده اند که مردی گفت: بار خدایا، مرا به دوستی خود قبول کن، و اگر به دوستی ام قبول نمی کنی، به بندگیم قبول کن، و اگر به بندگیم قبول نمی کنی، به سگی خودم(سگیم)  قبول کن. در راهی می رفت، سگی با وی در سخن آمد و گفت خود را عظیم مرتبه ای ایثار کردی. هرگز مویی بر ما به خلاف رضای او حرکت نکرده است. تو را مقام ما باید.

 

این حکایت را مشاهی از کتاب دستورالجمهور برگزیده که در اوایل قرن هشتم هجری قمری نوشته شده است. مشخص است که در آن زمان چنین حکایتی چندان غریب نبود هر چند که آن قدر عجیب بود که آن را حکایتی متفاوت کند. نکته اینجاست که آن نگاه صد در صد منفی به «سگ» وجود نداشت. چرا؟ _به روایت ذیل از کتاب روضات الجنان ابن کربلایی که بنده آن را در مقاله ی «سگ در شعرها و تمثیل های سعدی» از محمود روح الامینی خوانده ام توجه کنید:

نقل است از علی(ع) که فرمود: در زندگی سگان ده روش است که بایستی مؤمنان داشته باشند. اول: سگ را میان خلق مقداری نیست. دوم: سگ فقیر است و او را مالی نیست. سوم: همه زمین بساط اوست. چهارم: بیشتر اوقات گرسنه است. پنجم: اگر صاحب اش او را تازیانه بزند، هرگز درِ او را ترک نمی کند. ششم: صاحب اش و دوست اش را نگهداری می کند. با دشمن می ستیزد و به دوست آزار نمی رساند. هفتم: صاحب اش را در شب پاسبانی می کند و نمی خوابد. هشتم: بیشتر کارهایش با سکوت همراه است. نهم: به آنچه صاحب اش او را می دهد راضی است. دهم: چون بمیرد از وی میراثی به جای نمی ماند.

معلوم شد چرا یک زمان هایی چنین تشبیهاتی پذیرفته بود. آن زمان ها ی از اصل معنی و منظورِ سخن به فرع آن متوجه نمی شد. امروزه، اغلب هم در بیان و هم در دریافت معنی دچار گرهی شده ایم که تی اس الیوت آن را «گسستگی حساسیت» نامیده است. احساس و شه را جدا از هم می بینیم و می سنجیم. بعد نتیجه اش این می شود که عملِ ما چیزی خلاف حرف ما می شود. ببینید، وقتی که مولوی می گفت من درد تو را زدست آسان ندهم با خدا و خودش تعارف نمی کرد. این طور یاد گرفته بود که حضرت ایوب که دچار درد و مشکل شده بود، هنگامی که به او گفتند چرا از خدا چاره و درمان نمی خواهی گفت من چندین سال بدون درد زیسته ام. باید به همان اندازه با درد دوست زندگی کنم تا بیش تر قدر دوست و نعمت هایش را بدانم. می گویند سال های دردمندی اش از ان اندازه که گفته و تعیین کرده بود خیلی گذشت و بعد از خدا چاره و شفا خواست.

وَأَیُّوبَ إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ [٢١:٨٣]

و ایوب را [یاد کن‌]، هنگامى که پروردگارش را ندا داد که مرا رنج و عسرت گرفته است و تو از همه مهربانان مهربان‌ترى

     

فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَکَشَفْنَا مَا بِهِ مِن ضُرٍّ ۖ وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُم مَّعَهُمْ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَذِکْرَىٰ لِلْعَابِدِینَ [٢١:٨٤]

پس دعاى او را اجابت نمودیم و آسیب وارد شده بر او را برطرف کردیم، و خانواده‌ى او و نظیرشان را همراه با آنان مجددا به وى عطا کردیم تا رحمتى از جانب ما و تذکرى براى خداپرستان باشد.

 

در جایی از این دنیا، مردم پس از فراغت از تحصیل، آموخته های کلاس های ادبیات و هنر را به کار می گیرند تا در امور اصلی زندگی شان موفق تر عمل کنند، در حالی که، در جای دیگری از دنیا، فردی پس از رسیدن به مقامی اجرایی از آموخته ها و نیاموخته های کلاس های ادبیات و انشا و هنر استفاده می کند تا اذهان را از ناتوانی اش در امور اصلی و اجرایی منحرف کند. چنین فردی کارش بیش تر  سخنوری و نمایش است و کار اصلی اش امری حاشیه ای می شود. در چنین جایی تفاوت یک رییس تا رییسی دیگر بیش تر در کمّیّت و کیفیّت انشانویسی و نمایش شان است تا کارشان. دلیل اصلی اش هم این است که این گونه رییس ها اغلب از طریق توانایی های انشانویسی و سخنوری و بازیگری شان در برابر مقام های ارشد و جلب رضایت شان موفق شده اند به این مقام ها برسند. بنا بر این، همین روند موفقیِت آمیز انشانویسی و سخنوری و بازیگری را همچنان ادامه می دهند.  اصل کار و وظیفه به حاشیه می رود. نقص ها و ناکامی های اجرایی شان را با زبان بازی و هنر بازیگری شان جبران می کنند. چیزی به اسم استعفا وجود ندارد. معذرت از مردم هم پس از مدّتی معلوم می شود که بخشی از همان نقش و بازیگری شان بوده است، و در حقیقت، این هنر بازیگری شان است که به طور موقت مورد استقبال و قبول ناظرین، چه مردم و چه مسئولین رده بالاتر، قرار می گیرد.

ببینید، ترامپ و کلینتون هر کدام برای این که توجه مردم را افزون بر تبلیغات حزبی شان جلب کنند در مبارزه ی انتخاباتی و مناظره هایشان نقش بازی می کنند. با بازیگری خوب مثلاً حقایقی را در مورد یکدیگر افشا می کنند، در حالی که در واقع هر دو می دانند که این ها افشاگری نیست. چون در مطبوعات آزاد مطالب بسیاری در مورد فساد و سوء استفاده های اداری و مالی هر کدام شان مطرح شده است. ولی حالا قرار است هر کدام سناریوی توجیه و یا رد این خبرها را بازی کنند. هر کدام هن یشه ی بهتری باشد احتمال انتخابش بیش تر می شود. به ع هایی که از ترامپ به مناسبت های متفاوت گرفته و منتشر شده است توجه کنید. حالات متفاوت چهره اش حاکی از آن است که او می توانست تا دریافت جایزه ی اسکار در بازیگری پیش برود. اما، این همه را گفتم تا این را بگویم که تجربیّات خود او و مردم  در آن کشور به او و مردم یاد داده است که شرح و پایان نمایش با شرح و جریان امور کشور یکی نیست. به عنوان مثال، شاید با هنر بازیگری او بتواند برای ایجاد هیجان رقیب انتخاباتی اش را تهدید کند که او را پس از رییس جمهور شدن به زندان می اندازد، ولی خودش و حتا مردم می دانند که جریان غیرنمایشی در امور و قانونی کشور جوری نیست که سناریوی نمایش انتخاباتی و سناریوی اداره ی امور مملکت یک جور و یا درهم نوشته و سازگار با هم اجرا شوند.

بنا بر این، شعر و نمایش و دریافت معنی و مقصودشان در همه جای دنیا تنها به کلاس ادبیّات و مجالس و صفحات نقد محدود نمی شود. جدّی بودن مباحث مربوط به فرایند دریافت معنی برای این است که هم این هنرها در امور دیگر القای معنی می کنند و هم در امور دیگر حتا بدون یاری هنر القای معنی ممکن است به طورهنرمندانه ای انجام شود. حسّاسیّت زیاد برای رسیدن به معنی موجه و احتمالاً اصلی و درستِ شعر «تنهای منظره» و امثالهم برای دانشجویی که می خواهد در درس ادبیّات فارسیِ عمومیِ سه واحدی نمره ی خوب بگیرد خیلی خوب است، ولی خوب تر از آن این است که از ش یاد بگیرد که این کشف معانی نباید فقط به شعر و ادبیّات و هنر محدود شود؛ و در ضمن، نباید به آن ها فقط در کلاس درس محدود شود.

عنوان وبلاگ : zabanadabi
برچسب ها : نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-6 - معنی ,مردم ,نمایش ,هنری ,اصلی ,خیلی ,«تنهای منظره» ,دریافت معنی ,امور دیگر ,امور اصلی ,فریبرز لاچینی ,نگاه» سهراب سپهری
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-6 معنی ,مردم ,نمایش ,هنری ,اصلی ,خیلی ,«تنهای منظره» ,دریافت معنی ,امور دیگر ,امور اصلی ,فریبرز لاچینی ,نگاه» سهراب سپهری
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-3

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-3

بحث به اینجا کشیده شد که گفتم معلوم نیست واقعاً آن «تا هیچ» و «صریح» و «خوشنود»ی که سهراب می گوید با «تا هیچ» و «صریح» و «خوشنود»ی که مخاطب می فهمد یکی باشد. حالا می پرسم آیا فقط صفات و قیدهای ح و مانند این ها موجب اختلاف بین گوینده و مخاطب است یا واژه های دیگر با نقش های مانند نقش اسم و فعل نیز دارای همین ویژگی هستند. خودم که بر این باورم که کلمات دیگر نیز تا وارد ذهن مخاطب ها می شود، نا خودآگاه با شناخت و تجربه و عادت آن ها صفت دار می شود. سهراب می گوید: «سنگ چین ها، تماشا، تجرد.» این اسم ها به ظاهر صفت یا صفت هایی همراهشان نیست، ولی خودِ من وقتی به «سنگ چین ها» فکر می کنم ناخودآگاه جنس و اندازه و رنگ سنگ ها را با تصویری که بر اثر تجربه ی شخصی ام در ذهن دارم جور می کنم. «تماشا»ی خشک و خالی را می بینم، ولی «تماشا» به هیچ وجه برایم خشک و خالی نمی ماند. «تماشا» برای من دارای صفت «مهم» است و فکر می کنم «تماشا» یعنی «تماشایی». «تجرد» نیز برایم چندان مجرد باقی نمانده است. فکر می کنم «تجرد» یعنی «تنها» و از کنار همان است که «تنهای منظره» درآمده است. این حرف های مرا با برداشت های خودتان از این سه واژه مقایسه ید و ببینید که چه طور اختلاف های ظریفی بین نگاه من و اغلب شماها وجود دارد. این اختلاف های ریز بعید نیست کم کم به اختلاف های بزرگ تر و مهم تر برسد. حتا، گاهی ذهن آدم با نگاهی تازه و متفاوت نسبت به چیزی که پیش از این با نگاه و تجربه ی دیگری درک شده بود با خودش دچار اختلاف می شود. چه طور؟ با مثالی عرض می کنم چه طور. روز اربعین حسین(ع) داشتم اب آکواریم ماهی ها را عوض می یکباره به نظرم رسید که درست است این ماهی ها درون آب اند ولی تعویض آب آن ها مانند آب دادن به تشنه هاست و به یاد تشنگان کربلا حتماً صواب است و ثواب هم دارد. بعد، در جا یادِ «پیغام ماهی ها»ی سهراب افتادم.

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها حوض شان بی آب است.

بعد، فکر تصویر حسینیِ این شعر سهراب می تواند کجای آن باشد. یادم آمد که ماهی ها می گفتند:

به درک راه نبردیم به ا یژن آب،

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی آن نور درشت، ع آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد، چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت.

با خودم گفتم این حرف های به ظاهر بی ارتباط با واقعه ی عاشورا و نهضت حسینی حرفی درونشان است که ناخودآگاه می تواند از دل آدم هایی دربیاید که سال های سال عاشورایی فکر و زندگی کرده اند. بعد، یاد یکی از اجراهای عاشورایی هیأت چهارمنار یزد افتادم که از زبان ک ن حرم در کربلا خطاب به حضرت ابوالفضل(ع) می خواندند:

«عمو جان! دشمن ات شرمنده ما سیریم

بیا برگرد، با هم روزه می گیریم.»

و چه قدر حرفِ این ک ن به حرف ماهی های سهراب در فراغ «آن نور درشت» نزدیک است. می بینید فکر آدم با جملاتی از یک یا چند شعر و تجربه و شناخت شخصی اش از چیزهایی مرتبط یا بی ارتباط تا کجاها کار می کند؟ برای من پذیرفتنی نیست که دو نفر ادعا کنند از یک مطلب چیز ی ان و مشابهی دست گیرشان شده است. فکر می کنم هر چه بیش تر با هم در باره ی همان به اصطلاح برداشت مشترک بحث کنند بعید نیست کم کم اختلاف ها رو شود و حتا بحث و کارشان به جاهای باریک بکشد. من از حالا منتظرم ببینم با این نگاهِ تازه و دیگرگونه ام به «پیغام ماهی ها» چه انی اختلاف و مخالفت شان را ابراز می کنند. به نظرم مخالفت شان هر چه و هر جور که باشد طبیعی است و حق دارند این نگاه تازه را عجیب بدانند و نپذیرند. اما، باید بپذیرند که ذهن مخاطب نه اسیر گوینده است و نه اسیر مخاطب های دیگر.

ادامه دارد...

عنوان وبلاگ : zabanadabi
برچسب ها : نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-3 - اختلاف ,سهراب ,ماهی ,مخاطب ,تجربه ,بعد، ,«پیغام ماهی ,بعید نیست ,تنهای منظره ,سهراب سپهری ,نگاه» سهراب ,نگاه» سهراب سپهری
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(11) تنهای منظره-3 اختلاف ,سهراب ,ماهی ,مخاطب ,تجربه ,بعد، ,«پیغام ماهی ,بعید نیست ,تنهای منظره ,سهراب سپهری ,نگاه» سهراب ,نگاه» سهراب سپهری
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:7

 

نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:7

 

آدم هر چه بزرگ تر می شود بیش تر اهل حساب و کتاب می شود. هر چه رقم سن بالاتر می رود آدم بالغ نسبت به ارقامی که سود و زیانش را نشان می دهد حساس تر می شود. سعی می کند تناسبی و نظمی بین آن ها برقرار کند.

کودک آمد میان هیاهوی ارقام.

کودک در ابتدا ارقام را نمی بیند و بعد که کم کم چشم هایش به آن ها می افتاد چون نمی داند چه خبر است جز هیاهوی از آن ها چیزی نمی بیند. یک چیزهایی از حساب و کتاب این دنیا، هر چند ناچیز، با بلوغ به چشم این کودکِ در حال رشد می افتد. هیاهوی ارقام به این خاطر است که هنوز خوب از آن ها سر در نمی آورد ولی آن ها با هیاهوی شان سرانجام خود را به او تحمیل خواهند کرد. راوی خیلی زود دوباره به پرانتز برمی گردد و حسرت همان هیاهوی پاک را می خورد:

 (ای بهشت پریشانی پاک پیش از تناسب!

خیس حسرت، پی رخت آن روزها می شتابم.)

پریشانی همان هیاهو را معرفی می کند و تناسب نشانِ پایانِ هیاهوست. آن هیاهو و پریشانی هر چه که بود همچون بهشت پاک بود. ی که بی حساب پاک است بی حساب به بهشت می رود. آیات متعددی در قرآن مجید وعده ی پاداش بی حساب به آن هایی می دهد که در دنیا در بند چند و چون ارقام نیستند. ولی رختی که حالا به تن راوی است رختی خیس است. با چه؟ با حسرت. پس، می شود وارونه اش را نیز گفت: حسرت مانند رختی است که خیس است. باید درآورد و عوضش کرد با رختی که خیس نیست و عاری از حسرت است. رخت بهشتی خیس نبود. ساده بود. اصلاً، هنگامی که از بهشت صحبت می کنیم باید بدانیم که رختِ بهشت بی رختی بود. وقتی آدم و حوا رخت پوشیدند دچار هبوط شدند. در طبع ک نه نوعی بی رختی است که پسندیده است. کودک خیسی را دوست دارد نه رخت خیس را.

(من هم مانند راویِ این شعر تصمیم گرفتم کمی وارد پرانتز شوم تا بگویم سهراب مرز بین کودکی و بلوغ را با واکنش مشابه و مشترک شان در زیر باران از بین می برد. می گوید:

زیر باران باید با زن خو د.

که به فرد بالغ مربوط می شود.

 

و می گوید»

زیر باران باید بازی کرد.

که یادآور دوران کودکی است.

هرچند بزرگترها هم بازی می کنند ولی سهراب با این حرف ها کودک و بالغ و کار و سرگرمی را با وجه مشترکی بین شان یکی کرده است. ادامه اش هم همین را نشان می دهد:

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت.

مرز بین کودک و بالغ با نوشتن و حرف زدن و نیلوفر کاشتن کم کم برداشته می شود تا این که در تعریف زندگی که به همه، کودک و بالغ، مربوط می شود با هم یکی می شوند:

زندگی تر شدن پی در پی،

زندگی آب تنی در حوضچه ی «اکنون» است.

رخت ها را :

آب در یک قدمی است.

 این جملات یعنی فرد بالغ مانند کودک باید از بی حسرتی خیس باشد نه از حسرت.)

 

هر چه آدم از کودکی اش دور می شود حزن و حسرت اش بیش تر می شود:

کودک از پله های خطا رفت بالا.

 

«پله های خطا» همان مراحل رشد است. کودک هم خطا می کند ولی خطاهای آدم هر چه بزرگتر می شود بیش تر و بزرگ تر به چشم می آید. اصلاً، بزرگ ترین خطای کودک این است که نتواند و نخواهد کودک بماند. در کودکی صداقتی وجود دارد که در بلوغ نیست. صداقت در فرد بالغ نشانه ای از حفظ همان کودکی اش است. ی که از پشت بلوغ سر به در می آورد در حقیقت به کودکی اش می رسد تا بتواند خانه ی دوست را پیدا کند.

 

ارتعاشی به سطح فراغت دوید.

وزن لبخند ادراک کم شد.

 

در بلوغ کارهای جدّی زیاد می شود و لحظه های فراغت کم تر و متز ل تر. بعد، به قول راوی کودک از سهم شاداب خود دور و به غروب عروسک نزدیک تر می شود. از دست دادن «سهم شاداب زندگی» و دریافت «باطن حزن» سرانجام باعث می شود وزن لبخند ادراک کم شود.

آدم هر چه بزرگتر می شود رابطه اش با افراد و اشیا و محیط پیرامونش قراردادی تر می شود. نگاهش به طبیعت فاقد احساس دوران کودکی است. کاهش وزن لبخند ادراک در حقیقت کاهش درک آدم از هستی است. ی که وزن بودن را احساس می کند هستی را خوب درک می کند. 

عنوان وبلاگ : zabanadabi
برچسب ها : نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:7 - کودک ,کودکی ,رختی ,حسرت ,بالغ ,بهشت ,باران باید ,لبخند ادراک ,دوران کودکی ,هیاهوی ارقام ,سهراب سپهری ,نگاه» سهراب سپهری
نگاهی به «ما هیچ، ما نگاه» سهراب سپهری(10) چشمان یک عبور:7 کودک ,کودکی ,رختی ,حسرت ,بالغ ,بهشت ,باران باید ,لبخند ادراک ,دوران کودکی ,هیاهوی ارقام ,سهراب سپهری ,نگاه» سهراب سپهری
یک شعر و یک نکته(54)

یک شعر و یک نکته(54)

 

حکایتی از کتاب اورادالاحباب و فصول الآداب

 

نیز به روایت است که ابوطیبه ی حجام- رضی الله عنه- مر رسول خدای را حجامت کرد و آن خون را بیاشامید و معلوم است که شرب خون حرام است(و) غیر مشروع است و مع هذا رسول الله- علیه السلام- ابوطیبه را این تشریف فرمود: که «حرم الله جسدک علی النّار». جهت آن که ابوطیبه آن خون را در مستی محبت لله و لرسوله آشامیده بود. پس بر وی مؤاخذه نکرد و گواهی نیز داد که تو بر آتش دوزخ حرام شدی.

 

اگر ی بخواهد که توضیح بدهم ادبیّت یا شعریّتِ این حکایت در چیست حق با اوست، پس توضیح می دهم. در آغاز این توضیح می خواهم حکایت مشابهی را به این امید در اینجا بیاورم که خودتان به خودتان توضیح بدهید که چرا یکی شعر است و دیگری نیست و یا دست کم آماده ی ادامه ی توضیح من باشید:

روزی عبدالله ابن زبیر نزد رسول الله(ص) آمد در حالی که آن حضرت مشغول حجامت بودند، وقتی که حجامت تمام شد، به عبدالله فرمودند برو و این خون را جایی بریز که ی نبیند، وقتی که از نزد رسول خدا(ص) بیرون رفت، خون را نوشید!

پیغمبر(ص) به او فرمودند: ای عبدالله! چه کردی؟ گفت آن را در پنهان ترین جا از مردم گذاشتم!

آن حضرت فرمودند: نکند آن را نوشیده ای؟ گفت: آری!

آن حضرت فرمودند: چرا خون را نوشیدی؟ وای بر مردم از دست تو! و وای بر تو از دست مردم! (الشیبانی،أحمد بن عمرو بن الضحاک ابوبکر(متوفای287ه)، الآحاد والمثانی، ج 1، ص 414، تحقیق: د. باسم فیصل احمد الجوابرة، ناشر: دارالرایة- الریاض، الطبعة: الأولی، 1411-1991م.)

به هیچ وجه کار ِ همچون منی نیست که بگوید کدام حکایت یا روایت صحیح است و کدام نیست. نیز درصدد نیستم که باور یکی به اوّلی یا دومی یا هر دو را نقد یا رد کنم. می خواهم نشان بدهم که هر متنی نسبت به متن های دیگری که به واقعیت نزدیک تر و از خیال دورترند شعرتر پنداشته می شود. بنا براین، همیشه شعریّت یک متن در گرو مقایسه ی آن با دست کم یک متن دیگر با معیارهایی است که در حقیقت متن های واقعی و کاربردی زندگی اند به این معنی که در حد متن نوشتاری و گفتاری صرف نمی مانند. باید به آن ها عمل شود. قانون و قاعده و رساله ی عملیه ی خود را دارند. با آداب و ترتیبی باید انجام شوند. فراتر از حکایت اند.

حکایت نخست را از کتاب هزار حکایت و هزار عبارت عرفانی تآلیف بهاءالدّین مشاهی انتخاب کرده ام. خود ایشان این حکایت را از کتاب  اورادالاحباب و فصول الآداب که تألیف ابوالمفا یحیی باخزری نقل کرده و نوشته اند که ایشان نوه ی عارف و صوفی مشهور سیف الدّین باخزری(درگذشته در اواسط قرن هفتم هجری) است که خود نیز در مراتب تصوف صاحب مقام و آثار بود. همان طور که از نام کتاب آقای مشاهی پیداست این کتاب به جنبه ی عرفانی حکایت ها توجه دارد و نه جنبه ی مذهبی و صحت تاریخی شان. از این دست حکایت ها در این کتاب کم نیست.

حکایت دوم را از یکی از سایت های مذهبی برداشته ام. همان طور که از دقت در ارائه ی منبع آن حکایت مشخص است فردی که به آن استناد کرده است خواسته است با آن نکته ای را از نظر مذهبی و فقهی و تاریخی اثبات کند. این نکته  و موضوع مورد بحث من نیست. بحث اصلی ام در علِت تفاوت این دو حکایتی است که در باره ی شخصیت و موضوع و رویداد مشابهی اند. درست است که اشخاصی که رسول اکرم(ص) در این دو حکایت در موردشان صحبت می کند متفاوت اند ولی از نظر فقهی نام آن ها نمی تواند معیار مشروع یا نامشروع بودن رفتارشان باشد. معیارِ رأی پامبر(ص) در حکایت دوم کاملاً مشخص و عینی و با منابع فقهی قابل شرح و توجیه است. در حکایت نخست، با معیار «مستی محبت لله و لرسول» قرار است عملی خلاف شرع توجیه شود. این معیار خیلی ذهنی است و تنها برای ی که با قاعده ی بازی متون تصوف آشناست قابل توجیه و فهم است.

 

بر اساس افکار ویتگنشتاین ی می تواند راحت تر با هر دو حکایت کنار بیاید که هنگام ورود به هر کدام قاعده ی بازی مربوط به آن را خوب بداند. هر کدام با قواعد خود و در جای خود می تواند درست باشد. هر یک از متون فقهی و تاریخی و ادبی و ... با قواعد خود پیش می روند. البته، ما عادت کرده ایم وسط بحثی با مجموعه ای از قواعد مربوط به خود چیزی را بیاوریم که دارای قواعد خاص خود است و بدون درک و رعایت آن ها موضوع را منحرف می کند. به عنوان مثال، اشتباه است که وسط مباحث جدّی فقهی ی برای اثبات موضوعی یک بیت از حافظ بیاورد و بعد حکایتی از زندگی مثلاً بایزید بسطامی نقل کند. این ها چون از قواعد متفاوتی پیروی می کنند کمکی به حلّ مشئله ی فقهی نمی کنند . موضوع مورد بحث را پیچیده تر می کنند.  

هنگامی که با قواعد مربوط به تصوف وارد حکایت نخست می شویم می دانیم که لازم نیست با احکام فقهی در مورد نکات و حوادث عنوان شده در متن نظر بدهیم. خودِ راوی در حکایت نخست چون می دانست خیلی ها با توجه به آگاهی شان از احکام شک می کنند که این حکایت درست باشد در میانه ی آن افزوده است «معلوم است که شرب خون حرام است...» و برای این که این حکایت را باو ذیرتر کند قاعده ای را به میان آورده است که ربطی به رساله ی عملیه ی احکام ندارد. نوشته است «جهت آن که ابوطیبه آن خون را در مستی محبت لله و لرسوله آشامیده بود.»

عنوان وبلاگ : zabanadabi
برچسب ها : یک شعر و یک نکته(54) - حکایت ,فقهی ,کتاب ,قواعد ,توضیح ,رسول ,حکایت نخست ,موضوع مورد ,قواعد مربوط ,درست باشد ,حضرت فرمودند
یک شعر و یک نکته(54) حکایت ,فقهی ,کتاب ,قواعد ,توضیح ,رسول ,حکایت نخست ,موضوع مورد ,قواعد مربوط ,درست باشد ,حضرت فرمودند
مرگ مؤلف، ممیزی و خودسانسوری و مرگ منتقد

 

 

مرگ مؤلف، ممیزی و خودسانسوری و مرگ منتقد

 

برای خیلی ها پذیرش «مرگ مؤلف» سخت است، امّا من می خواهم شکلی از «مرگ مؤلف» را نشان بدهم که باور ی است تا به حدّی که می توان مقدمات برنامه ی ختم و سوم و چهلم اش را هم فراهم کرد. غیر از مؤلف هر آدمی ممکن است در زندگی چندین بار از دید دیگران مرده به حساب بیاید. با مثالی گویا چه جوری اش را خدمت تان عرض می کنم. فرض کنید کودکی نزد مادرش می رود و می گوید که پسر همسایه برادر کوچکش را زده است. مادر در جا با خشم به او می گوید: «تو کجا بودی؟ مگه مرده بودی که او به این راحتی برادرت رو کتک زد؟» مؤلف ها نیز گاهی دچار چنین مرگی می شوند. بود و نبودشان توفیری نمی کند. فرد دیگری وارد اثرشان می شود و قلم را از دست شان می گیرد و به جای آن ها شروع به نوشتن می کند. هنگامی که رولان بارت از «متون نوشتنی» در برابر «متون خواندنی» صحبت می کند چنین چیزی را در نظر دارد. فرض کنید مثال بالا را این طور عوض کنیم که شاعر جوانی به دوست اش بگوید بعضی ها ازفلان  شعرِ من برداشت های غلطی دارند و همان ها را در نشریه های متفاوت ابراز می کنند. بعد، دوست اش به او بگوید: «تو مگر مرده ای یا دست ات چلاق است! بنشین و جواب شان را بنویس و بده چاپش کنند.»

بله، مرگ و میر به همین راحتی ها در زندگی هر مؤلفی بارها اتفاق می افتد. حتا اگر آن شاعر جوان چندین جواب برای چندین نشریه بنویسد تا خودش را معنی و توجیه کند فایده ای ندارد. تنها متن روی متن می آورد و مرگ روی مرگ.

در پایان «حکایت عاشقی» به نویسندگی و کارگردانی احمد رمضان زاده سکانسی وجود دارد که پس از دیدن اش می شود فاتحه ای برای مؤلف های این اثر خواند. محمود ارب و مسعود جعفری جوزانی هر کدام با لقبی و دستِ پنهان ممیزی نیز با مسئولیتی مشخص همه در کار تألیف این اثر نقش داشته اند.

«مرگ مؤلف» درآن سکانس از هم به شکلی اتفاق می افتد که رولان بارت می گفت و هم به گونه ای که من عرض خواهم کرد. من با شکلِ رولان بارتی اش کاری ندارم ولی ارتحال مؤلف یا مؤلف ها را آن طور که خودم فکر می کنم اتفاق افتاده است شرح می دهم. آن خطّی از را دنبال می کنم و شرح می دهم که بیش تر به صحنه ی مورد نظرم ربط دارد.

این در باره ی دختری است به نام «چیمن» از اهالی حلبچه که موسیقی می دانست و آواز می خواند. پیش از بمباران شیمیایی حلبچه قرار بود با یکی از پیشمرگان مخالف صدام به نام «شاهو» ازدواج کند. پس از بمباران شیمیایی حلبچه او مجروح می شود و با آسیبی که به ریه و حنجره اش وارد شده است نمی تواند مانند گذشته آواز بخواند. مدّتی می گذرد و باخبر می شود که نامزدش «شاهو» را رژیم بعث کرده است. بیش تر دچار افسردگی می شود. «علی»، عکاس ایرانی، که در هنگام حمله ی شیمیایی حلبچه به او و خانواده اش کمک کرده بود سعی می کند او را به زندگی عادی برگرداند و سرانجام با او ازدواج می کند. پس از مدتی، ابتدا «چیمن» و بعد «علی» از بازگشت «شاهو» که زنده مانده است با خبر می شوند و علی که فکر می کند «چیمن» هنوز عاشق «شاهو» است او را طلاق می دهد. علی پس از گذشت بیست سال در نمایشگاه ع هایش شاهو را ملاقات می کند و می فهمد که چیمن با او ازدواج نکرده و مجرد مانده و قرار است در حلبچه آواز بخواند. در حلبچه در مراسمی که برای بزرگداشت قربانیان و مجروحان بمباران شیمیایی دارد برگزار می شود چیمن بالای صحنه می رود و می گوید: «خیلی خوشحالم از این که بعد از بیست سال پزشکان اجازه دادن مرثیه ی حلبچه را برایتان اجرا کنم.» بعد، او در حالی که هنوز آوازش را آغاز نکرده است دچار تنگی نفس می شود. از اسپری استفاده می کند. افاقه نمی کند و روی صحنه می افتد. در بیمارستان بستری می شود و چشم که باز می کند می بیند علی با حلقه ی ازدواج و گل منتظرش است.

هر چند به جای مرگ مؤلف شاید می شد به مریضی و احتضار مؤلف اشاره کرد ولی صحنه ی کنسرت چیمن طوری ساخته شد که همان واژه ی مرگ بیش تر برازنده اش است. مشخص است که هرگز ممیزی با توجه به قوانین موجود اجازه نمی داد خانمی روی صحنه برود و به تنهایی آواز بخواند. در بخش هایی از و تیتراژ آواز هایی شنیده می شود که دو ص است و اجازه ی پخش دارد. یک صدای مردانه و صدای غالبِ نه. مؤلف با آگاهی از قوانین موجود مجبور بود بر علیه داستان خود دست به خودسانسوری بزند که می توان چنین اقدامی را مطابق بحث ما خودکشیِ مؤلفانه نامید. او که می دانست بر اساس منطقِ بیرون از چهارچوب اثرش خواننده ی زن نباید تک خوانی کند باید صحنه را جوری طراحی می کرد که «چیمن» نتواند بخواند و به زمین بیفتد. با کمی دقت متوجه می شویم که مؤلف ها آن صحنه را آن قدر بد طراحی کرده اند که خودشان هم همراه «چیمن» به زمین افتاده اند طوری که خودشان و خیلی ها متوجه نشده اند. توجه منتقد هم که مهم نیست. جالب اینجاست که امروزه صحبت از «مرگ منتقد» هم مطرح است. «تری ایگلتون» سخنرانی ای دارد با عنوان «مرگِ نقد»، به متن این سخنرانی کاری ندارم. از عنوانش می خواهم حُسن استفاده را م، اگر هم اسمی از تری ایگلتون برده ام برای این است که بگویم ایده ی اصلی «مرگِ منتقد» از خودم نیست. به هر حال، عنوانِ آن سخنرانی مرا به این فکر انداخت که واقعاً گاهی انگار مؤلف های گوناگونی که در آفرینش هر اثری دست دارند و مؤثرند خیال می کنند که منتقدان مرده اند که هر چیزی را سرهم می کنند و تحویل مردم می دهند. ایراد کار مؤلف ها را در سرهم بندی آن صحنه از «حکایت عاشقی» عرض می کنم و اگر ایرادِ من ایراد دارد می توانید به ایرادِ من ایراد بگیرید.

چرا هنگامی که پس از بیست سال جراحت پزشکان اجازه داده اند چیمن آواز بخواند او نباید بتواند آواز بخواند و آن طور به زمین می افتد که پیش از این نیفتاده بود؟ این پزشک ها چه جور پزشکی بوده اند؟ چرا باید خودِ چیمن پیش از آواز سر صحنه از اجازه ی پزشکان صحبت کند؟ این پزشکان و اجازه شان به چه درد ی خورده است؟ اگر ی به جای چیمن می گفت: «با این که پزشکان اجازه نداده اند او آواز بخواند ولی او خودش اصرار دارد که به مناسبت بمباران شیمیایی حلبچه روی صحنه برود.» مخاطبِ خودش تا اندازه ای پیش بینی می کرد که چیمن نتواند برنامه اش را اجرا کند. حتا اگر به جای چیمن پیش از شروع برنامه از میان آن همه مردم حاضر در کنسرت دو نفر با هم پچ پچ کنان می گفتند: «مثل این که پزشکان به او اجازه داده اند که بخواند،» و یا می گفتند: «ولی پزشکان اجازه نداده اند که او آواز بخواند و عواقبِ تشدید بیماری اش به عهده ی خودش است،» ماجرا طوری به ناتوانی و ناکامی چیمن وصل می شد که از نظر داستانی موجه تر بود. اگر مردم از اجازه ی پزشکان صحبت می د و چیمن نمی توانست آواز بخواند مخاطب می فهمید که پزشکان بوق نبوده اند که حالی شان نباشد که او می تواند بخواند یا نه، حرف مردم فقط شایعه های ورد زبان شان در مورد اجازه ی پزشکان بوده است. اگر هم چند نفر از مردم می گفتند که او اجازه ی پزشکان را نگرفته است، ناتوانی و ناکامی اش با این حرف های مردم خوب با هم جفت و جور و توجیه می شد.

 

یک ایراد بزرگ در اغلب های ما این است که مردم در آن ها بی کاره اند. از آن ها بیش تر به عنوان دکور صحنه استفاده می شود. نویسنده و کارگردان دو تا حرف در دهان مردم عادی که هن یشه ی حرفه ای نیستند نمی گذارند تا داستان شان واقعی تر به نظر برسد. در آغاز کنسرت حتا از یک نفر به عنوان مجریِ کنسرت استفاده نمی شود تا لا اقل بخشی از آن حرف های بی ربط از دهان او بیرون بیاید. در همین به اردوگاه مجروحان و آوارگان حلبچه توجه کنید. مردم مانند چادرهایی که به پا کرده اند فقط دکور صحنه اند. طراحی صحنه یعنی مثلاً عدّه ای قابلمه یا آفتابه به دست بگیرند و از این طرف به آن طرف و از این چادر به آن چادر بروند. اگر به صحنه هایی که مربوط به بازگشت «شاهو» می شود توجه کنید تعجب خواهید کرد که این همه مردم در آن جا به چه درد می خورند. این کردهای دلاور که یکی از قهرمان هایشان از جنگ با صدام زنده برگشته است انگار او را نمی شناسند. چند جمله بین این مردم رد و بدل نمی شود که از بازگشت او و ماجرای افسردگی و ازدواج چیمن بگویند. چرا باید مردم در چنین داستانی این قدر بی کاره و بی تفاوت باشند؟

مؤلف های «حکایت عاشقی» آن قدر فکرشان پیش اجازه ی آوازخوانی چیمن در این بود که خیلی به بی ربط بودنِ مجوز پزشکان برای آوازخوانی اش فکر ن د.

 

عنوان وبلاگ : zabanadabi
برچسب ها : مرگ مؤلف، ممیزی و خودسانسوری و مرگ منتقد - صحنه ,مؤلف ,پزشکان ,چیمن ,مردم ,آواز ,آواز بخواند ,پزشکان اجازه ,شیمیایی حلبچه ,بمباران شیمیایی ,«مرگ مؤلف» ,بمباران شیمیایی حلبچه ,پزشکان اجاز
مرگ مؤلف، ممیزی و خودسانسوری و مرگ منتقد صحنه ,مؤلف ,پزشکان ,چیمن ,مردم ,آواز ,آواز بخواند ,پزشکان اجازه ,شیمیایی حلبچه ,بمباران شیمیایی ,«مرگ مؤلف» ,بمباران شیمیایی حلبچه ,پزشکان اجاز
notes taken from the norton anthology of english literature (8) chaucer's art
  •  
  • notes taken from the norton anthology of english literature (8) chaucer's art
  •  
  • chaucer's art:

 

the date of the canterbury tales:  the last 14 years of his life

the role of his practical business:   formation of only 22 tales

his greatness as a poet:  practical life( characters), wide reading( plots and ideas) ,his detachment from the high and the low in his poetry , regarding the aristocratic ideals as well as life as a purely practical matter

 

his realism:  extraordinary clear images , more real reality

realism in the tale of prioress: presenting her paradoxical personality  without attempting to resolve it ( what she professes to be, a nun; what she thinks a nun ought to be,

a lady ; what she is , a woman )

 

  • the canterbury tales:
  •  
  • chaucer's first plan:   about 120 stories
  • number of the pilgrims: 30
  • the actual number of the tales:  22
  • the first sparks of the idea of the work:  1386   living in greenwich and observing the pilgrims from there
  • the destination: thomas a becket 's shrine
  • other collections of stories with the same framing device: john gower's confessio amantis, boccaccio's de eron, giovanni ser bi's stories
  • chaucer's differences from the other works: his characterization
  • structure of the work :  two simultaneous fictions:  the tales told by  the pilgrims and  the tales about them
  • how  a tale leads to the next one: the animosity of the characters
  • a story and a drama:  the effect of the tales and the enhancement of the animus of the tellers
  • a thematic unifying device:   the question of marriage , like the wife of bath and its feminism 
  • a half-burlesque version of chaucer  himself:  the personality and mind of the reporter  in the wife of bath that permeates the poem and enriches its meaning
  •  
  • data of the most tales :     during the last 14 years of his life
  • number of surviving manuscripts:   more than 80 mostly from the 15th century= popularity of the poem
  • number of caxton's prints:  two
  • the structure of the manuscript :   as nine or 10 fragments , order of the poems within each fragment: the same but the order of the fragments themselves varies widely in the manuscripts
  •  
  • organization given to the canterbury tales by chaucer: like marriage group
  • unorthodox opinion in the wife of bath: sovereignity of women in marriage

 

  •  
  • the general prologue:
  • chaucer's sources for the types of people presented in his tales:  medieval literature as well as his life
  • chaucer 's own interest : only in the visible reality, his details give something more than mere verisimilitude to the description: between the world of types and the world of real people
  • role of women in chaucer's works: women as the weavers like the wife of bath= paradised eve
  • symbols in his works :  the franklin's red face and white beard= santa claus
  •  
  • the rich suggestiveness of the details: at first flat p og hic image of reality, at last complex and deep portraits
  • chaucer as a rival to shakespeare:  primitive entertainment + comprehension of reality
عنوان وبلاگ : zabanadabi
برچسب ها : notes taken from the norton anthology of english literature (8) chaucer's art - tales ,chaucer ,from ,life ,reality ,bath ,canterbury tales ,more than ,english literature ,norton anthology ,taken from
notes taken from the norton anthology of english literature (8) chaucer's art tales ,chaucer ,from ,life ,reality ,bath ,canterbury tales ,more than ,english literature ,norton anthology ,taken from
notes taken from the norton anthology of english literature (9) everyman
  • notes taken from the norton anthology of english literature (9) everyman
  •  
  •  
  • everyman:
  •  
  • data of the manuscript:  about 1485
  • kind of drama:    medieval morality play
  • performers of the mysteries and morality plays:    trade guilds
  • primary purpose of the plays:    religious
  • characteristics of the mysteries:     biblical events
  • characteristics of the moralities:     allegorical christian moral stories
  • intent of the morality play:    more overtly didacticthan the mysteries
  • the common feature of the two kinds of plays:        rough humor
  • humor in everyman:      his friends hastily abandon him
  •  
  • style of the work:      simple and direct language and approach, direct sermonizing, clear theme
  •  
  • usage of allegory in everyman and in piers plowman:                  direct allegorical equations for didacticism against stimulation of the imagination rather than isfaction of the intellect

 

  • the origin of the text:              maybe a translation of a flemish play or vice versa
عنوان وبلاگ : zabanadabi
برچسب ها : notes taken from the norton anthology of english literature (9) everyman - everyman ,direct ,plays ,play ,morality ,mysteries ,morality play ,english literature ,norton anthology ,taken from ,notes taken
notes taken from the norton anthology of english literature (9) everyman everyman ,direct ,plays ,play ,morality ,mysteries ,morality play ,english literature ,norton anthology ,taken from ,notes taken
یک شعر و یک نکته(52)

 

یک شعر و یک نکته(52)

شعری از امیلی دیکینسون

 

i dwell in possibility-

by emily dickinson

 

i dwell in possibility-

a fairer house than prose-

more numerous of windows-

superior- for doors-

 

of chambers as cedars-

impregnable of eye-

and for an everlasting roof

the gamblers of the sky-

 

of visitors- the fairest-

for occupation- this-

the spreading wide my narrow hands

to gather paradise-

 

در این شعر، امیلی دیکینسون ابتدا شعر و نثر را با هم مقایسه کرده است. البته از نثر چیز زیادی نمی گوید ولی هر چه که از شعر می گوید لابد باید خلاف آن را برای نثر در نظر گرفت. در خط نخست او معادل «امکان» را برای شعر برگزیده است. چون شاعر به عمد برخی از کلمات را با حروف بزرگ آغاز کرده است برگردان شعر از زبان انگلیسی به زبان فارسی که فاقد چنین شیوه ی نمایشی برای کلمات است آن را ترجمه ناپذیرتر کرده است. نکته ای که برای خیلی ها مهم است و برای شاعر مهم نیست این است که تعریف شعر به عنوان شعر برای بیش تر مخاطب ها قابل فهم تر از تعریف آن به عنوان «امکان» است. «امکان» یعنی چه؟ یعنی چه امکانی؟ شاعر سعی کرده است با تشبیه ها و استعاره هایش به خواننده اش کمک کند تا منظورش را دریابد. او شعر را به خانه ای تشبیه کرده است که پنجره های بی شماری دارد و درهایش فوق العاده عالی است. او خوانندگان شعر را انی می داند که از این خانه دیدار می کنند. درها به گونه ای اند که افراد زیادی می توانند از آن ها و از هر کدام که خواستند وارد شوند و پنجره ها آن قدر زیادند که هر ی می تواند از هر کدام و از هر چند تا که خواست با توجه به امکانی که شعر یا به تعبیر امیلی دیکینسون این خانه در اختیارش می گذارد به آنچه که در محدوده اش قرار دارد نگاه کند. حتا می تواند طوری به آن نگاه کند که آن را باغی به وسعت بهشت ببیند.

عنوان وبلاگ : zabanadabi
برچسب ها : یک شعر و یک نکته(52) - کرده ,شاعر ,خانه ,«امکان» ,نکته ,دیکینسون ,امیلی دیکینسون
یک شعر و یک نکته(52) کرده ,شاعر ,خانه ,«امکان» ,نکته ,دیکینسون ,امیلی دیکینسون
یک شعر و یک نکته(53)

یک شعر و یک نکته(53)

 

ای مرد هنرمند

 از

بیژن ترقی

 

فرداست که از من به زمانه اثری نیست

هر جا که بگیری خبرم را، خبری نیست

کم تر ز هنر دم بزن ای مرد هنرمند

ما را که به جز مرده پرستی هنری نیست

بی مرگ هنرمند هنر زنده نگردد

در مرگش اگر سود نباشد ضرری نیست

مهره ز گوهر نشناسند در این شهر

خون شد جگر لعل که صاحب نظری نیست

زان روز که تو بار سفر بستی و رفتی

غم گفت: نگفتم که تو را همسفری نیست

فرداست که چون صبح گریبان بزنی چاک

ای وای کز آن آتش سوزان شرری نیست

 

معمولاً در هر صنفی بزرگترین ضربه بر برخی از اعضای آن از سوی برخی دیگر از اعضای همان صنف است. در میان هنرمندان نیز اوضاع بهتر از این نیست. مخالفت یا بی تفاوتی انی که فکر و کار و دغدغه ی دیگری دارند پذیرفته و طبیعی هم نباشد، همیشگی است به همین دلیل پذیرفتنی و طبیعی می نماید. تصور این که روزی بیاید و باشد که مردم کوچه و بازار، از هر گروه و صنفی، همیشه کشته و مرده ی هنرمندان باشند آرزویی خیالی است. امّا آنچه که می توانست آرزویی دست یافتنی باشد و نیست، تصور عدم وجود چند دستگی در میان خود هنرمندان است.( در صنف های دیگر نیز همین طور است.) مهم ترین عاملی که باعث می شود پس از مرگ برخی از هنرمندان، مردم و برخی از هنرمندان از صدا و سیما انتقاد کنند که چرا تا پیش از مرگ او تا این اندازه به او نمی پرداختید همین است. صدا و سیما به ظاهر از همین صنف است و از سفره ی هنر همین هنرمندان است که نان می خورد و می گردد؛ منتها، بیش تر از صدا و سیمای دسته ای از هنرمندان که از سفره ی صدا و سیما نان می خورند و می گردند استفاده می کند. گاهی در یک هفته یک یا چند هنرمند- بازیگر یا خواننده- مهمان چندین شبکه ی استانی اند به این خاطر که در چند مجموعه ی تلویزیونی بازی کرده اند که در همه نقش های مشابهی داشته اند به حدّی که خود مجری ها هم نام هایشان را قاطی می کنند و یا چند ترانه ای خوانده اند که گاهی خودشان ات شان را حفظ نیستند و از یکی روی دیگری می گذارند تا بعد فقط روی کار انجام شده لب بزنند. همه ی این افراد هنگامی که نام بازیگر و خواننده ی بزرگی مطرح می شود به احترام و به ناچار خبردار می ایستند، البته بیش تر به سود خودشان. در این ها که گفتم نکته ی مهمی نیست که خیلی به غزل بیژن ترقی ربط داشته باشد. نکته ی مهم در غزل او برای من در این بیت اش است:

مهره ز گوهر نشناسند در این شهر

خون شد جگر لعل که صاحب نظری نیست

نکته اینجاست که اگر لعل جگرش خون نمی شد رنگ و ارزش لعل را نمی داشت و می شد چیزی شبیه این شیشه های بی رنگ که با صنعت می شد از آن ها لعل بدلی هم ساخت. هنرمند بدون دل پر خون هنرمند حقیقی نمی شود. هنرمندی که جگرش خون شود و ارزش لعل پیدا کند بهتر از هنرمندی است که افتخار می کند جگرکی باز کرده است. هنرمندانی که از قِبَلِ کار هنریشان جگرکی و رستوران و فست فود زده اند کم نیستند. حافظ می گفت:

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش

ای درج محبت به همان مهر و نشان باش

عنوان وبلاگ : zabanadabi
برچسب ها : یک شعر و یک نکته(53) - هنرمند ,هنرمندان ,نکته ,همین ,سیما ,نظری نیست ,صاحب نظری ,گوهر نشناسند ,بیژن ترقی
یک شعر و یک نکته(53) هنرمند ,هنرمندان ,نکته ,همین ,سیما ,نظری نیست ,صاحب نظری ,گوهر نشناسند ,بیژن ترقی
اخرین جستجو ها
کانال رسمی وبلاگ ایران ستاد بسته بندی پاکتی آردی ماشین ظرفشویی بوش sms68mw02 daughter aquaman ✌ oh helloooooo coupon app insideout supervisor brothers haris alexiou ena fili rider clash boxing when its raining فایل فلش فارسی و رسمی galaxy s4 mini gt i9192 اندروید فرشتگان اسماء سوره بقره کتاب کتابها نوشته نویسنده پنجره خانم شعبان نژاد افسانه شعبان خانم افسانه خانم افسانه شعبان soft4boost video studio mutter tips sonic dash 2 boom حق ب و پیشه و تجارت؛ دادگستری خیام، نیچه و عشق به سرنوشت 5 گیگ اینترنت رایگان ایرانسل در سرویس تقویم 12 بهمن پوسته پیشرفته kyma وردپرس نسخه busi mah فروش دستگاه کارت خوان سیار ریمی بس کن سجاد ماهرخسار برگزای همایش بزرگ سجاد ع بخش لیردف شهرستان جاسک میدان های نفت و گاز روسیه در دریای خزر تحقیق درباره تناسخ و معاد در مورد ارتودنسی و ایمپلنت دندان و آفت دهان چه می دانید؟ رژیم غذایی در صرع rmc_mobile cjhgvfuytci korean urdu dictionary i hate social networks gutenprint همسر اکرم پیغمبر خداوند همسرش پیغمبر اکرم لایحضره الفقیه، قرار داده همراهِ هم‌رأی حضرت زهرا avalin baroone paeeizi جزئیات ثبت نام آزمون ی waldo state bank mobile ایا کیهان تخت ؟ کروی است یا خمیده؟ پاسخ سؤالات متن درس زندگی ما و گردش زمین2 anhphung1196 favorites posco evi playfulbet بازار قطعات سیستم تهویه اتومبیل yaotai تعمیرات کرکره برقی runbuggy bsm2017 29 دادش قانونی منطقی جواب نمره چرچیل تست زیست شناسی دوازدهم خیلی سبز حدیث اهل بیت دل را زنده می کند هود کم صدا مورب مشکی موتور ف ی you re mine moe’s southwest grill drops microwave ovens from a helicopter in this crazy ad candy troll adventure yeni hayat valley talk chalkfest فایل فلش تبلت a23 دانش آموزی epad a707g با مین برد am176_mb_v12 و پردازشگر mt6577 ضرایب دروس امتحانی کنکور ی سراسری و آزاد bongo bunny guide for minion rush آشنایی با رشته ها و شناخت عوامل موثر برای انتخاب رشته محیط محیط زیستی سازی شبیه قدرت پروژه متلب 2276azsoft شبیه سازی متلب matlab افزارهای متلب ieee، sciencedirectو مقالات ieee، مقالات ieee، sciencedirectو 2276azsoft irazsoftir gmail com0936 ieee، sc آموزش ب بیت کوین و باز حساب در سایت faucethub نمایندگی های خدمات پس از فروش تاسیسات استان بوشهر شهرستان بوشهر فایل منفعت بیکران دریاى بیکران منفعت دریاى بیکران دریاى دریاى بیکران منفعت دریاى بیکران kids halloween makeup جت پرینتر ریزنگار کنکوری ها دعاهای خالصانه ی معلم شیمی comment on nick carter disses justin bieber he ‘couldn’t hold a candle to’ the backstreet boys by tom 27 یوسف آباد لعنتی هیئت کشتی استان هیئت برتر استان نمونه کار آهنگ محمدحیدری با نام سن سنسن it is the p word in a farsi way d how to roll wax joint جزوه اصول مبانی مدیریت از دیدگاه پورشفیع مستقیم کنکور درصد قبولی تی رتبه آ ین آ ین رتبه رتبه قبولی تی روزانه روزانه کنکور سنجی تی تی روزانه کنکور سنجی تی روزانه رتبه قبولی بینایی ایمیل جدید رحمت سخنی برای مشاوره پزشکی رایگان افزونه صحت کد ملی در اراس فرم پایان نامه روابط عمومی در شرکت سهامی بیمه ایران نادرشاه وگدای حرم رضا wfwa pbs39 fort wayne marg chist office design priming kids construction game france ghost story juarez انتخاب رشته با رتبه ۳۵۰۰۰ زمان دقیق اعلام نتایج کارشناسی ارشد وزارت بهداشت nhl jerseys from china nokia 105 2017 dual sim حراج 8 ball pool coins prank who that naruto shadow football
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 0.986 seconds
RSS