علی و نفس

پست های وبلاگ علی و نفس از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

حجاب

 

سلام

این خاطره مربوط به چند ساله پیشه

سیما خواهر محمد یه مدت بود داشت راجب حجاب تحقیق میکرد بعضی وقتا هم میومد مغازه چند ساعت مشغول بود داستانای مختلف صحبتای مخنلف رو میخوند

تا اینکه بالا ه تصمیمشو گرفت

یه روز ما قرار بود بریم خونه محمد اینا یه چایی بخوریم بعدش بریم بیرون دسته جمعی

ما رفتیم سپهر درو باز کرد شدیدا اخماش توهم بود خیلی ناراحت بود ما رفتیم داخل و نشستیم شروع کردیم به خوش و بش محمد برع سپهر خیلی خوشحال بود

هی شوخی میکرد سیما برامون چایی اورد ولی یه کم روسریش اومده بود جلوتر سپهر خیلی بد بهش نگاه میکرد اما بقیه همه خوششون اومده بود

خلاصه جاتون خالی چایی رو خوردیمو و بچه ها رفتن حاضر شن تنها که شدیم از سامیار پرسیدمم که سپهر مشکلش چیه

گفت دلش نمیخواد سیما با حجاب بشه نفس گفت من نمیدونم اصلا چه ربطی به سپهر داره این یه تصمیم شخصیه  واسه خانوما شماا دوتا تو کار من دخاللت کردین نکررردینااا

سامیارمیخواست جوابشو بده که سیما اومد بیرون

هیچوقت به غیر از وقتی که رفته بودیم مشهد سیمارو اونجوری ندیده بودم

با چادر فوق العاده شده بود

کلا خانما با چادر یه ح خاصی پیدا میکنن

نفس شروع کرد به قربون صدقه رفتن از همین حرفایی که دخترا بهم میزنن

محمد خیلی دوست داشت این ح سیما رو همه دوست داشتن فقط سپهر بود که اخم کرده بود

سیما رفت بهش گفت داداش سپهرر چجوری شدم سپهر جواب نداد گفت ولم کن سیما

ولی سیما اشتباه کرد که باز دستشو کشید اونم یه دفعه چادرو از سر سیما کشید انداخت اونطرف گفت زشت شدی زشت بدم میاد از این ح ت میفهمی؟

سیما نمیدوست اصلا باید چه ع العملی نشون بده ولی محمد اومد دست سپهرو کشید بردش تو اتاق سیما هم بدون اینکه چادرو از رو زمین برداره رفت تو اتاقش

من چادرشو از رو زمین برداشتم در زدم گفت بیا تو رفتم داخل نشستم رو تخت مهدی اون رو تخت خودش بود داشت گریه میکرد

گفتم واسه چی خودتو ناراحت میکنی سیما؟سپهر بچست

گفت انقدر بچه نیست که این چیزا رو نفهمه

گفتم چرا هست به قد و هیکلش نگاه نکن هنوز بچست اصولا ما پسرا عقلمون از هیکلمون عقبه یه کم دیر رشد میکنه

گفت اره ما دخترای بیچاره باید همش از دست شماها بکشیم

گفتم اره چون شماها زودتر عقلتون رشد میکنه اصلا واسه همینه زودتر به سن تکلیف میرسید

گفت خووبه خودتم قبول داری(حالا همینجوری که جواب میداد اشکم میریخت)

گفتم اره ولی میدونی چی جالبه؟

گفت چی؟

گفتم این که عقل شماها زود رشد میکنه ولی از یه سنی متوقف میشه ولی واسه ما دیر شروع میکنه اماا تا مرگمون ادامه دااره

بالشتوو پرت کرد طررررفم گفت اه ه ه ه ه علیییی برو بیرون حوصله ندارم

گفتم ولی حالا جدی یه چیزیو بهت بگم سیما

تو خودت بهتر از من میدونی الان سپهر خیلی انعطاف پذیره سنش خیلی حساسه و محیط هم خیلی روش تاثیر میزاره یه جورایی الان داره حس میکنه تو تافته ی جدا بافته ای

به خاطر محیط خانواده دوستا و همه این چیزا

اما کم کم که بزرگ تر بشه میفهمه که چقدر اینجوری برای تو بهتره و حتی خودش چقدر بیشتر ارامش داره وقتی خواهرش اینجوری تو جامعه ظاهر بشه

مطمءن باش خودش میاد ازت عذر خواهی میکنه

خلاصه یه کم باهم صحبت کردیم که اروم تر شد بعد بهش گفتم

محمد الاانه که دیگه حس از کوره در بره من جای تو بودم میرفتم داداشمو نجات میدادم

انگار بهش برق وصل رفت سریع از اتاق بیرون محمد و سپهر داشتن باهم بحث می

سیما به محمد گفت داداش ولش کن کاریش نداشته باش بیا بریم بعد چادرشو از من گرفت باز سرش کرد

بعدشم رفتیم بیرون اما سیما کلا سپهرو تحویل نمیگرفت

و جالب ترین قسمت اون شب این بود که نفس هم اصلا با سپهر حرف نمیزد و هی سعی داشت اذیتش کنه کلا باهم درگیر بودن

اما الان سپهر دیگه با این قضیه مشکلی نداره و خیلی هم به این تصمیم سیما احترام میزاره

و چند روز بعدش خودش رفت از سیما معذرت خواهی کرد

و اینکه حجاب برای خانما خیلی قشنگه و دخترا اگر که مثل سیما شروع به تحقیق کنن مسلما به این نتیجه میرسن

که حجاب داشتن باعث میشه که ارامش داشته باشن 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان یکی از اشناهای ما ۵شنبه باید ستون فقراتش رو عمل کنه از همتون میخوام براش دعا کنید که عملش خوب انجام بشه و مشکلی پیش نیاد.

 

عنوان وبلاگ : علی و نفس
برچسب ها : حجاب - سیما ,سپهر ,خیلی ,محمد ,گفتم ,میکنه ,الان سپهر ,سپهر خیلی
حجاب سیما ,سپهر ,خیلی ,محمد ,گفتم ,میکنه ,الان سپهر ,سپهر خیلی
سیگار

سلام

چند شب پیش من ا شب بیدار شدم اب بخورم دیدم از اتاق نفس صدا میاد رفتم پشت در شنیدم داره با تلفن حرف میزنه گوش دادم داشت میگفت باشه ساحل پس تو ایندفعه بیار اره دیگه همونجا با بقیه هم هماهنگ کن دیگه خودت  اوکی عزیزم فقط با علیم هماهنگ کنم قطعی شد میگم بت شب بخیر و قطع کرد خیالم راحت شد ساحل بوده رفتم خو دم صبح موقع صبحانه نفس اجازه خواست که با ساحل بره بیرون گفتم کجا گفت میریم رستوران ناهار با ساجل گفتم خودتون دوتایی؟گفت اره اینجا یه کم شک بهش اما چیزی نگفتم رفتم مغازه اما شک نداشتم داره دروغ میگه منم خیلی نگران شده بودم خلاصه محمد که اوووومد شروع کردیم به صحبت بین حرفاش گفت سپهر امروز با دوستاش رفته ناهار رستووران دیگه خیلی عصبی شده بودم حس می یه جای کار میلنگه رفتم جلوی خونه منتظر موندم تا نفس بیاد بیرون وقتی اومد رفتم دنبالش رفت دنبال ساحل باهم سوار ازانس شدن رفتن طرف درکه منم دنبالشون بودم به صورت نا محسووووس جلوی یه رستوران پیاده شدن رفتن داخل منم یه کم بعد رفتم داخل وصحنه ای دیدم که هنوزم با یاداوریش اعصابمم خورد میشهههه اونا تنها نبودن علاوه بر سپهر چنتا پسر دیگه هم بوووودن و بدتر از اون داشتن سیگااار میکشیدن همون چیزی که قرار بوده ساحل بیاااره داشتم از عصبانیت منفجر میشدم زنگ زدم به نفس گفتم کجایی گفت رستوران با ساحل گفتم تنهایید؟گفت ارره زدم به سیم ا گفتم همین الان گورتو گم میکنی میااای از اون اب شده بیرووون تا نیومدم جلوی دوستااات ابروریزی کنم تو ماشین منتظرم و قطع رفتم سمت ماشین بعد از چند دقیقه نفس اومد بیروون منو دید رنگش حسا ی پریده بوود ساحل و سپهرم باهاش اومده بودن هرسه تااشون مخصوصا نفس و سپهر ترسیده بودن منم زل زده بودم تو چشمای نفس اومدن سمت ماشین شیشه رو دادم پایین گفتم سپهر خااان محمد خبر دااره؟گفت داداش تورو جون نفس نگو بهش تو رو به روح مااادرت عصبی بودن عصبی تر شدمممم گفتم خفهههه شو ببند دهنتو  رومو به نفس و ساحل گقتم سریع سوار شید سپهرم اومد بشینه نزاشتم گفتم خودش بره نفس نشست جلو ساحل عقب راه افتادم حرفی نمیزدیم لرزش دستای نفسو میدیدم رسیدیم دم خونه ی ساحل پیاده شد گفتم امشب منتظره تماس من با پدرت باش خانم کوچولو و گاز دادم نفس گفت داداشی من نمیخواستم برم سا..... نزاشتم بقیه حرفشو بززنه چون تو همون حاا رانندگی یه سیلی زدم بهش گفتم خفه شو اینو داشته باش تا تو خونه بقیشووو بدم بهت نوش جان کنی داشت از ترس سکته میکرد منم داشتم از عصبااانیت سکته می حس می رگااام الان میشن حساا داع کرده بودم خلاصه رسیدیم خونه رفتیم داخل یعنی اون لحظه نفس مرگو به رفتن تو خونه ترجیح میدااد مستقیم داشت میرفت تو اتاقش گفتم کجا؟؟؟رفتم جلووووش بازوشو گرفتم تو دستم و فشااار میدادم چسبوندمش به دیوااار گفتم بین اون همه پسر چه غلطی میکردی؟؟؟اون سیگااااار تو دستت چی میگفت؟معتاد شدی؟؟؟؟؟؟دختره ی حیوووون بیشعور اینه جواااب زحماااتم؟بعد یه سیلی زدم بهش که افتااد رو زمین بلندش داشت گریه میکرد و مدام عذرخواهی میکررررد منم کر شده بودم از عصباانیت فقط سرش داااد میزدم و دعواش می گفت داداشی به جووون خودم باره اولم بوووود اینجا دیگه طاقت نیاوردم کمربندمو کشیدم گفتم خفه شو دیگه به من دروووع میگی باااید زغال داغ بریزم تو اون ددددهنت خودت به ساحل گفتم اون شب ایندفه تو بیااار یعنی سری پیش خواهره رره من برده این اشفاااالو یه مدته کتک نخوردی دلت تنگ شده اره؟الان درت میارم از دلتنگی و شروع تا اندازه ای که صلاخ بود زدمش بازوشو گرفتم بردمش تو اتاااق گشتم کله اتاقشوو بازم پیدا م سیگااار باز عصبی شدممم باز بهش سیلی زدمممم که سامیار وارد خونه شد و از صدای گریه ی نفس اومد تو اتاااق وقتی نفسو دید تو اون حال و منو که بازم میخواستم بزنمش اومد گرفت منو گفتم برو کنااار وگرنه تواام کتک میخوری اما توجه نکرد ا منو اورد بیرون از اتاق در اتاق نفسو بست رفتم نشستم رو مبل داشتم دیوونه میشدم داشتم له میشدم من جیکار ؟من اینجوری تربیتش ؟حس می مقصرم سامیار نپرسید جی شده برام اب اورد رفتم تو اتاقم با مسکن خواا دم بیدار شدم دیگه نفس گریه نمیکرد رفتم تو اتاقش دیدم تو بفل سامیااار خوابش برده شب موقع شام نفس هنوز میترسید بیاد بیرون گفتم به سامیار بهش بگو بیاد بیرون کاریش ندارم وقتی اومد اول بهش گفتم حق ندااااااری دیگه بری بیرون حق نداری به ی تلفن بزنی تلگرامو از گوشیش پاک دیگه کلا اجازه نداره با هیچ حرف بزنه بعدم هنوز شام نخورده بود گفتم گم شو تو اتاقت نمیخوام ریختتو ببینم اونم با بغض رفت هنوزم هم تنبیهاتش ادامه داره  

عنوان وبلاگ : علی و نفس
برچسب ها : سیگار - گفتم ,ساحل ,خونه ,بیرون ,می ,عصبی ,بیاد بیرون ,بازوشو گرفتم ,ساحل گفتم ,وقتی اومد ,بیرون گفتم
سیگار گفتم ,ساحل ,خونه ,بیرون ,می ,عصبی ,بیاد بیرون ,بازوشو گرفتم ,ساحل گفتم ,وقتی اومد ,بیرون گفتم
انتقاااام

سلااااام.

دوستاان ما ب یه مهمووونی دعوت بودیم خونه ی ی گرااام من با دختر خااالم هماهنگ کرده بودم که شب اونجا بمووونم ساعت۸ ما راه افتادیم طرف خووونه ی خاالم و من و سامیار طبق معمول سر اینکه کی جلوبشیه مثل بچه های ۵ ساله بحث کردیم و اوون پیرووز شد خلااصه رسیدیم خونه ی ما تقریبا ا ین خانواده بودیم همه اومده بوودن منم خیلی خوشحاال داشتم به همه سلام می کههه متوجه شدمممم نوه ی خااالم هم هست خب خیلی دعا کرده بوودم نبااشه چون ازش متنفررررم تنفرمم دلیل داره دلیلشم اینه که این دختره هی خودشو میچسبوونه به علی منممممم از هر دختری که بخواااد به داداشم نزدیک بشه 

مـــــــــتـــــــــــــنــــــــــفــــــــــــــــــــــرم

تمااام مدتی که علی اونجاا بود عسل سعی میکرد خودشوو بهش نزدیک کنه سر میز رفت نشست کناار علی چایی اورد براش هی سر صحبتو باهاش باااز میکرد یه جووری راه میرفت که بخوره به علی از قصددد وقتی علی و سامی حاضر شدن برررررن رفت با علی روبوووسی کرد منمممم دیگه حسا امپر چسبوونده بودم ولی از یه طرف خوشحاال بودم الان این دختره میررره میتونیم یه کم با مهتاب بگیم بخندیم خوش بگذرونیم چون در تمام طول مهمونی من داشتم حرص میخوردم

اماااااااااا عسل خاااااانم گفت میخوااد بمووونه پیش من و مهتاااب گفت حااالا که نفس جوون مونده منمممم میمووونم دوره هم خوش میگذرووونیم یعنی اووون لحظه قیافه ی من دیدددنی بوووود کارد میزدی خونم در نمیووومد

براای اینکه حوووصله ی صحبت با اونو نداشتم گفتم مهتاب سرم درد میکنه میخوااابم زووود رفتم در کماال پروویی رو تخت مهتاااب خو دم من و مهتاب باهم جاا میشیم رو یه تخت مهتاابم رفت براای عسل رخت خواب اورد پهن کرد رو زمین گفت عسل جووون اینم جای شما عسل جوووووووونم اصلاااا خووووشش نیووومده بوووووووود معلووم بود داره حرص میخوووره

خلاااصه خامووشی شد و مهتاب وعسل خوا دن امااا من اصلا قصد خوااب نداااشتم یه نقشهه کشیده بوووودم منتظر بووودم خواابشوون عمیق شه فکر میکنمم یه ۲ ساعتی گذشت از تخت اوومدم پایین ارووم ارووم رفتمم اشپز خوونه قیچی رو برداااشتم خوشبختانه عسل به پهلو خو ده بوود موهاش ریخته بوود پشتش یعنی خداا خودش میخوااست این کاار انجام بشهه منم موهااشو

در کمااال ارامش برااش کوتاه ممم هردسته هم یه اندااازه مثلا یکیشو چون تولد دوستم ۴رمه ۴ بار قیچی زدم یه دسته ی دیگه رو به مناسبت تولدمهتاب که میزبان ۶ باز قیچی زدم و همینجوووری ادامه دادم تا تمووم شد بعد موهارو قشنگ جمع قیچی رو بردم گذاشتم سر جااش با خیاال راحت سرجاام خو دددم

وااای قسمت جذااااب ماجرااا صبح بووود

بااا صدااای گریه و جیییییغ من و مهتاب از خواااب پریدیم عسل خوودشو تو ایینه دیده بوود من و مهتااب با دیدن اون قیااافه زدیم زیر خنده عسلم هی پشت هم میداااد که چرا میخندید و گریه میکرد خااااله اوومد داخل دیییید اصلاا کپ کرده بوود حرف نمیتونست بززززنه

بعد از چند ثانیه از شوک خارج شددد یه نگااه به من و مهتااب کرد گفت میکشممممتون منم قیاافه مظلووم گرفتم گفتم خااله جون ما نبوودیم کهه معلووم نیست کیی اینکااروو کرده من و مهتااب که خواب بوودیم اما خب مس ه بوود چون خالم و شوهر خالم که نبوودن ۱۰۰ در ۱۰۰ خودشم که با خودش اینکاارو نکرده پس فقط میمونیم با ۲ تاااا

خاااله از اتاق رفت بیرررون عسلم برد با خوودش که دلداریش بده و این داستاانا من و مهتااب تنها شدددیم داشت میترکید از خنده گفتتتت این چه کااری بود خل شدی مگه؟؟؟

منم بهش گفتممم تا اوون باشه هی به پروپاای داداش من نپیچه گفت حااالا ماماان من کااری میکنه همین دادااشت امروز پدرتوو در بیاااره

میدوونستم برخورد علی نمیتوونه اصلا خووب باشه اما من طبق معموول اصلااا پشیموون نبوودم

خلااصه به زوور به عسل صبحاانه داد و هموون موقع بردش ارایشگااه اماااا

قبلش........

زنگ ززززددد به علی گفت بیااا بیااا ببین خواهرت چه بلااایی سرموون اورده ببین چجووری بدبختموون کرده ببین دختراای مردموو کچل کردده(یعـــــــــــــنی عهههد کرده بوود با خودش منو به کتک بددده کهه اینجووری پیااز داغشووو زیااد کرد)

خلااصه من حاضر شددم چون میدونستم سر یه ربع علیی خودشوو میرسوونه وقتی اومدد باالا همچین اخم کرده بووود که ادم نمیتوونست باهاش حرف بزززنه مهتاب رفت جلوو گفت عللی جان این چه قیاافه ایه؟؟ماماان زیاددی پیاز داغشو زیااد کرده من و نفس یهه کم از مووهاشو کوتااه کردیم (بیچاره روحشم خبر نداشت من میخوام اینکارو م دختر ی با معرفت به این میگن) مامان الکی جو میددده کچل شده کچل شددده تازه حقشمم بود اصلا با..... اینجا علی حرفشو قطع کرد گفت مهتاب جان من خیلی دیررم شده ما دیگه بریم زنگ میزنم بهت ازت میپرسمم منم دیگه کم کم داشتم میترسیم سریع خ ظی رفتم پایین نشستیم تو ماشین طبق معموول که من یه گندی میززنم راه تا خونه در سکووت  کاااملسپری شد  وقتی رسیدیم خواستم برم تو اتاققم گفت کجا؟؟؟

منم با مظلوومانه ترین لحن ممکن گفتم بهه خداا کچلشش ن خااله الکی میگهه  گفت خووشت میااد یکی بیااد موهاااتو کووتاه کنه تو خواااب؟؟؟؟گفتم اگگگر من از اینکااارا ارره ه چون حقم

یه نگااهی کرد و گفت بروو تو اتااقت منم رفتم تو اتااق رفتم تو تلگرام ع ی که موقع صبحاانه یواشکی ازش گرفته بوودمو واسه علی فرستاادم گفتمم ببین داداشی خیلیم خوشگل شددده

صداای خندششش از تو اتاق اوومد اما استیکر عصباانی فرستااد گفتم داداشی نارااحت نشو دیگه باید تنبیهش می واسه اشتبااهش

گفتتتت تو چیکاارشی که تنبیهههش کردی؟؟؟

گفتمم من کاره ی اوون نیستم اماا هرکی بخوااد خودشو برای داداشم لوووس کنه بلاایی سرش میاارم که پشییمون شه

دیگه جواب ندااد دوباره پی ام دادم داداشی؟؟گفت بله؟گفتم اشتی دیگه؟گفت نخییییر

استیکر نارااحت فررستاددم گفت بااید بری مووهاتو کووتاه کنی منم که جوونم به موهام بستسسست گفتم محاااله گفت نپرسیییدم ازت خانم کوچولو گفتمم باااید دیگه داشت گریم میگرفت رفتم تو اتااقش گفتم عمراا عمراااا عمرااااااا خیلی خونسرد گفت اصلاا حق انتخاب ندااری رفتمم تو اتااقم علیم رفت مغاازه منم همش مثل افسرده هاا زل زده بوودم به یه جاا علی اووومد خوونه من نرفتم جلو بهش سلام کنم از اتاقم بیررون نرفتم اصلا بعد اومد تو اتاق خندید گفت نمیخوااد بری موهااتو کوتاه کنی میخوااستم فقط ببینی که اون دختر بیچاره الان چه احسااسی داره اصلاا انگاار دنیاا رو بهمم داد خیلی واقعاا ناراحت بووودم رفتم بووسش گفتم داادااش خوودمی اونم خندید و بعد شام خوردیم وبعد شاامم من ماجراای عممملیااتمو تعریف م علی سعی میکرد نخخنده اما ساامیار داشت زمینو گااز میزدد

خلااصه میدوونم خیلی نارااحت شدده اماا واقعااا حقش بووود  

عنوان وبلاگ : علی و نفس
برچسب ها : انتقاااام - کرده ,گفتم ,مهتاب ,بوود ,خیلی ,قیچی ,کرده بوود
انتقاااام کرده ,گفتم ,مهتاب ,بوود ,خیلی ,قیچی ,کرده بوود
مسافرت

سلااام

خانواده ی ماا و محمداینا ووو خالم و شوهرر خاالم(هموونا که نفس خونشوون مونده بود)برای تمدد اعصاب دورووز رفتیم باغ اینا

محمد روز اول که میخواستیم راه بیوفتیم به خاطر یه سری مشکلات کاری یه کم عصبی بود صبح زود من و محمد رفتیم ماشینارو از پارکینگ دراوردیم تا بچه ها بیان نفس و سامی زودتر از بقیه اوومدن اماا طبق معموول سر جلو نشستن بحثشوون شد محمدمم که اعصاب ندااشت با یه لحن تند گفت بس کنید دیگه بچه اید مگه یکی بشینه جلو دیگه ما۳تااا خیلی تعجب کردیم از برخوردش چون معمولاا به این بحث تکرااری میخندید و جدا از اوون به نفس و سامیار هیچوقت چیزی نمیگفت چون ربطی ندااره بهش خلااصه اون دوتا هم دیگه بحث ن و سامیار نشست جلو بعد سیما خواهر محمد میخواست بیاد پیش نفس وقتی رسید دم در اومد نشست تو ماشین ماا خب سیما بختر بچه نیست که به اجازه ی محمد واسه این قضیه نیاز داشته باشه اما محمد اومد در مااشین گفت تو از کی اجاازه گرفتی اومدی اینجا؟؟کم مونده بود داد بزنه سرش سیما داشت شاخ در میاورد گفت یعنی چی؟چی میگی محمد؟مگه من بچم که از تو اجازه بگیرم؟اونم گفت من بعدا به حساب تو میرسم و رفت تو ماشین سیما هم اخماش رفت توهم راه که افتادیم گفتم خودتو ناراحت نکن واسه کارش عصبیه گفت به من چه که عصبیه؟حق نداره با من اینجوری رفتار کنه سامیارم گفت راست میگه دیگه داداش اصلا به اون مربووط نیست که من ونفس بحث میکنیم باهمم چرا دخ میکنه؟منم دیگه چیزی نگفتم رفتیم دنبال اینا و ۳ تا ماشین راه افتادیم به باغ که رسیدیم تقریبا به جز و شوهرش همهه پکر بودن معلوم بود به سپهر و مهدی هم تو ماشین پریده خلاصه وسایلارو جابه جا کردیم و محمد رفت خو د نفس هی سعی میکرد شووخی کنه و بچه هارو بخندونه تقریبا هم موفق بود محمد که رفت باز بچه ها میگفتن میخندید شوخی می نفس به من گفت که با سیما میرن به دووری بزنن تو شهر و یه سری یدم ن و بیان منم سوییچو دادم سیما رفتن اما اصلا متوجه نشدیم که مهدی هم باهاشون رفت من وشوهر و سامی و سپهرم بازی میکردیم(بمااند چه بازی بود) هم با تلفن حرف میزد خلااصه یه نیم ساعتی گذشت محمد بیدار شد اومد پیش ما نشست یه کم بعد مهدی رو صدا زد دیدیم جواب نمیده پرسید جایی رفته؟گفتم نه فکر نمیکنم نفس و سیما رفتن بیرون نفس نگفت مهدی هم میره یا نه محمد بلند شد از این اتاق به اون اتاق رفت تو باغو گشت من زنگ زدم به نفس گفت مهدی با ما اومده رفتم تو باغ دنبالش که بهش بگم همون لحظه نفس اینا رسیدن مهدی سرخوش پیاده شد از ماشین یه بستنیم تو دستش بود محمد مهدی رو که دید دیگه حسا امپر چسبوووند رفت جلو یه سیلی زد بهش که افتاااد رو زمین میخواست بلندش کنه باز بزنتش که من وسامی رفتیم گرفتیمش من بردمش اونطرف باغ منو هل داد گفت ولم کن بابا گفتم چته تو؟گفت چیزیم نیس گفتم به بچهه چیکار داری؟گفت بیخود میکنه بی اجازه میره بیرون گفتم خوااب بودی بیدارت میکرد باز یه جور دیگه دعواش میکردی بعدم با سیما رفته مگه فقط از تو میتونه اجازه بگیره اگه تو برادر بزرگشی اونم خواهر بزرگشه گفت خوده سیما هم باید اجازه میگرفته میرفته گفتم عقده داری مگه ازت اجازه بگیرن؟از صبح کوفتمون کردی مشکل داری که داری به بقیه چه ربطی داره اعصاب مسافرت نداشتی........خوردی قبول کردی بیای مگه زورت کردیم؟خلاصه هی من گفتم هی اون گفت ا ش بهش گفتم یا مثل ادم رفتار کن یا برو خونه من خودم بچه هارو میارم فردا اومدم تو ساختمون مهدی داشت گریه میکرد بقیه هم همینجوری نشسته بودن مهدی رو بغل بردمش تو اتاق گفتم نبینم داداش کوجوولوم اینجوری گریه کنه هیجی نگفت گفتم عزیزم نباید از محمد اجازه میگرفتی؟یا حداقل میگفتی بعدش میرفتی که ما نگرانت نشیم؟گفت خواب بود چجوری میگفتم؟گفتم به سپهر یا من میگفتی که وقتی محمد بیدار شد سراغتو گرفت بهش بگیم باز چیزی نگفت بوسش گفتم اماا اونم نباید الان تورو میزد اونم جلوی اون همه ادم من کلی دعواش تو دیگه گریه نکن داداشم خلاصه یه کم حرف زدیم و رفتیم از اتاق بیرون محمد اومده بود داخل نشسته بود یه گوشه مهدی از بغل من ت نمیخورد نمیرفت سمت محمد جو خیلی سنگین بود خالم و شوهرخالمم خیلی ناراحت بودن نفس برای همه چایی اورد جلو محمد که گرفت گفت به خدا فقط میخوام تعارف کنم بخوری ببخشید اجازه نگرفتم برای درست ش به خدا دیگه تکرار نمیشه قول میدم ببخشید بی اجازه دارم بهتون تعارف میکنم اگر دوست ندارید دیگه بهتون تعارفم نمیکنم همه خندمون گرفته بوود محمد یه نگاهی کرد بهش و گفت نمیخورم خلاصه نفسم نشست پیش ما و محمد گفت من واقعا ازتون معذرت میخوام اقای عزیزی من امروز خیلی عصبی بودم همه کارام به هم گره خورده شوهر هم گفت که پیش میاد دیگه پسرم خودتو ناراحت نکن عیبی نداره و اینا بعد به مهدی اشاره کرد که بره پیشش مهدی گفت نمیام خودش اومد جلو صورت مهدی هنوز یه کم سرخ بود به همون قسمت نگاه کرد گفت ببخشید داداش کوجولو باور کن دست خودم نبود خیلی عصبی شدم وقتی دیدم نیستی اخه یه خبر نباید به من بدی و بعدش بری بیرون؟نمیگی من نگرانت میشم؟خلاصهه بعد از منت کشی از مهدی و بعدشم سیماا جو یه کم بهتر شد نفس گفت محمد از منم معذرت خواهی کن زود باش گفت از تو دیگه چراااا ز له گفت جلوی در خونه بد باهام حرف زدی در ضمن من مثل مهدی و سیما نیستم زود ببخشمتااا باید بیاای جلوم زانوو بزنی تا ببخشمت نفس میگفت ما میخندیدیم محمدم چشمااش ۴تا شده بووود نفس گفت زووودباش دیگه بدو محمدم برای مس ه بازی رفت جلوش گفت باانو نفس توروو خدا شماا رو قسم میدم منو ببخشید نفس یه نگااهی کرد و گفت از اونجاایی که من ادم فوق العااده بخشنده ایم قبول میکنم اما به یه شرررط امشب به همه شاام میدی محمد گفت نوکرشونم هستم حتماا خلاصه الکی الکی رفتیم بیروون و یه شام مفصل افتاد گردن محمد فرداش صبح زوود ۷ بود فکر میکنم سیماا همه رو بیداار کرد که بلند شید مگه اومدید اینجا بخوا د حالا ما ۲ خوا ده بودیم داشتیم هموون بازی رو میکردیم بعد این خانم 7 اومده بیدارمون میکنه با تلااشااای مستمر سیما 8 همه سر سفره ی صبحاانه بوودن بعد صبحوونه سپهر و محمد رفتن دنبال جووجه نفس سیما سامی سپهر مهدی من شوهر خااله والیبال بازی میکردیم خالمم تماشا میکرد خلاصه جوجه اومد نفس و خالم و سیما رفتن سیخ کنن جوجه هارو ماهم رفتیم اتیشو روشن کنیم که دیدیم داره داد میزنه رفتم دیدم نفس از سر تا ته سیخ کاااامل جووجه زده خالم میگفت این چه وضعشه درست کار کن حرص میخورد کلی به سیخی که نفس زده بوود خندیدیم بعدش دوباره رفتیم سر کارمون جوجه ها اومد و کباب کردیم سفره رو انداختن و شروع کردیم به خوردن و سر غذا هم از دست خاطره های محمد خیلی خندیدم وخوش گذشت بعد ناهاار تصمیم گرفتیم یه سااعتیو بخوا م تازه چشام داشت گرم میشد که جیغ زد نفهمیدم چجوری خودموو به اتاقش رسوندم نفسم اومده بودگفتم چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگه سووووسک نمیدوونستم واقعا باید چه ع العملی نشون بدم شوهر خالم سوسکو کشت گفت خانم چه خبرته؟

نصف جونمون کردی خالم زل زد به من گفت این کااره خواهرته نفس گفت خااااله؟به من چه ربطی داره؟

گفت تو اون دفعه هم یه سوسک انداختی جلوووی اون دختره یادت رفته الانم با من اینکاارو کردی فک میکنی بامزس؟نفس گفت واسه اون دختره دلیل داشتم شما کااری کردی که بخوام سوسک بندازم جلوت مگه؟یه کوچولو فشار دادم دستشو که ت شه گفتم جان اگر یه بار اینکارو کرده دلیل نمیشه هردفعه سوسک دیدید مقصرش نفس باشه الانم استراحت کنید اومدیم بیرون و هرکی رفت خو د بعد یه ساعت باز با غرغرای سیما بیدار شدیم چاایی خوردیمو رفتیم تو باغ یه کم میوه بچینیم ببریم الو هاای خیلی خووبی داشت رفته بود بالای درخت نفس داشت الوهاایی که رو زمین ریخته رو جمع میکرد درختی که رفته بود بالاش خیلی مستحکم نبوود شااخه ش ت خااله افتاد زمین کنار نفس بعد داد زد طررف نفس که چراا درختوو ت دادی شاخه بشکنه؟نفس نگاش کرد هیچی نگفت رفت پیش سیماا رفتم پیش گفتم چیزیتون نشد که؟گفت نه خواهرت به هدفش نرسید باز ت موندم بعد از اینکه خسته شدیم رفتیم تو ساختمون که وسایلامونو جمع کنیم و کم کم راه بیوفتیم طرف تهران نفس تو اشپز خوونه بوود رو به روی در اشپز خووونه داشت وسایلو میداد به شوهرش که بزاره تو ماشین یه دفعه ول کرد وسایلو دووید تو اشپز خونه همه رفتیم توو دیدیم رو امه هاایی که گوشه ی اونجا بود اتیش گرفته سریع یه چیزی انداختیم روش خاموش شد باز داد زد که چیکاار میکردی؟میخوای بکشیمون؟من نزاشتم باز بهش توهین کنه دست نفسو گرفتم بردمش تو یه اتاااق قبل اینکه چیزی بگم گفت باور کن حواسم نبود کبریت از دستم افتااد تو باغم خااله بهت الکی گفت منم ت ندادم درختو سووسکم کااره من نبود اخه چرا باید اذیتش کنم  این با خودش عهد کرده منو به کتک بده سر قضیه ی مووهای اون کینه به دل گرفته گفتم میدونم عزیزم هیچکدوم کاره تو نبووده اوردمت بیرووون که بیشتر از این بهت توووهین نکنه دیگه این دوروز داره تموم میشه خودتو ناراحت نکن نفسم .

چند ساعت دیگه راحت میشی و خلاصه رفتیم از اتاق بیرون خالم گفت حساابشو رسیدی؟؟دیدی چقدر اذیت کرده از صبح؟؟باید ادبش کنی گفتم رسیدگی جان بعدشم باز سر جلو نشستن بحث شد که ایندفعه نفس پیرووز شد و جلو نشست تا خونه هم خو د و اینجووری بود که این دوروز نیمه مز ف تموم شد  

عنوان وبلاگ : علی و نفس
برچسب ها : مسافرت - محمد ,مهدی ,گفتم ,سیما ,رفتیم ,خیلی ,سیما رفتن ,خودتو ناراحت ,خیلی عصبی ,اتاق بیرون ,بازی میکردیم
مسافرت محمد ,مهدی ,گفتم ,سیما ,رفتیم ,خیلی ,سیما رفتن ,خودتو ناراحت ,خیلی عصبی ,اتاق بیرون ,بازی میکردیم
آخرین وبلاگهای به روز شده
وبلاگهای اتفاقی
اخرین جستجو ها
radio voz de alabanza حال2 وصفی ترکیب تمام جوانی ترکیب وصفی best escape game 46 فضول شناسی clubzone p ion of the night mpeg4 fall 1 intermediate پدر3 نمره نمره آزمون تعمیرسونای خشک88042174تعمیر هیتر و المنت سونا09121507825تعمیرسونای خشک برام اونی لحظه دیروز تولد table mountain casino 9تیر barron 039 s italian english shanshan212 favorites مصرف دارو داروسازی 10mg میلی iran مقدار مصرف داروسازی خوارزمی داروسازی امین ایران دارو داروسازی حکیم رادیواکتیو نقد شمعون صحرا ساخته لوئیس بونوئل identifor companion run harry run jab harry met sejal bubble shooter voyage simple sticky notes central school havana school ducks sir round favorites live video chat rooms princess closet spring thief princess free us army combat attack قیمت آریو سایپا s300 از سال 93 تا kardam berim khodam hewlett packard 882 c lakkehbari همه چی تمومه خفاش لانه خفاشها خاصیتی کجاست می‌کنند لانه خفاش خفاش کجاست خاصیتی دارد لانه خفاش hala madrid دانستی های کنکور حرفه ای 3d نرم افزار تصویربرداری فلش آشکارساز 6مهر dusrasevak favorites ses verbirakma bizi why you believe lies حل مشکل بلوتوث و وای فای y520 u22 servoo trackingapk properagent downrange coro 4 your love adam foote jersey santa call prank volcano box v255 fuuka episode عوامل موفقیت jersey said cheap آیدین dota 2 triple arrow recovery p os deleted aasr orient of new mexico iron trucker jump up super jump box ski jump vr jumphobia brick jump best jump the rope workout mohammad abdolmaleki khake gham super mega runners 8 bit jump jump it 2017 genesis g80 review eagle spyder gt شرکت بازسازی ساختمان 2017 jaguar f pace car review jaguar e pace 2017 porsche macan expert review car review 2017 mazda wine vintages 2017 mazda cx 5 first drive review istant 2017 mazda cx 9 expert review car review 2017 lincoln mkt expert review car review 2017 bmw x3 expert review car review 3d comp lite comp new offroad jeep drive 3d 4x4 jeep extreme truck driving jeep builds its most capable wrangler ever 2017 jeep wrangler 2017 jeep patriot 2016 jeep cherokee expert review car review 2017 jeep wrangler expert review car review 2017 jeep comp first review 2017 jeep comp first drive fitting in 2017 jeep comp review 5 dystopian movies set in 2017 chrysler pacifica hybrid kia stinger what s new for 2017 kia 2017 bmw 5 series
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 0.326 seconds
RSS