از کوزه همان برون تراود که در اوست

پست های وبلاگ از کوزه همان برون تراود که در اوست از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

این روزا مثل قبلا تمام تلاشم اینه از تک تک لحظه هایی که زنده ام و فرصت زندگی دارم استفاده کنم. سعی میکنم از چیزای مس ه ناراحت و عصبی نشم. سعی میکنم حتی خیلی از انتقاد های مز فی که بهم میشه رو توجه نکنم و تحمل کنم که دوست صمیمی م یه مدته با اخلاقش دیوانه میکنه آدم رو. سعی میکنم درسم رو خوب انجام بدم و کار کنم چون میان ترم دارم و پایان ترم هم نزدیکه. این روزا تمام فکرم اینه که بابک با ی رابطه نداره و همش بازیه که من ول کنم. نمیخوام حتی یه ذره فکر دیگه ای کنم و میخوام با فکر مثبت و انرژی اونو برگردونم یا نمیدونم هرچی که دلخواه من باشه. ایمان داشتم به قدرت تمرکز و فکرم و رسیدن به خواسته ام همیشه. و این یکی دو روز اخیر خیلی بیشتر خودشو نشون میده. هر آدمی که دلم میخواد ببینم رو یهو و اتفاقی می بینم. با انرژی فرستادن! هر اتفاقی میخوام بیفته میفته چه توی چه بیرون. خیلی از دلخواه هام اتفاق میفته و من میخوام که لذت ببرم از همه چیز. خوابگاه بودن خیلی اعصابم رو آروم میکنه. و اصلا دلتنگ خونه و شهرم نیستم. اینجا دارم یاد می گیرم بزرگ شدن رو. یاد می گیرم کنترل احساسات و هیجانات منفی چطوریه و سعی میکنم به دوستام یاد بدم هرچند که خیلی خیلی کم اثر داره روی بقیه تمام تجربه هایی که به قیمت آسیب رسیدن به روحم به دست آوردم. بابک مال من میشه آ ش... اینقدر قوی هستم که به چیزی که میخوام برسم. + آلبوم شادمهر خیلی خوبه. روز سردش رو حتما گوش کن!
برچسب ها : - خیلی ,میخوام ,میکنم ,تمام
خیلی ,میخوام ,میکنم ,تمام
وقتی فهمید بی خبر و سر خود راه افتادم و مخصوصا اون وقت شب دارم بهش خبر میدم حس بداخلاق شد و خب کاملا انتظارش رو داشتم. حتی انتظار داشتم بگه از همون راه برگرد و نمیخوام ببینمت. در این حد شناخته بودمش. گوشی رو قطع کرد و گفت دوباره زنگ می زنه بهم. دفعه بعد که زنگ زد کمی آروم تر شده بود ولی نه آروم آروم! نه خوشحال! گفت بپرسم کجام دقیقا و حدودا کی میرسم که پرسیدم و از شانس گفت 3 صبح! وقتی بهش گفتم گفت به به عالیه! :| دوباره زنگ میزنم. آخه من از حرف شعیب فکر می ساعت 5 اینا می رسم. اس ام اس داد و دعواهاشو کرد! دعواهایی که نمیتونست پیش 5 تا از دوستاش ه! گفت الان من کجا ببرم تو رو؟ میخوای بیای بین ما 5 تا؟ با چی بیام دنب ؟ اگه گفته بودی زودتر فلان کار و فلان کار رو می کدم و الآن نمیتونم و خلاصه... 

[سوار سرویس میشم و از سرمای برف لرزه میفته به بدنم... گلو درد کمی اذیتم میکنه... و دلتنگ شدم وقتی شروع اینا رو بنویسم... ]

وسط اون حرف ها و دعواهاش گفت توقع داری الآن خوشحال بشم؟ و همین جمله ش خیلی دلم رو ش ت... و بعد از اون هر چیزی گفت فقط کوتاه می گفتم باشه... گفت وقتی نزدیک سنه شدی بهم خبر بده. گفت برای میدان قبا تا ی بگیر و من دور میدون وایمیسم منتظرت. گفتم باشه. چند دقیقه بعد گفت سعی کن بخو که فردا سرحال باشی... حالا یه روز داری میای... باز کوتاه گفتم باشه... آروم تر شد... فکر کنم دوستاش باهاش حرف زده بودن که ببین تا اینجا بخاطر تو داره میاد و باهاش بد حرف نزن... چه دلم برای خودم سوخت! 

مهربون شد یهو... گفت بیا خوشحال باشیم... لبخند بزن... بالا ه همدیگه رو می بینیم... و همون لحظه از چشمت می افتم چون تازه ریشمو زدم! خودش هم میدونست حرفش چقدر مس ه ست! میدونست من برای تک تک حالاتش می میرم! با ریش یا بدونش برام فرقی نداشت... بهش گفتم اگه زودتر گفته بودم تو بهانه جور می کردی. قبول نمی کردی. و هزار تا چیز دیگه... نمیخواستم برای من به زحمت بیفتی... 

و کم کم خوب شدیم... گفت نه برای اونجا تا ی نگیر. بیا بلوار جام جم. گفتم باشه عزیزم. و بعد از نیم ساعت دوباره گفت با یکی از دوستاش میاد ترمینال دنبالم... از اون به بعد فقط موزیک گوش . و اصلا نفهمیدم ساعت چطوری گذشت... 

فکر کنم یه ربع به 3 بود که پیام داد و پرسید کجایی؟ گفتم نمیدونم. فقط چندتا تونل رد کردیم. یهو گفت رسیدی که دیوانه! و یه تابلو دیدم که نوشته بود صلوات آباد! گفتم بهش. گفت چند دقیقه دیگه می رسی و صبر کن میام عزیزم... و کمتر از ده دقیقه بعدش من ترمینال بودم... یا شاید برای من زود گذشت... باورم نمیشد این منم که اینجام... باورم نمیشد و از خودم می پرسیدم مهسا اینجا چیکار میکنی؟ ترمینالش واقعا کوچیک و ترسناک بود! با چندتا مرد. بهش گفتم که اینجا ترسناکه و فقط یک جمله ش برای ساعت ها منتظر موندنم کفایت می کرد! " قربونت برم دو دقیقه دیگه ترمینالم." 

دونه دونه ماشین هایی که می اومدن رو نگاه می . اصلا نمیدونستم با چه ماشینی میاد. توقع پراید رو داشتم! یه دختر جوون تنها با یه جفت هندزفری سفید توی گوشش... پ وی آبی و مقنعه ای که داد می زد دانشجوئم... با یه کوله قهوه ای... 

تصمیم گرفتم دیگه به ماشین ها نگاه نکنم که اگه هم اومد اون اول منو ببینه! خدایا! هنوزم از فکرش تمام تنم غرق هیجان میشه... یه ال نود کاربنی اگر اشتباه نکنم... زنگ زد بهم... کجایی مهسا؟ ترمینالی؟ 

آره...

تو همونی که هندزفری تو گوشته؟! 

آره... تو کجایی؟ دیدمت.... دیدمت... 

یه نفر که جلو نشسته بود و گوشی کنار گوشش بود. یکی که توی تاریکی چهره ش رو نمی دیدم ولی شبیه مهردادم بود... جلوی پام ایستاد... و من مات... پیاده شد... 

یه جوان قد بلند لاغر... با لب هایی که می خندید... با صورت بدون ریش! با یه کاپشن چرم تنش... فقط نگاش می ... دستشو آورد جلو که دست بدیم... من خج ! حس غریبی بود! انگار که داری با یه غریبه دست میدی! غریبه ای که از مادرم بهم نزدیکتر بود... غریبه ای که تمام زندگیم بود... خج کشیدم و سرمو انداختم پایین... خواست بغلم کنه... خج نمیذاشت کاری که دلم میخواد رو انجام بدم... خودمو کشیدم عقب... اصلا یادم نمی اومد چی داشت می گفت. فقط گفتم چقدر فرق داری...! گفتم خیلی خوبی خیلی خیلی... یه چیزایی گفت و خندید. یه چیزایی تو این مایه ها که آره گفته بودم زشتم و بدت میاد ازم! دوستش توحید بود اسمش. مهرداد معرفی کرد. توحید پیاده شد و سلام کرد بهم. و هیچ کدوم از حرفام با اون رو یادم نیست! فقط یادمه تعارف و گفتم شرمنده که این وقت شب شما رو آواره خیابون ... یادمه فقط گفت که نه من شب تا صبح بیدارم! 

مهرداد در رو باز کرد برام. نشستم عقب. پشت سر خودش. موهاش رو نگاه می . گو ! که 4 سال جزء به جزء ش رو نگاه کرده بودم...

 

پایان قسمت دوم

برچسب ها : - گفتم ,باشه ,دقیقه ,میاد ,خیلی ,داری ,گفتم باشه ,باورم نمیشد ,گفته بودم ,دقیقه دیگه
گفتم ,باشه ,دقیقه ,میاد ,خیلی ,داری ,گفتم باشه ,باورم نمیشد ,گفته بودم ,دقیقه دیگه
امروز من میتونست جور دیگه ای باشه. 

مثلا صبح تازه می رسیدم سنندج. تا ی می گرفتم و می رفتم در خونش. شاید کمی کنارش می خو دم. حرف می زدیم. حرف می زدیم.. و حرف می زدیم... غذا درست می کردیم باهم.. شاید گیتار... کتاب... شعر... و عصر... دقیقا همین ساعت... 5 و نیم غروب... ترمینال بودیم... 

ولی این جوری بود:

با صدای باز شدن در اتاق توسط عموم بیدار شدم. زن عموم صدام کرد و به سختی بیدار شدم. صبحانه مختصر... نون پنیر و شیر داغ... آماده شدیم و راه افتادیم که ناهار خونه ویلایی پویان باشیم. و به به  به آفتاب که یک ماه بود داغ دیدنش رو به دلمون گذاشته بود! صندلی گذاشتیم با زن عموم توی حیاط... توی آفتاب! جانمون گرم شد! زن عمو دلش موسیقی خواست. و چه بهتر از نوای تار آیدین؟ کمی دلتنگش شدم... ناهار و آلبالو پلو با سالاد روی سفره گیلانی حصیری که با ساقه برنج درست شده بود. کنار زن و مردی که حقیقتا برای من مادرند و پدر... با مهر بی دریغ... خو دن روی زمین و پتو و بخاری! با 1دای رادیوی عمو بیدار شدم. چای و میوه! پرتقال و انار سرخ... خاطره بازی های عمو بهرام... خاطرات سربازی و مار گرفتن! و غروب و راه برگشت به خونه و ثبت خاطرات امروز... امروزی که میتونست جور دیگه ای باشه و نبود! بین خوب و بد بودنش یا بهتر بودن کدوم یکی، میتونی تو قضاوت کنی! 

 

+ i hate you , i love you , i hate that i want you... 

برچسب ها : - بیدار ,عموم ,زدیم
بیدار ,عموم ,زدیم
دسشویی داشته باشی

حال نباشه که بری

از بابات متنفر باشی

با عشقت درد و دل کنی و راه منطقی بگه جای مهربونی

و دعوا بشه تهش

حوصله نداشته باشی 

حوصله هیچ رو

بخوای یکی دیگه بت پناه بده که مس ه ست وقتی هیچ حس خاصی نداری بهش

و یک ه تو اتاق باشه

و فردا 8 کلاس داشته باشی

و ظهر نتونی بخو و باید بری باشگاه و عذاب وجدان که چرا یک هفته و نیم نرفتی؟

و آرامشی که هی گم میشه... 

مرسی زندگی!

مرسی که عشقم مال من نیست

که هی بخوام برم فال بگیرم 

که بگه حرف نزن تا سبک نشی!

مرسی زندگی مرسی

برچسب ها : - مرسی ,باشی ,زندگی مرسی ,مرسی زندگی ,داشته باشی
مرسی ,باشی ,زندگی مرسی ,مرسی زندگی ,داشته باشی
. فردا تولدمه. خوشحال؟ نه، بیشتر خسته م. یک سال دیگه هم گذشت و ندیدمش... یک سال بدون مهرداد... تلخی ها... و یاد گلو دردی که از بغض زیاد و اشک نریختن بود... باید لاک بزنم امشب. خوشحال باشم که فردا اولین روز از دهه سوم زندگیمه. آغاز 20 سالگی... چقدر زیاد! حس واقعا خانوم شدم! زندگیم خوب بوده توی این 20 سال گذشته... خداروشکر... 

باید یه چیزی برای ناهار فردام درست کنم. به شعله هم قول دادم که واسه اونم میارم. ولی خیلی خسته م خیلی زیاد. میدونم که فردا نباید منتظر تبریک باشم. به ویژه از جانب مهرداد... ولی هی ته دلم منتظرم... دلم میخواد یادش باشه... دلم میخواد دوستم داشته باشه... 

 

+ ساعت 22 و چند دقیقه از شب 18 مهر ماه 95

برچسب ها : - زیاد
زیاد
بذار اینجا رک و راحت بگم

حوصله شنیدن ناله های این و اون رو ندارم

حوصله هیچ آدمی رو ندارم

همه به درک

دلم فقط میخواست الآن دو سال پیش بود و من شهر اون بودم

و هیچ کدوم ازین اتفاقات گوه نمی افتاد

و الآن به جای همه ناراحتی هام خوشحال بودم

حوصله حرف زدن با خودش رو هم ندارم حتی

چون ش ته تو ذهنم

فقط دلم جسمش رو میخواست

حضورش رو

که اونم انگار به لطف پروردگار آرزو به دل باید از این دنیا برم

خسته م

حسودی میکنم

بدم میاد از همه

میخوام برای خودم باشم 

دلسوزی که تهش بهم گفتن ننه بزرگ

و حتما تو دلشون و با توجه به کنایه ها و شوخیا بهم گفتن حسود

چه میفهمن که من از لحاظ سنی اولا کوچیکترم از همشون

و بعدم منم یه زمانی عاشق تر از همه ی اونا بودم

و هیچ احمقی پیدا نشد که سر سوزنی منو درک کنه

به جز معصومه فقط... که چقدر دلتنگشم... 

دیگه بسه. هر کی هر دردی داره به درک. برام مهم نیس

و در آ گوه تو و گوشی لمسی که واسه نوشتن این چارتا خط گند زد اعصابم

برچسب ها : - ندارم ,حوصله
ندارم ,حوصله
دیروز با دنیا قرارمون نزدیک سینما بود! وقتی دیدمش حواسش به من نبود اصلا. رفتم جلو بهش گفتم میتونی هر قدر بخوای بهم بد و بیراه بگی :)) خندید! مثل همیشه! رفتیم کافه ای که دنیا دوست داشت:) یه میز سه نفره بود. و بسیار دنج! دوتا پنجره هم کنار من و خودش بود. گفت دلش برای غروب اینجا تنگ شده! برای همین تصمیم گرفتم تا غروب آفتاب بمونیم:) خیلی صحبت کردیم باهم. درباره خودش و رامبد راحت و این بار رو در رو حرف زد باهام. من از تجربه های خودم و تجربه های آدم های دیگه خودم رو گذاشتم جای رامبد و از نگاه اون باهاش حرف زدم. حرف هایی که بعضا رامبد زده بود که دنیا با تعجب می گفت تو اینا رو از کجا میدونی؟! و حرف هایی که میدونستم نگرانی های یک مرد هست و براش قابل گفتن نیست. دنیا یکم آروم تر شد. احساس خوبی پیدا کرد. و من بیشتر از اون احساس خوبی پیدا وقتی چند بار بهم گفت که من خوب درکش میکنم و خوب میتونم صحبت کنم باهاش. اینکه احساس اعتماد دنیا رو جلب و از اون مهم تر تونستم بهش آرامش بدم، خودم رو خیلی آروم کرد!

 

با شعله قرار داشتیم ساعت 7 ببینیمش وقتی میاد ع هاشو چاپ کنه. ساعت 7 بهش زنگ زدم و گفت هنوز مغازه ست و منتظرمونه. دنیا اول نخواست بیاد چون هم دور بود هم از اون طرف باید تا قبل از 9 می رفت خونه. منم البته باید تا 9 خونه عموم می بودم وگرنه عمو منو میکشت! هرچند که بعد فهمیدم زن عمو اوضاع رو اوکی کرده بود که تا 9 هم اگه نرسیدم چیزی نگه! خلاصه... تقریبا بدو بدو رفتیم مغازه مامان شعله! شعله به هم ریخته بود! ع هایی که ادیت کرده بود چند ساعت پیش پریده بودن و دوباره از اول ادیت کرده بود. خیلی حرص خورده بود و کاملا متوجه شدم که کلافه و ناراحته. گفت که ماهان هم باهاش تماس گرفته و خواسته بوده همدیگه رو ببینن ولی خب شعله کار داشت و نرفته بود. از برخورد سرد ماهان دلگیر بود. خلاصه رفتیم دنیا رو تا سر کوچه شون رسوندیم و بعد شعله اومد منو تا در خونه عموم برسونه. باهام حرف زد و گفت که دلگیر شده. از ماهان و اینکه همیشه برای همه بوده و هیچ برای اون همیشگی نبوده. بهم گفت ولی همش براش یه تمرین بوده. که بدونه هیچ همیشگی نیست و آدم ها میان و میرن. گفت خدا دوستش داشته که هر بار هم یکی از آدم های زندگیش رفته، خدا براش یکی دیگه فرستاده. ازم تعریف کرد:) گفت تو آدم توداری نیستی. ولی باید یه قسمت هایی از شخصیتت رو که پنهانه کشف کرد! گفت همون قسمت هایی که من و دنیا کم کم داریم کشف می کنیم! گفت آدم های احمق و ظاهر بینی مثل محمدرضا نمیتونن شخصیت من رو ببینن. دلم گرم شد به بودن شعله... بغلش و گفتم مراقب خودش باشه و هرجا که حوصله ش سر رفت بهم زنگ بزنه. 

 

ساعت 10 بهم زنگ زد و زنگ زدم بهش. داشت تنها پیاده می رفت. ماهان گفته بود میخواد دو هفته ای از همه دور باشه. و شعله رو هم جزء همه حساب کرده بود. دوست مهربونم بغض داشت. گریه کرد. بهش گوش . خواستم دلداری بدم ولی فکر الآن فقط احتیاج داره که حرف بزنه نه حرف بشنوه! یکم که آروم شد مجبور شدیم قطع کنیم. آ شب کلی باهام حرف زد. ازم تشکر کرد که همیشه حرفاشو گوش میکنم.بهش گفتم که بهترین دوست منه... گفتم که خوشحالم که روزهاشو با من می گذرونه...

 

دنیا ب انگار که کمی دلش خالی شده باشه وقتی بهم پی ام میداد می خندید. بهم گفت تو خوبی مهسا. گفت همیشه خوب بمون یا حداقل سعی کن خوب بمونی. گفت چقدر خوبه که من و شعله هستیم! بهش گفتم خودت خوبی که منو خوب می بینی. دقیقا جمله هایی که مهرداد یادم داده بود!

 

فائزه سر اون مشکلاتش ب خواست که بیاد و با من هم اتاق بشه. من گفتم نه. دلخور شد. خیلی! ولی برام آرامش خودم و راحت بودنم تو جایی که میخوام یک سال زندگی کنم، ارجحیت داشت به ناراحت شدنش! حرفامو نفهمید و این چیز عجیبی نیست! بهرحال من سعی می کنم بیشتر از قبل هواشو داشته باشم. یه پست گذاشت اینستا و ازم تعریف کرده بود. ع منم گذاشته بود! یه ع بی کیفیت که خودم نداشتمش! آ ش نوشته بود تولدت پیشاپیش مبارک! و کامنت های تبریک! شعله بعدا بهم گفت که فائزه اشتباهی فکر کرده تولدم دیروز بوده! و بعد که شعله گفته اصلاح کرده و نوشته پیشاپیش! برای من نیتش مهم بود. و صد البته دیگه برام چندان مهم نیست که اصلا ی بهم تبریک بگه. ذوق تبریک تولد رو تو این سه چهار سالی که با مهرداد بودم از دست دادم. وقتی یادش نبود! وقتی یک سال به کل فراموش کرد! خداروشکر که امسال هم هست... یک سال دیگه هم داشتمش... با سختی... با دل ش تگی... ولی خداروشکر که داشتمش... 

 

شاید میلاد بخواد روز تولدم بیاد اینجا. خیلی تو فکرشه... از روزی که اومدم دیگه خیلی کم حواسم بهش بوده... خودش هم نمیاد در طول روز یه زنگ بزنه:( کاش زودتر حالش خوب بشه... باورم نمیشد ولی جدی جدی هرویین رو کنار گذاشت. به تنهایی ترک کرد. یه دختر 8 ساله رو به س رستی گرفته... خیلی بیشتر از قبل براش احترام قائلم با این کارش...

 

آیدین... از وقتی فهمید مهرداد برگشته و من میخوام برم پیشش، شده عین دیوونه ها. ب بدون اینکه ازش بخوام برام تار زد. به چه قشنگی... چند شب قبلش من رو وادار کرده بود کاری م که دوست ندارم. خیلی عصبی شده بود. به شدت گریه می کرد. بخاطر یه آدم بی ارزش مثل من... ب یهو حرف اون شب پیش اومد. گفت بخش بزرگی از اون شب بخاطر عصبانیتش بوده بخاطر از دست دادن من... و اثبات اینکه من مال اونم نه مهرداد! گفت اما بخش مهمی ش هم بخاطر این بوده که عاشق منه! بهش گفتم که میدونم هر دو بخشش رو. گفتم ولی من راحت نیستم. گفتم بهم احترام بذار لطفا... دلخور شد. گفت باشه. چی بگم دیگه...

 

داریم با عمو و زن عمو و دوست زن عمو که 30 سال پاریس زندگی کرده میریم ساحل خزر... دلم میخواد به مهرداد زنگ بزنم که صدای دریا رو بشنوه و آروم بشه... کاش جواب بده و بخواد که بشنوه... 

 

برچسب ها : - شعله ,گفتم ,کرده ,خیلی ,بوده ,هایی ,قسمت هایی ,ادیت کرده ,خونه عموم ,خوبی پیدا ,احساس خوبی
شعله ,گفتم ,کرده ,خیلی ,بوده ,هایی ,قسمت هایی ,ادیت کرده ,خونه عموم ,خوبی پیدا ,احساس خوبی
 دلم میخواد از حال خوبی که دارم بنویسم. از اینکه باید از خدا بسیار تشکر کنم که منو عزیز کرده بین چندتا دختر که هر کدوم مثل یه فرشته می مونن. به خودم ببالم که همچین دخترایی منو دوست خودشون و محرم دلشون میدونن. شعله که بهترین رفیق دنیاست برام... که هر وقت ببینمش با اون لبخندش بهم یک دنیا انرژی مثبت منتقل می کنه. از اینکه بعد از سه ماه دوباره خدا بهم فرصت داد که کنارش باشم و حرفاشو بشنوم، باید ازش تشکر کنم. شعله دلخوشی من تو این شهر بوده و هست... خدا اونو برام نگه داره الهی...

و دنیا... نازنین دختر... با اون دل کوچیک و پر مهرش که مثل یک شاخه گل می مونه... دوستش دارم... خیلی خوشحالم که منو لایق شنیدن راز دلش دونست... خوشحالم که دنیا هست. این شهر و این بدون دنیا چیزی کم داشت! 

فائزه که درسته که نمیتونه با من خوش بگذرونه، ولی همین که میتونه بهم اعتماد کنه و از اتفاقای زندگیش برام بگه و من تنها ی باشم که توی برام این حرفا رو می زنه، یک دنیا برام باارزشه. 

معصومه که دیگه نیست ولی خوشحالم که یک سال فرصت اینو داشتم که دوستم باشه و اینقدر بهم اعتماد کنه که از تلخ ترین صحنه های زندگیش برام بگه و پیشم گریه کنه و دلش خالی بشه... دلتنگشم... خیلی زیاد. وقتی بهش فکر می کنم بغضم می گیره! انگار که خواهرم رفته باشه... 

فاطمه که امروز دیدمش تو و بازم سر به سر هم گذاشتیم و بغلش .. دلتنگ شدم... خیلی زیاد. کاش یه روز دیگه به پارسال بر می گشتیم. این ترم فاطمه ترم آ ه و دیگه نمی بینمش. امیدوارم موفق باشه خانم معمار اتاق 101...

ریحان عاشق! که منو دوست داشت و به فکرم بود! کاش امسال بازم کلاس زبان بره و بهم خبر بده که ببینمش... 

گلاله که واقعا گل بود و هست. چی بگم از ی که همیشه هوامو داشت همیشه حمایتم می کرد؟

فرشته که واقعا اسمش برازنده ش بود... حتی به قیمت اینکه ازش بدم بیاد منو از خطر دور می کرد...

فاطمه دوست 16 ساله م... 16 سال می گذره که رقیق تمام دوره های زندگیم بوده و هست... خدا نگهش داره برام!

بهار و زهرا و زینب و فائزه و نازنین و فریده و زهره... تمام دوستایی که وقتی دانشجوی هنر بودم کنارم بودن. محرم دل بودن. آرامش جان بودن و هستن..

و تمام دوستای مجازی ام. که منو ندیده ولی دوست دارن! که من شرمنده میشم گاهی از دوست داشتن و محبت زیادشون! 

و مهردادم... تا روزی که ازدواج نکنه تکیه گاهش خواهم بود. با مهر و محبت بهش اینقدر احساس خوب منتقل میکنم که یکم دردای قلبش رو تسکین بده. بمونه برام الهی...

خدایا من نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم که یک هزارم از نعمت ها و محبت هات جبران بشه؟ فقط بی نهایت بی اندازه ممنونتم. ممنونم که ایی که فکر می دوستمن ولی دشمن بودن رو ازم دور کردی و به جاشون بهم اینهمه رفیق دادی که مایه آرامش روحم باشن... ممنونم ازت خدا. ببخشید که خیلی اوقات چشمام نمی بینه که تو برام بهترین رو در نظر گرفتی... همیشه مراقبم باش لطفا...

برچسب ها : - برام ,دوست ,خیلی ,فاطمه ,تمام ,باشه ,خیلی زیاد ,زندگیش برام
برام ,دوست ,خیلی ,فاطمه ,تمام ,باشه ,خیلی زیاد ,زندگیش برام
میگه میدونی که بیای بهت دست می زنم. گفتم آره. گفت و میدونی که بعدش ارتباطمون تموم میشه؟ گفتم میدونم...

دروغ گفتم. نمیدونستم... گفتم فقط میخوام بیام. 

همچین اتفاقی نمی افته انشالله. فقط می بینمش و باهم صحبت می کنیم. زندگی می کنیم مثه آدم. همین.  خداوند مراقب منه... شاید اصلا وقتی دیدمش ازش بدم بیاد با این حد که لاغر شده. و شاید اون وابسته بشه... 

نمیدونم... دست تو خدا... همه چیز دست تو..

برچسب ها : - گفتم
گفتم
فقط کافیه که سکوت برقرار بشه و تنها بشم. فکرم همش پیش توئه. تجسم میکنم تک تک لحظه ها و ساعت هایی که قراره کنارت باشم انشالله. هی دلم آشوب میشه. کاش امشب باهات حرف زده بودم. چرا هیچوقت تو اول پیام نمیدی؟ :| انشالله بشه به سلامتی برم چهارشنبه. کاش جور بشه همه چی. کاش نه نیفته توش. کاش بهانه جور کنه و هزارتا چیز دیگه که اگه بخواد میشه. اولین بغل ش... از تصورش نزدیکه خل شم. دوستت دارم... جز تو هیچی آرومم نمی کنه... کاش جور بشه.انشالله که بشه... + عاشق نشید. در عین خوب بودن خیلی مز فه. شخصیت و غرور نمیذاره واسه آدم :/
برچسب ها : - انشالله
انشالله
شاید، فقط شاید، یک درصد از اینهمه اصرارم برای دیدنش، اینه که به روش بیارم که من از تو بهترم! چه جمله ی پر جسارتی گفتم! منم سرتاپا کلی ایراد دارم. نمیدونم... از فکر دیگه واقعا خسته و بیزار شدم... شاید دلم میخواد اینجوری بهش بگم تو فوق العاده نبودی! من بودم که بچگانه دوستت داشتم و بخاطرت حاضر شدم روی خیلی از چیزایی که واسم حرمت بود، وایسم. خودم رو بارها بشکنم. و تو اگه کمی قدر دان بودی من اینجوری هم برات می مردم. 

فقط میدونم که به شدت دلم میخواد زودتر دو شنبه برسه و من برم. باهاش دست بدم و ببینم چه آدمی بود ی که بخاطرش چه کارها . یه بار دیگه با چشم واقعیت و انصاف نگاه کنم... 

هی میخوام تایپ کنم ولی کلافه م... کلافه..

برچسب ها :
دوتا از با تجربه ترین آدم هایی که تا امروز باهاشون مراوده داشتم، یکی یک دختر 22 ساله بوده که چیزهای عجیب و بدی رو تجربه کرده بود و دیگری یک مرد 30 ساله که واقعا اون روی زندگی رو دیده بود. و بسیار دوستشون داشتم و دارم

 

. من با آدم های زیادی درباره " مهرداد " حرف زدم. و هیچ یاد ندارم که ی گفته باشه راهت چه درست چه غلط، اونو ول نکن؛ مگر اون دو نفر. معصومه آ ین روزی که کنارم بود، آ ین جمله ش از پشت شیشه اتوبوس، فقط یک جمله بود: " مهرداد رو ول نکنیا ". 

 

و دومین آدم... نزدیک به یه خداحافظی و با یه حال اب که اولین بار بود دیدم دلتنگ عشق دوره جوونی ش شده... :

 

" مهسا یه کاری بگم سعی میکنی انجام بدی؟

 

" مهرداد رو از دست نده " 

 

حالا که دوباره پیداش شده یه کاری نکن که بعدا افسوس بخوری. نمیخوام یه روز پیش خودت غصه بخوری که چرا مهرداد دوباره رفت "

 

تو مگه چیکار کردی که میگن نباید از دستت بدم؟ 

برچسب ها : - مهرداد
مهرداد
چه توقع ها دارم! به یکی دیگه میگم عذاب وجدان نداشته باش و از خودت بدت نیاد! بعد خودم..!

یه روز بالا ه به آرامش می رسم... 

چرا غذا نمیخوری؟ چرا اینهمه سیگار میکشی؟ تو که آزمایش دادی کلی... چیزیت نبود... بود؟ اگه نبود چرا اینقدرررر لاغر شدی؟ شبیه مردها 35 ساله شدی. خودتو دیدی اصلا؟ چرا اینجوری شدی؟ همش از دوری و عقد پرستو؟ فقط بخاطر اون اینقدر لاغر شدی؟ آره لابد. مثل اون موقع که صورتت پر بود و بعد که پرستو رفت اونهمه وزن کم کردی. حالا بعد از 4 سال که عقد کرده دیگه شدی پوست و استخون. من اصلا کجای زندگیت بودم؟ نیکوی 1 ماهه خیلی قرب و ارزش بیشتری داشت پیشت! 

نمیتونم. نمیتونم فکر کنم هیچی نشده. الآن میتونم خوب درک کنم که وقتی خواهش می منو ببخشی و می گفتی بخشیدی ولی تو دلت هیچوقت نتونستی فراموش کنی... من کینه ندارم. ولی نمیتونم هضم کنم که وقتی من تمام اون روزها تمام فکر و ذکرم گرفتن کادوی سالگرد دوستیمون بود و حکم آشتی کنون هم داشت، تو با نیکو می رفتی کافه... باشه اصلا بیخیال. اون دو میلیون به درک که ج خورد و خوراک و تفریح و لباس و مانتوی یه دختر غریبه کردی! لعنتی یه بار بگو ببخشید! یه بار بگو بهم یه فرصت بده. اصلا نگو. یه ذره فقط تلاش کن. نه برای بدست آوردنم. برای اینکه بگی دوستم داری! آه خدا! چرا اینقدر محتاج توجه و محبت این مرد هستم؟ بخدا که از همون ماه های اول میدونستم قراره دل نمونه برام... 

عیب نداره... فقط باش... فقط تنها حرف مشترکمون داستان نویسی باشه... ولی باش. بدار از احوال کارت باخبر باشم. حرف دلت رو که دیگه خیلی وقته برام نمی زنی. فقط کار می مونه...

خسته شدم از حرف زدن. جز اینجا جایی نیست که خودمو خالی کنم... خدا بمون پیشم. لطفا. من رو بدون هم بخواه. ولم نکن. آرامش بده بهم. 

برچسب ها : - نمیتونم ,اصلا ,شدی؟ ,لاغر شدی؟
نمیتونم ,اصلا ,شدی؟ ,لاغر شدی؟
تحت تاثیر زبان کت که می خواندم، اکنون سعی بر آن گونه سخن گفتن دارم! ایضا تحت تاثیر لحن نوشته های بابک که به راستی نویسنده قهاری شده اند. 

یک روزگاری که آرزو می ی همانند بابک تصدقم شود و دوستم بدارد، هر چه منتظر می ماندم و حتی یاد می دادم به آیدین، هیچ فایده نداشت. می گفتم آیدین جان! دلم می خواهد برایم حرف بزنی. از اتفاقات روزانه ات هر قدر هم کلیشه و خسته کننده به نظر بیاید، برایم بگویی. می گفتم دلم میخواهد برایم ساز بزنی. می گفتم دلم ساز و طرب می خواهد. می گفتم آیدین جان مرا درست و مهربان صدا کن. می گفتم به من بگو جان من! هزار و یک راه می گفتم و می خواستم فقط کمی دل مرا پایبند کند. می گفتم دلم میخواهد روز ها صدایت را بشنوم. می گفتم شب ها که می خواهی بخو چند دقیقه ای با من صحبت کن. هر چه می دانستم که ممکن است قلبم با آن گرم شود را یادش می دادم. بی فایده بود. جنس دوست داشتنش، طرز محبت کلامی اش، زمین تا آسمان فرق داشت. 

حالا که بابک جانم را بخشیده ام... حالا که خود دوباره خواسته ام کنارم باشد... همین حالا باید آن شوی که چند ماه آزگار می گفتم و نمی شدی؟! که صبح ببینم دقیقا مرا آن گونه صدا کرده ای که همیشه می خواستم؟ که ظهر به یادم بیفتی و بخواهی با تو حرف بزنم؟ آ الآن؟! الآن دیگر چه وقتش بود... 

+ میلاد به ناگهان قانع شد که بخاطر خودش مواد و افیون را ترک خواهد کرد! معتاد دو هفته ای ما... باور کرد که من برای او نیستم. چیزی بیشتر از یک دوست یا یک ناجی خیر نیستم. که مرا ببیند و انگیزه بگیرد که این راهش نیست و کنار بگذارد. این بار دیگر کنترل اوضاع را در دست خواهم گرفت به یاری خداوندگارم... 

+ ب این فکر به سرم افتاد که حتما لاغر شدنش بخاطر ازدواج و نامزدی رسمی نامرد و شیرینی خورده ی سابقش است. ولی بعد فکر که همین یک مورد نبوده. بیماری مادرشان از یک طرف، بدهی های خودشان از طرف دیگر، جنگ و جدالی که پیش آمده سر سیگار کشیدنش، و اینکه پیش من آن قدر خج زده و بی آبرو جلوه نمود... که من مثل وقت های دیگر در این زمان هایی که به حرف هایم شاید احتیاج داشت، گناهش رو نبخشیدم و ترکش ... حق دارد این قدر لاغر و تکیده شود پسرک بیچاره...

+ خوشمان آمد که دیدیم همان گونه که لحن سخن گفتن او بر ما تاثیر گذاشته، ما نیز به نوبه خود روی بیان جملاتش تاثیر گذاشته ایم! یک جمله ای را گفت که جز خودم تا کنون ندیده بودم دیگری آن گونه سخن بگوید! یک جور ادبیات خاص مثلا! 

+ آن منی، آن منی، آن من... 

+ جان من نیز هستی!

برچسب ها : - گفتم ,تاثیر ,گونه ,حالا ,بابک ,برایم ,گفتم آیدین
گفتم ,تاثیر ,گونه ,حالا ,بابک ,برایم ,گفتم آیدین
یه ب بعد از سال ها ساعت 1 خواستم بخوابم.اونم از شدت سر درد بود! 

ساعت 7 بیدار شدم و دیدم که ب عزیزترین دوستام بهم احتیاج داشتن همون حوالی ساعت 1 و نیم و من خواب بودم... شعله و بهار... هر چند اون تایم فکر کنم داشتم به خودم می پیچیدم بخاطر سر درد که هنوزم یکم مونده... باید سه چهار ساعت دیگه که بیدار شدم از قسمت دوم خواب، خودمو بهشون برسونم و نذارم احساس تنهایی کنن...

بازم خواب خوش دوران دبیرستان:/ نگار، فاطمه ها و من و مدرسه! نمیدونم دلیل این خوابا چیه. شاید بخاطر کینه م هنوز یه تیکه از روحم توی مدرسه جا مونده... 

یاد صبح روزی افتادم که تولد بابک بود و امتحان ترم اول بود. گوشی برده بودم. رفتم زیر یه درخت نشستم و بهش زنگ زدم. یادش نبود تولدشه. شب قبلش مادرش کلیه ش رو عمل کرده بود بخاطر سرطان... خوشحال شد. تو راه بود که بره و می گفت ساعت 10 باید برسه و بعید می دونه برسه. گفتم مراقب خودتون باشید! هنوز بهش می گفتم شما! انگار ربطی نداره چه ساعتی از روز باشه. باید هر ساعتی خواستم یه چیزی بنویسم یاد اونم خودشو بندازه تو سر بیچاره من!

+ همه خواب و من از فکر تو مست...

+ تولد عزیز مبارک!

برچسب ها : - ساعت ,بخاطر ,خواب
ساعت ,بخاطر ,خواب
ببین مهسا جان، بیا عزیزم! بیا اینجا بشین پیش خودم تا باهم صحبت کنیم و فکر کنیم درباره تصمیمی که گرفتیم. باشه؟ ممنون دختر خوب!

خب، تو میخوای که بری پیشش. بحث بودجه مطرح هست اولا، که باید تا اون روز بازم پول جمع کنی و بعد هم اگر رفتی تا آ ماه صرفه جویی کنی عزیزم! که خب... یا نهایتش به خونه میگی پولم تموم شده دیگه... چیکار کنم ج شد خب! که صد البته دروغ زشتیه ولی خب... خیلی سعی کردیم - هم من هم بقیه - که منصرفت کنیم. ولی گفتی فقط یک بار زندگی می کنم و نمی خواهم وقتی 30 یا 40 سالم شد حسرت بخورم که چرا این کار رو ن و یک روز کامل باهم نبودیم؟ خب طبق معمول شما دختر لجباز و یک دنده ای تشریف داری و من میگم با همه ی ترس هاش، با تمام ریسکش، باشه... ولی هر چی شد پای خودته و این مسئولیت خیلی سنگینیه. هر چند که صدقه و خدا و رضا... 

اما مشکل جای دیگه ست. اینکه هیچ راهی نداره مگر اینکه به خودش بگی که میخوای بری. هر قدر هم بگی نصفه شب توی خونه ترمینال می مونم تا هوا روشن بشه، بازم بعدش چطوری میخوای پیداش کنی؟ اگه خونه ش رو عوض کرده باشه اونوقت چی؟ اصلا عوض نکرده باشه. مگه همیشه نمی گفت اونجا صاحبخونه ش اگه بفهمه به مادرش میگه و آشناست؟ پس باید به فکر خونه یکی از دوستاش باشه حداقل برای همون نصفه شبی که می رسی تا وقتی هوا روشن بشه و برید بیرون. 

بعدم مسئله ی بودن خودش مطرحه. مگه آ ین بار خبر نداشتی که توی یه داروخونه مشغول کار شده؟ خب اگر اونجا باشه که نمی تونه صبح تا غروب کنار تو باشه و تو میخوای چیکار کنی اون همه ساعت رو؟ تازه همش یکی دو ماهه اونجا کار می کنه و نمیتونه مرخصی بگیره قطعا... پس باید یه روز تعطیل بره... 

و باید قبل از شروع شدن بری اگه واقعا قصد رفتن داری دختر جان. که دوستای اون و هم خونه هاش نباشن. که همیشه می گفت نمیخواد ذره ای تصویر بدی از تو بسازن تو ذهنشون یا بخوان بگن مهسا فلان بود! می گفت برای خودم مهم نیست، تو مهمی. یادته که؟ 

و با همه این تفاسیر مجبوری با خودش هماهنگ کنی. و اینکه چطوری بهش بگی شده معضل! چون احتمال اینکه تلفن تو رو جواب بده تقریبا صفره. و پیام هم که اصلا احتمال نمیدم بخواد جواب بده. تازه تازه یه فرض محال که جواب داد. فکر کردی قبول میکنه که تو تنها بری و به خانواده ت چیزی نگی؟ اصلا پیش خودش هنوز روی این رو داره که بخواد باهات رو به رو شه؟ که دوباره نگه ببین مهسا جان، میدونی که ته این رابطه ج ه. حالا اینکه بازم همدیگه رو ببینیم و کنار هم باشیم جفتمون رو بیشتر داغون می کنه. 

- مغز جان؟ میشه لطفا ت باشی؟ بسه سوختی داغ کردی اینقدر فکر کردی بهش:| 

برچسب ها : - باشه ,خونه ,اینکه ,میخوای ,خودش ,تازه ,مهسا جان، ,ببین مهسا
باشه ,خونه ,اینکه ,میخوای ,خودش ,تازه ,مهسا جان، ,ببین مهسا
مثلا بهم بگید به به چه قالب قشنگی انتخاب کردی :) مثل زمان های قدیم که تا قالب عوض می کردیم انگار که لباس نو پوشیده باشیم همیشه چند نفر میگفتن قالب نو مبارک! [اول یه قالب دیگه گذاشته بودم ولی دیدم مشکل داشت یکم، این رو گذاشتم. اگه به نظر ی زشته یا نوشته ها رو بد نشون میده میشه بهم بگه؟:) ]

فکر کنم امشب عروسی داداش کیمیا باشه. وقتی خواهرم رو دعوت کرده خب اون که خودش تنها نمیره که! منم با مامان میرم باهاشون!

+ گذاشته پروفایل که : " در روزی بزرگ به تو می رسم؛ به شانه تو دست می زنم؛ که به پس بنگری و ببینی که نمی خندم. " خب مثلا الآن من میدونم که آدمی نیست که بخواد با ع پروفایل منظور برسونه یا بخواد حرف بزنه. و اصولا اگر حتی یک صدم درصد هم همچین قصدی کنه، این شعر نو برای هر ی میتونه باشه به جز من. که من رو حتما در آ ین لایه های ذهنش مثل یه سیگار مچاله شده که از ماه ها قبل مونده و سرطان خالصه، آتیش زده و دفن کرده!

برچسب ها : - قالب
قالب
چراغ خاموش بود و نفهمیدم که اینکه افتاد گوشه لبم ه بود. اومدم ورش دارم که نیش زد. و الآن یک عالم باد کرده و حس خیلی بدی دارم. بیشتر شبیه ترسه. نمیدونم چرا از نیش ات حالم اینقد بد میشه... و الآن متوجه شدم یه جای دیگه از جون بیچاره م رو هم یکی دیگه نیش زده:( آقا این انصاف نیست من اینقدر نیش میخورم همش... 

اگه مهدی فداکاری نمی کرد و با مگی و عطا حرف نمی زد؛ اگه خودش رو کوچیک نمی کرد در حالی که من اصلا نخواسته بودم ازش؛ و اینقدر اصرار نمی کرد که برگردم به گروهشون؛ امشب قطعا به بابک پی ام داده بودم و خواسته بودم یه وقت بذاره تا باهاش حرف بزنم... بدبین شدم بهش... یه فکر مس ه میاد تو سرم که نکنه با یه دختر داره تا این ساعت حرف می زنه؟ خوب شد که اون گروه هست... خوب شد که سایه بود. محمد بود و گذاشت اونقدر سر به سرش بذارم. که گذاشتن داستان جدید بنویسم و بخندن! 

+ لبم... حالم رو خیلی بد کرده این نیش. تمرکز ندارم.

+ بابک... کاش وقتی بهت پیام بدم جواب بدی... من میخوامت هنوز...

+ عطا :/ باید یه روز ازم عذر خواهی کنی :| 

برچسب ها :
آخرین وبلاگهای به روز شده
    وبلاگهای اتفاقی
      اخرین جستجو ها
      haris alexiou ena fili rider clash boxing when its raining فایل فلش فارسی و رسمی galaxy s4 mini gt i9192 اندروید فرشتگان اسماء سوره بقره کتاب کتابها نوشته نویسنده پنجره خانم شعبان نژاد افسانه شعبان خانم افسانه خانم افسانه شعبان soft4boost video studio mutter tips sonic dash 2 boom حق ب و پیشه و تجارت؛ دادگستری خیام، نیچه و عشق به سرنوشت 5 گیگ اینترنت رایگان ایرانسل در سرویس تقویم 12 بهمن پوسته پیشرفته kyma وردپرس نسخه busi mah فروش دستگاه کارت خوان سیار ریمی بس کن سجاد ماهرخسار برگزای همایش بزرگ سجاد ع بخش لیردف شهرستان جاسک میدان های نفت و گاز روسیه در دریای خزر تحقیق درباره تناسخ و معاد در مورد ارتودنسی و ایمپلنت دندان و آفت دهان چه می دانید؟ رژیم غذایی در صرع rmc_mobile cjhgvfuytci korean urdu dictionary i hate social networks gutenprint همسر اکرم پیغمبر خداوند همسرش پیغمبر اکرم لایحضره الفقیه، قرار داده همراهِ هم‌رأی حضرت زهرا avalin baroone paeeizi جزئیات ثبت نام آزمون ی waldo state bank mobile ایا کیهان تخت ؟ کروی است یا خمیده؟ پاسخ سؤالات متن درس زندگی ما و گردش زمین2 anhphung1196 favorites posco evi playfulbet بازار قطعات سیستم تهویه اتومبیل yaotai تعمیرات کرکره برقی runbuggy bsm2017 29 دادش قانونی منطقی جواب نمره چرچیل تست زیست شناسی دوازدهم خیلی سبز حدیث اهل بیت دل را زنده می کند هود کم صدا مورب مشکی موتور ف ی you re mine moe’s southwest grill drops microwave ovens from a helicopter in this crazy ad candy troll adventure yeni hayat valley talk chalkfest فایل فلش تبلت a23 دانش آموزی epad a707g با مین برد am176_mb_v12 و پردازشگر mt6577 ضرایب دروس امتحانی کنکور ی سراسری و آزاد bongo bunny guide for minion rush آشنایی با رشته ها و شناخت عوامل موثر برای انتخاب رشته محیط محیط زیستی سازی شبیه قدرت پروژه متلب 2276azsoft شبیه سازی متلب matlab افزارهای متلب ieee، sciencedirectو مقالات ieee، مقالات ieee، sciencedirectو 2276azsoft irazsoftir gmail com0936 ieee، sc آموزش ب بیت کوین و باز حساب در سایت faucethub نمایندگی های خدمات پس از فروش تاسیسات استان بوشهر شهرستان بوشهر فایل منفعت بیکران دریاى بیکران منفعت دریاى بیکران دریاى دریاى بیکران منفعت دریاى بیکران kids halloween makeup جت پرینتر ریزنگار کنکوری ها دعاهای خالصانه ی معلم شیمی comment on nick carter disses justin bieber he ‘couldn’t hold a candle to’ the backstreet boys by tom 27 یوسف آباد لعنتی هیئت کشتی استان هیئت برتر استان نمونه کار آهنگ محمدحیدری با نام سن سنسن it is the p word in a farsi way d how to roll wax joint جزوه اصول مبانی مدیریت از دیدگاه پورشفیع مستقیم کنکور درصد قبولی تی رتبه آ ین آ ین رتبه رتبه قبولی تی روزانه روزانه کنکور سنجی تی تی روزانه کنکور سنجی تی روزانه رتبه قبولی بینایی ایمیل جدید رحمت سخنی برای مشاوره پزشکی رایگان افزونه صحت کد ملی در اراس فرم پایان نامه روابط عمومی در شرکت سهامی بیمه ایران نادرشاه وگدای حرم رضا wfwa pbs39 fort wayne marg chist office design priming kids construction game france ghost story juarez انتخاب رشته با رتبه ۳۵۰۰۰ زمان دقیق اعلام نتایج کارشناسی ارشد وزارت بهداشت nhl jerseys from china nokia 105 2017 dual sim حراج 8 ball pool coins prank who that naruto shadow football فلش مموری کارتی استخدام های امروز تهران و شهرستان 19 بهمن ماه مریلا زارعی merilla zarei احساسِ ابرازات فلنج پلی اتیلن pn16 اصلی ترین هدف یوونتوس در فصل جاری coloring book for funko pop gode gudea kurdish king of sumar 752 سوره یس 36 آیه5 تَنْزیلَ الْعَزیزِ الرَّحیمِ 10 توصیه برای تبلیغات و بازاری موثر
      Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
      کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
      All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 1.396 seconds
      RSS