به خودت می‌گی تمومه، می‌گی دیگه بش فک نمی‌کنم. شروع می‌کنی به زندگی‌ بدونِ اون، کاراتو می‌کنی، دانشگا می‌ری، کتاب می‌خونی، مهمونی می‌ری، عکاسی می‌کنی، اتو تماشا می‌کنی، کارای روزمره اتو انجام می‌دی امّا یهو، وقتی که یه بشقاب و یه اسکاجِ کفی تو دستته به خودت می‌آی و می‌بینی که چند لحظه پیش تو رویاهات داشتی باهاش حرف می‌زدی و می‌بینی که بازم باختی.

 

 

پ.ن: دو سالِ پیش نوشتمش امّا الآن خیلی بیشتر شارحِ کارنت موده.