باور کن که هیچ چیز زندگی دست تو نیست، حتی نفس کشیدنت، حتی ذهنی که پر و خالی میشود از هجوم خاطره ها، هر چقدر با نفرت دست‌هایت را روی دیوار بکشی و رد عقده هایت با خطوط کج و معوج روی تن لحظه ها ثبت شود، باید قبول کنی نمیشود مگر آنکه او بخواهد، حالا دل من سعی کن متنفر باشی، سعی کن خشمگین باشی، سعی کن تمام تمام گلایه هایت را سر در و دیوار خالی کنی، در نهایت با تمام بغض ها ش ت خورده به خود می پیچی، آنها که دوستت دارند اسمش را می گذارند قسمت، آنها که سهمشان  از روزهای ت شادمانیست اسمش را می گذارند تاوان، ولی فقط یک نفر متفاوت با تمام آنهاست، می گذارد از درد به خود بپیچی، زمین و زمان را آوار کنی سر خودت، زمانه و تمام آدمهایش، وقتی روزگارت را شناختی در آغوشت می گیرد و تو برای همیشه چشمهایت را بسته نگه میداری تا گرمی این آغوش را با تمام وجودت مزه مزه کنی،تازه می فهمی هیچ تو را آنقدرها دوست نداشته، نه حرفی از تقدیر می زند و نه از تاوان، نه رنجت می دهد و نه زخم زبان روزهای دیوانگیت را به رویت می آورد، بی هیچ حرفی تو را تا ابد در آغوش می گیرد، سقفی میشود بالای سرت که هرگز اجازه ی هیچ گزندی به تو را نمی دهد، تکه های ش ته ی دلت را کنار هم می گذارد، درخشش چشم هایت را بیشتر میکند، صورتت را گلگون می سازد، لبخند را به لبهایت می آورد، آدمهای گذشته را از ذهنت تا همیشه پاک می کند، یک روز آمدم، انگار هنوز روز سفر نرسیده مرا آراسته تر آماده ی سفر می کند شک نکن دلش خنده های ساده ام را می خواهد تا خیالش راحت باشد که فهمیده ام ی که دوستم داشته باشد زجرم نمی دهد، مرا با ریشخندش به بازی نمی گیرد..... دیر فهمیدمش اما فهمیدم در سهم یک روز دیگر بودنم.....