حکایات حکیمانه

پست های وبلاگ حکایات حکیمانه از سایتهای وبلاگی با ذکر منبع به صورت خودکار بازنشر شده و در این صفحه نمایش داده شده است. در صورتیکه این اطلاعات دارای محتوای نامناسب بوده و یا دارای هر گونه تخلف میباشد بر روی گزینه ‘درخواست حذف’ کلیک نمائید

« خود گربه بینی» و « خود سگ پنداری»!
 « خود گربه بینی» و « خود سگ پنداری»!

 

طرز تفکر یک سگ

این آدما به من غذا میدن، نوازشم می کنن، دوسم دارن. 

پس حتما اونا خدای من هستند ! 


>طرز تفکر یک گربه

این آدما به من غذا میدن، نوازشم می کنن، دوسم دارن. 

حتما من خدای اونا هستم!
>
> اگر خوب به این جملات فکر کنید، انسان ها هم از همین نوع تفکرها برخوردار هستند. عده ای خودشون رو به خاطر توجه و محبت دیگران مدیون تصور می کنند و عده ای به خاطر همین موضوع دچار خود بزرگ  بینی های کاذب میشن!

بنابراین بیاییم از صفت « خود گربه بینی» و « خود سگ پنداری» بپر م!!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : « خود گربه بینی» و « خود سگ پنداری»! - گربه ,پنداری» ,بینی» ,گربه بینی» ,دوسم دارن ,میدن، نوازشم ,کنن، دوسم
« خود گربه بینی» و « خود سگ پنداری»! گربه ,پنداری» ,بینی» ,گربه بینی» ,دوسم دارن ,میدن، نوازشم ,کنن، دوسم
ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ی ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿس!

ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ی ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿس!



ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﺵ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﻣﺎﻝ ﺍﻧﺪﻭﺯﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺩﺍﺭاﯾﯽ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺳﺨﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﺷﺪ .

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ی ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿس! - ﺗﻤﺎﻣﯽ ,ﻭﺻﯿﺖ ,ﮐﺮﺩﻡ ,ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ,ﮐﺮﺩﻩ ,ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ,ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ,ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ
ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ی ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿس! ﺗﻤﺎﻣﯽ ,ﻭﺻﯿﺖ ,ﮐﺮﺩﻡ ,ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ,ﮐﺮﺩﻩ ,ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ,ﺗﺎﺑﻮﺗﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ,ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ
این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست!

این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست!

روزی گذشت پورشه ای از گذر گهی
فریاد و آه و ناله ز هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک فقیر
این اسب کیست مادرم این اسب پادشاست؟

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که الاغی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این گمان کنم که مایه دارهاست

کودک به گریه گفت برایم نمی ی؟
این اسب با کلاس و نجیب است و سربراست

مادر به گریه گفت عزیز این که اسب نیست
این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست

خوردند رانت نجومی و نفت و گاز
گفتند پول نفت سر سفره شماست

ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم
رو شکر کن پراید اگر زیر پای ماست
 
مردی که جیب ما و تو را می زند گداست
این گرگ سال هاست که با گله آشناست

به یاد بانو پروین اعتصامی


عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست! - ماست
این پول نفت ماست که در جیب اغنیاست! ماست
اول و بعد....!!(طنز)
اول و بعد....!!(طنز)


ی نقل می کرد:
بچه که بودم، سر م با صدای بلند دعا : "خدایا یه دوچرخه به من بده"!
پدرم شنید، گفت: بچه جان، خدا که کارش دوچرخه دادن نیست، کار خدا لطف به بندگانش است و خصوصا بخشش گناهان، نه دوچرخه دادن.
صبح روز بعد رفتم یه دوچرخه یدم و سر م دعا : 

خدایا ! منو بابت تمام گناهانم ببخش.
بابام شنید: گفت: آفرین پسرم، حالا شدی مسلمان خوب و خداپرست.

از آن روز دیگه من راهم را پیدا .
 الان هم مسئول بزرگی توی ایران شدم !
اول و بعد و توبه!!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : اول و بعد....!!(طنز) - دوچرخه ,
اول و بعد....!!(طنز) دوچرخه ,
خفه شو!!

 خفه شو!! 

 

#طنزیمات_ادبی 


بچّه این قدر مکن چرب زبانی، خفه شو
این همه حرف مزن، لال بمانی، خفه شو
 
حرف هایی که کند فتنه مکش پیش و مکوش
که مرا هم به سر حرف کشانی، خفه شو
 
گر که یک اسیر است و دو صد آزاد
علّتی دارد و آن را تو ندانی؛ خفه شو
 
هیچ شک نیست که رازی است به هر کار نهان
چون نداری خبر از راز نهانی خفه شو
 
حرف های تو نسازد به مزاج حضرات
این قدَر قصه ی بو دار چه خوانی؟ خفه شو
 
گر که صد گرگ در این گلّه بیفتد به تو چه؟
چون که بی بهره ی از کار شبانی خفه شو
 
ترسم آ به تو صد وصله و بهتان بندند
تا نگفتند چنینی و چنانی خفه شو
 
تو چه داری خبر از آن که چرا روز به روز
بیشتر می شود این فقر و گرانی؟! خفه شو
 
این قبیح است که چون گرسنه م دوسه روز
ی شکوه ز آغاز جوانی، خفه شو
 
گیرم افتادی و مُردی، همه خواهد مُرد
چون چنین است، چه جای نگرانی؟! خفه شو
 
گفت مردی که در این دوره من آ چه کنم؟
گفتم از من بشنو، گر بتوانی خفه شو

زنده یاد #ابوالقاسم_ح
@tanz20

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : خفه شو!!
خفه شو!!
حکایت بابک زنجانی!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : حکایت بابک زنجانی! - زنجانی ,بابک ,بابک زنجانی
حکایت بابک زنجانی! زنجانی ,بابک ,بابک زنجانی
زاهد که درم گرفت و دینار....
زاهد که درم گرفت و دینار....


مطابق این سخن پادشاهی را مهمی پیش آمد، گفت: 

اگر این ح به مراد من بر آید، چندین درم دهم زاهدان را .

چون حاجتش بر آمد و تشویش خاطرش برفت، وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد. یکی را از بندگان خاص کیسه درم داد تا صرف کند بر زاهدان. 

گویند غلامی عاقل هشیار بود، همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درم‌ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت: زاهدان را چندان که گردیدم، نیافتم.
گفت: این چه حکایت است؟! آنچه من دانم درین ملک چهار صد زاهداست! 

گفت : ای خداوند جهان! آن که زاهداست نمی ستاند و آن که می ستاند، زاهد نیست. 

ملک بخندید و ندیمان را گفت: چندان که مرا در حق خداپرستان ارادت است و اقرار ،مرین شوخ دیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست!

زاهد که درم گرفت و دینار
زاهدتر از او یکی به دست آر


سعدی

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : زاهد که درم گرفت و دینار.... - زاهد ,زاهدان ,دینار
زاهد که درم گرفت و دینار.... زاهد ,زاهدان ,دینار
انضباط مالی!
 انضباط مالی!

 

image result for
تو دادگاه از احمدی‌نژاد پرسیدند که: 

توی این هشت سال چیکار کردی؟

یه شارژ دو تومنی ایرانسل از جیبش در میاره، میگه: 

وقتی من اومدم این دو تومن بود ،وقتی هم رفتم دو تومن!






میگن عباس هویدا تو قبر تشنج کرده!!!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : انضباط مالی!
انضباط مالی!
ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﻝ ؛ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ!
ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﻝ ؛ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ!


ﺷﻌﺮ ﻧﺎبی ﺍﺯ ‏( ﻣﻌﯿنی ﮐﺮﻣﺎﻧﺸﺎﻫﯽ ‏)

ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﻝ ؛ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﺎ ﺭﺏ ؛ ﮐﻮﺩﺗﺎﯾﯽ ﮐﻦ..!
ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﻋﺪﻝ ﻭ ﺍﻧﺼﺎﻓﺖ ؛ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻦ..!


ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﺍ ﻋﻠَﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ..!
ﻭﻟﯽ ﺩﺳﺖِ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺭﺍ ﺯ ﺑﺎﺯﻭﻫﺎ ؛ ﻗﻠﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ..!


ﺑﺒﯿﻦ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺻﻔﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻨﺪ..!
ﻧﻤﺎﺯ ﻭﺍﺟﺐ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ..!


ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ؛ ﻓﻘﻂ ﺍﺑﺰﺍﺭ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﻧﺪ..!
ﺯ ﺗﻮ ﺩﻡ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ﻭ ﭼﻮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﺭ ؛ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﻧﺪ..!


ﺯ ﻗﺮﺁﻧﺖ ﺭﻭﺍﯾﺖ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻠﻖ ؛ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ..!
ﻭﻟﯽ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺯﺩﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻠﻖ ؛ ﻣﯽ ﺟﻮﯾﻨﺪ..!


ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﺳﻢ ﭘﺎﮐﺖ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺭﺍﺣﺖ ؛ ﺑﯽ ﺑﻬﺎ ﮐﺮﺩﻧﺪ..!
ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺩﯾﻦ ﺗﻮ ﺑﺮ ﺧﻠﻖِ ﻣﺴﺘﻀﻌﻒ ﺟﻔﺎ ﮐﺮﺩﻧﺪ..!


ﺧﺪﺍﯾﺎ : ﺻﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻦ ؛ ﺑﯿﺎ ﭘﺎ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻧﯽ ﮐﻦ..!
ﺑﯿﺎ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﭘﺎﮐﺖ ﮐﻤﯽ ﻫﻢ ﭘﺎﺳﺒﺎﻧﯽ ﮐﻦ..!!!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﻝ ؛ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ! - ﮐﺮﺩﻧﺪ ,ﺧﺪﺍﯾﺎ ,ﻧﯿﺴﺖ ,ﺍﯾﻨﺠﺎ ,ﻧﺸﺎﻥ ,ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ
ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻋﺪﻝ ؛ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ! ﮐﺮﺩﻧﺪ ,ﺧﺪﺍﯾﺎ ,ﻧﯿﺴﺖ ,ﺍﯾﻨﺠﺎ ,ﻧﺸﺎﻥ ,ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ
حقوق شهروندی در نگاه محمد(ص)

حقوق شهروندی در نگاه محمد(ص)

 

رسول‌ اکرم (ص) فرمود: 

هر شهروند(مومن) بر گردن دیگری سی حق دارد که جز با انجام آن ها یا بخشش طرف راه نجات ندارد:

 1- لغزش‌های او را ببخشد. 

2- بر گریه و اندوه او رحم کند.

 3- اسرار و رازهای او را پنهان بدارد.

 4- از اشتباهات او در گذرد.

 5- عذر او را بپذیرد.

 6- در غیابش از او دفاع کند و از غیبت او جلوگیری نماید.

 7- همیشه خیرخواه او باشد.

 8- دوستی او را حفظ کند. 

 9- پیمان‌ها و تعهدات او را محترم بشمارد.

 10- در موقع بیماری از او عیادت و دیدن کند.

 11- در مراسم مرگ و عزایش شرکت کند.

 12- به دعوت او پاسخ مثبت بدهد.

 13- هدیه و تحفه او را بپذیرد. 

14- احسان و هدیه او را جبران کند.

 15- نعمت و نیکی او را پاسخ گوید.

 16- او را به نیکی یاری و مدد کند.

 17- از همسر او حمایت و حفاظت کند.

 18- حاجت و نیازمندی او را برآورد.

 19- شفاعت و وساطت او را بپذیرد.

 20- به هنگام عطسه به او رحمت فرستاده و دعا کند.

 21- گمشده او را پیدا کند (گمشده او را معرفی کند).

 22- سلام او را پاسخ گوید.

 23- با او پاکیزه صحبت کند.

 24- در مقابل احسان و نیکی او متقابلاً احسان و نیکی کند.

 25- سوگندهای او را تصدیق نماید.

 26- او را دوست بدارد و دشمن ندارد.

 27- او را یاری کند چه ظالم و ستمگر باشد و چه مظلوم و ستمدیده، اما یاری او به هنگام ستمگری بدین طریق است که او را از ظلم و ستم باز دارد و یاری به هنگام مظلومی و ستم‌دیدگی به این صورت است که او را در گرفتن حق خود یاری و مساعدت کند.

 28- او را تسلیم دشمن نکند و خوار نگرداند.

 29- هر خیر و نیکی که برای خود می‌خواهد، برای او نیز بخواهد.

 30 – هر بدی و شری که خود را از آن دور می‌کند، برای او نیز نخواهد و آرزو نکند.

(ص) فرمود:

 مسلمان برادر مسلمان است به او ستم نمی‌کند و دشنام نمی‌گوید. هر آن که در برآوردن نیازمندی برادر دینی خود گام بردارد، خداوند حاجت‌های او را برآورد و هر که غم و اندوه مسلمانی را برطرف کند، خداوند در عوض آن، گرفتاری‌ها و اندوه‌های او را در روز قیامت برطرف می‌کند و هر که عیب مسلمانی را ‌پوشی کند، خداوند در روز قیامت بر روی عیوب او کشد.

(ص) فرمود:

 ای مردم! همدیگر را دشمن ندارید و حسد نورزید و پشت به هم نکنید و ای بندگان خدا! برادر هم باشید و هیچ مسلمانی نمی‌‌تواند بیشتر از سه شب برادرش را ترک گفته و با او به ح قهر باشد.

در جای دیگر فرمود:

 هر آن‌که با مؤمنان با لطف و مدارا رفتار کند، یا برای رفع نیازمندی دنیوی و ا وی آن ها اقدامی نماید، بزرگ باشد، یا کوچک، مهم یا ناچیز، بر خدا است که در روز قیامت خدمت‌گزاری برایش فراهم سازد که او را خدمت کند.

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : حقوق شهروندی در نگاه محمد(ص) - نیکی ,یاری ,برادر ,خداوند ,دشمن ,هنگام ,کند، خداوند ,پاسخ گوید ,نگاه محمد ,حقوق شهروندی
حقوق شهروندی در نگاه محمد(ص) نیکی ,یاری ,برادر ,خداوند ,دشمن ,هنگام ,کند، خداوند ,پاسخ گوید ,نگاه محمد ,حقوق شهروندی
ادعای مرد فاسق!

ادعای مرد فاسق!

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که والله، بالله من زنده‌ام!
چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟

اما چند نفر که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می‌گویند :  
پدر سوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید، مُرده.

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید.

گفتند : این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد.
پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد.
حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آن که ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد.
این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه، شرعا جایز نیست.

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ادعای مرد فاسق! - فاسق ,قاضی ,عادل خداشناس
ادعای مرد فاسق! فاسق ,قاضی ,عادل خداشناس
انسان دوستی!

انسان دوستی!


خاطرات یک ﺍﯾﺮﺍنی مقیم ﺁﻟﻤﺎن:

 ﺍﺯ ﺭﺍﺩﯾﻮ ﺍﻋﻼﻡ ﺷﺪ ﮐﺸﺘﯽ ﺣﻤﻞ ﭘﻨﯿﺮ ﺗﻮﯼ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺑﺎ ﮐﻤﺒﻮﺩ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺑﺸﯿﻢ .ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺭﻓﺘﻢ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ 10 ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻨﯿﺮ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﮐﻨﻢ ،ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ دو ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻨﯿﺮ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺘﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ. ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ:

ﺧﺒﺮ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﮐﺸﺘﯽ ﺭﻭ ﺷﻨﯿﺪﯼ؟   

ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ .ﺩﻭ ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻨﯿﺮ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ. ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨ ﮑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﮐﻤﺒﻮﺩ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﻧﺸﻦ، ﺩﺍﺭﻡ می برم ﺑﺪﻡ ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ. !

ﺍﺯ ﮐﺎﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ ﺷﺪﻡ...


ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻫﺴﺖ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﺍﯾﺮﺍنی ها ﻭ ﺁﻟﻤﺎنی ها...

در سال 1939 وقتی مسئولان شرکت  «گندم کانزاس» متوجه شدند که مادران فقیر با پارچه بسته بندی آن ها برای فرزندان خود لباس درست می کنند، شروع به استفاده از پارچه های طرحدار برای بسته بندی د تا بچه های فقیر لباس های زیباتری داشته باشند و در کمال مهربانی کاری د که آرم این شرکت با اولین شستشو پاک می شد.

انسان بودن و انسان دوستی محصور به هیچ دین و کشور نیست!
 
کانال شفیعی مطهر     https://telegram.me/joinchat/bidjojvugfypj0yyyzketw

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : انسان دوستی! - ﭘﻨﯿﺮ ,انسان ,ﺑﺴﺘﻪ ,دوستی ,ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻨﯿﺮ ,انسان دوستی ,بسته بندی ,ﮐﻤﺒﻮﺩ ﻣﻮﺍﺟﻪ
انسان دوستی! ﭘﻨﯿﺮ ,انسان ,ﺑﺴﺘﻪ ,دوستی ,ﺑﺴﺘﻪ ﭘﻨﯿﺮ ,انسان دوستی ,بسته بندی ,ﮐﻤﺒﻮﺩ ﻣﻮﺍﺟﻪ
چهار پرسش بی پاسخ!
چهار پرسش بی پاسخ!


#کوتاه_اما_عبرت_آموز

ابوالحسن قانی می گوید؛
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد !

*مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع تا به او نخورد !
او گفت؛ ای شیخ !خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد !

*مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود می رفت،به او گفتم: 

قدم ثابت بردار تا نلغزی !
گفت: من بلغزم باکی نیست،به هوش باش تو نلغزی ای شیخ !که جماعتی از پی تو خواهند لغزید...!

*کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.
گفتم: این روشنایی را از کجا آورده ای؟!
کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت:
تو که شیخ این شهری،بگو که این روشنایی کجا رفت ؟!

*زنی بسیار زیبا رو که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد !
گفتم: اول رویت را بپوشان، بعد با من حرف بزن!
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم، چنان از خود بی خود شده ام که از خویش
خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی، که از نگاهی بیم داری....؟!


#کانال_زنده_باد_اصلاحات
https://telegram.me/joinchat/bl67ptwvduzkw8lmyei_nq

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : چهار پرسش بی پاسخ! - گفتم ,چهار ,چهار پرسش
چهار پرسش بی پاسخ! گفتم ,چهار ,چهار پرسش
حکایت تلخ جامعه آفت زده
حکایت تلخ جامعه آفت زده

related image

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : حکایت تلخ جامعه آفت زده - جامعه
حکایت تلخ جامعه آفت زده جامعه
ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﻠﺖ ﻣﺎ !

قسمتی از کتاب #ما_چگونه_ما_شدیم

ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﻠﺖ ﻣﺎ !


ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻨﮕﺪﺳﺘﯽ ﻭ ﺳﺨﺘﯽ ﻣﻌﯿﺸﺖ ﺟﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﻟﺐ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ، ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺩﻩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻣﻼ، ﻓﺸﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺗﻨﮕﻨﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ ! ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻥ ﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﻢ ، ﺯﯾﺮﺍ ﺣﺘﯽ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﻧﺎﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ .
... ﺑﺎ ﺯﻥ ، ﺷﺶ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻗﺪ ﻭ ﻧﯿﻢ ﻗﺪ ، ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺍﺗﺎﻕ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﺨﺮﻭﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺁﺏ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﻥ ﭼﮑﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺐ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﻢ ، ﭘﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ .
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺤﻤﻞ ﻧﯿﺴﺖ . . . ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ، ﮐﻪ ﻣﻘﺮﺏ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﻧﺰﺩ ﺍﻭ ﺷﻔﺎﻋﺖ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﮔﺸﺎﯾﺸﯽ ﺩﺭ ﻭﺿﻊ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺣﺎﺻﻞ ﺷﻮﺩ !
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯼ ؟
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ :
ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭ ﻭ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﯾﮏ ﮔﺎﻭ ، ﯾﮏ ﺧﺮ ، ﺩﻭ ﺑﺰ ، ﺳﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ، ﭼﻬﺎﺭ ﻣﺮﻍ ﻭ ﯾﮏ ﺧﺮﻭﺱ ﺍﺳﺖ .
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺷﺮﻁ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻫﯽ ﻫﺮﭼﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﯽ !
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ ، ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﺷﺮﻁ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩ . . . !
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﮔﻔﺖ :
ﺍﻣﺸﺐ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﺪ ﺑﺨﻮﺍﺑﯿﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺎﻭ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﯼ !
ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﺮﺁﺷﻔﺖ ﮐﻪ :
ﺁﻣﻼ ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺁﻥ
ﺟﺎ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ . ﺗﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻭ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﻡ ؟ !
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﮔﻔﺖ : ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯽ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﮐﻤﮏ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ !
ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ، ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﻭ ﻧﺰﺍﺭ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺩﯾﺸﺐ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯿﻢ ﺑﺨﻮﺍﺑﯿﻢ . ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﻭ ﻟﮕﺪﺍﻧﺪﺍﺯﯼ ﮔﺎﻭ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺣﺮﺍﻡ ﮐﺮﺩ .
ﺁﺧﻮﻧﺪ یک باﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﻮﻝ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺍﻣﺸﺐ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﮔﺎﻭ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺧﺮ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﯼ !
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺍﺯ ﻭﺿﻊ ﺧﻮﺩ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ، ﺍﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻫﻢ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺷﺪﻧﺪ !
ﺭﻭﺯ ﺁﺧﺮ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﮔﻮﺩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ، ﺳﺮﺍﭘﺎﯼ ﺯﺧﻤﯽ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﭘﺎﺭﻩ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﭘﺬﯾﺮ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺭﯾﺶ ﺧﻮﺩ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺩﻭﺭﻩ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﮔﺸﺎﯾﺸﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺣﺎﺻﻞ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ !!!

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺷﺐ ﮔﺎﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ !
ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﻣﻌﮑﻮﺱ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ، ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﺎﺭﺝ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺣﯿﻮﺍﻥ ، ﺧﺮﻭﺱ ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪ .
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﻧﺰﺩ ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺭﻓﺖ ، ﺁﺧﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﻭﺿﻊ ﺍﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ :
ﺧﺪﺍ ﻋﻤﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﺪ ﺁﻣﻼ ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪت ها ، ﺩﯾﺸﺐ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ !
ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺯﺑﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﻨﻢ !
ﺁﻩ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﯾﻢ !!!
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭﻭﺯ ﻣﻠﺖ ﻣﺎ


برگرفته از کتاب ما چگونه ما شدیم( صادق زیباکلام)

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﻠﺖ ﻣﺎ ! - ﺁﺧﻮﻧﺪ ,ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ,ﺍﺗﺎﻕ ,ﺩﯾﮕﺮ ,ﺩﺍﺧﻞ ,ﮔﻔﺘﻢ ,ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ,ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﯼ ,ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ,ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ,ﺍﺗﺎﻕ ﺁﻧﻘﺪﺭ
ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﻠﺖ ﻣﺎ ! ﺁﺧﻮﻧﺪ ,ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ,ﺍﺗﺎﻕ ,ﺩﯾﮕﺮ ,ﺩﺍﺧﻞ ,ﮔﻔﺘﻢ ,ﺩﺍﺧﻞ ﺍﺗﺎﻕ ,ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺒﺮﯼ ,ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻧﺠﺎﻡ ,ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ,ﺍﺗﺎﻕ ﺁﻧﻘﺪﺭ
دل بستن و جان را رستن!

دل بستن و جان را رستن!

"آسمان زیر پر و بال من است"

این سخن را مرغکی با سنگ گفت

آسمان با این بلندی 

کوه با این ارجمندی

ابر با این اوج 

دریا با هزاران موج

جنگل و صحرا و دشت و دره

سرتاسر همه زیر پر و بال من است

ای سیه دل سنگ سنگین!  

ای سراسر نفرت و نفرین!

و ای آرام آشفته!  

و ای خاموش ه!

تو نمی دانی چرا این راز را؟ 

و قدرت پرواز را؟

زیرا که تو دل بسته ای بر خاک و...

من جان رسته ام از خاک!

                            شفیعی مطهر

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : دل بستن و جان را رستن!
دل بستن و جان را رستن!
ید یا فروش علم و عقل ؟!! قصه شصت و ششم /قصه های شهر هرت
ید یا فروش علم و عقل ؟!!

 

قصه شصت و ششم /قصه های شهر هرت

 

#شفیعی_مطهر

  image result

حکیمی وارد شهر هرت شد. پس از مدتی اقامت در آن شهر و بررسی محققانه درباره روان شناسی و جامعه شناسی مردم شهر هرت به این موضوع مهم پی برد که عمده مردم این شهر زیر بمباران تبلیغات شدید و غوغاهای رسانه ای اعلی حضرت هردمبیل خود را باخته و به موجودی مستاصل و درمانده تبدیل شده و از حسی به نام « دانستن » اشباع شده اند. 

حکیم دردآشنا مدتی با خود شید تا راه رهایی این مردم را از بلای « توهم دانایی » بیابد . سرانجام او بالاترین و مهم ترین نیاز اصولی این مردم را عقلانیت، دورزی ،تفکر و دانایی حقیقی تشخیص داد. بنابراین سال ها کوشید و حجم زیادی از «عقل»، « دورزی» و «دانایی» تولید کرد. آن گاه مرکزی برای توزیع آن ها تاسیس کرد.

برای توزیع محترمانه کالای علم و عقل،آن را «مرکز ید و فروش عقل و علم» نامید.

در نخستین روز اعلام افتتاح این مرکز سیل مردم به سوی این مرکز روانه شدند.اما نه برای ید علم و عقل؛بلکه همه مردم برای فروش علم ها و عقل های مازاد بر نیاز خود صف کشیده بودند!! 

 

 

مقدمتان گلباران در گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar

 

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ید یا فروش علم و عقل ؟!! قصه شصت و ششم /قصه های شهر هرت - مردم ,برای توزیع
ید یا فروش علم و عقل ؟!! قصه شصت و ششم /قصه های شهر هرت مردم ,برای توزیع
"قیامت نامه!"

"قیامت نامه!"


روز قیامت شد و صاحبِ صور
اومد به میدون و دمید تو شیپور

مُرده ها از تو قبراشون پا شدن
منتظر م کبرا شدن

صف کشیدن، وقت حساب کتاب شد
 وقت مکافات و سؤال جواب شد

برزیلی، پانامایی، تونسی
امریکایی، فرانسوی، قبرسی

هر کدوم از یه قوم و ملیّتی
وایساده بودن با چه کیفیّتی!

ایرونیا هم تهِ صف وایسادن
از اون عقب هی صفُ هُل میدادن!

یهو خدا از اون بالا صدا کرد
ایرونیا رو از تو صف جدا کرد

سپرد اونا رو دستِ یه فرشته
گفت اینا رو ببر، جاشون بهشته

خارجیا که صحنه رو می دیدن
مثل فنر بالا پایین پ

شاکی شدن، حوصله شون سر اومد
صدای اعتراضشون در اومد

گفتن خدا مُزد اطاعت چی شد؟!
حساب کتابِ این جماعت چی شد؟!

از تو بعیده پارتی بازی کنی
فقط یه عده ای رو راضی کنی!

این جوری که رفتن و صف خالی شد
معلومه پرونده ها ماسمالی شد..!

خدا که دید یه ذره اوضا پَسه
به مُرده های معترض گفت بسه

این ایرونیا که توی صف بودن
تموم عمرشون توی کف بودن!

یه سر سوزن دل خوش نداشتن
تو دلاشون بذر امید نکاشتن

تموم عمرشون مُعطّل بودن
تو هر چیزی از آ اول بودن!

هر چی برای تفریح عُموم بود
برای این بیچاره ها حروم بود!

شادیاشونو قدغن می
جوونا رو سوار وَن می !

درسته که قانوناشون صوری بود
ولی بهشت رفتنشون بود!

یکی نشسته بود و غُرغر می کرد
تموم اشونو سانسور می کرد!

تقویمشون همش عزاداری بود
تا گریه و زاری بود

لذت زندگی رو کشک می دیدن
ثوابُ تنها توی اشک می دیدن

نه دیسکویی، نه کافه ای،  نه باری
نه ساحل مُختلطی،  نه یاری!

نفهمیدن مزه کنسرت چیه
اون که وسط وایساده با چوب کیه!

خودروی ملّیشون یه جور گاری بود!
مسبّبِ مرگ و عزاداری بود

با این که روی دریای نفت بودن
اما تو یه وضع هَشَل هفت بودن!

گرفتار فرار مغزا شدن
نخبه هاشون وِل توی دنیا شدن!

مثل شماها حالِ خوب ن
تو شهراشون بزن بکوب ن  

خلاصه این ملتِ بی آتیه
حساب کتابشون قر و قاطیه!

یه عمر تو اون دنیا عذاب کشیدن
طعم جهنّمو قشنگ چشیدن!

وقتشه غصه هاشونو چال کنن
برن بهشت و تا ابد حال کنن!

شعر از هالو

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : "قیامت نامه!" - قیامت ,قیامت نامه
"قیامت نامه!" قیامت ,قیامت نامه
ی دروغگو!!
ی دروغگو!!


معلم سر کلاس به یکی از شاگردان گفت: 

درس چوپان دروغگو را بخوان.
بچه زد زیر گریه و گفت: نمی توانم آقا معلم!
معلم پرسید: چرا؟
بچه پاسخ داد: آقا! پدرم این صفحه را از کتابم کرده.
معلم بر آشفت و جویا شد: به چه دلیل؟
پسره با لحنی لرزان گفت: آقا معلم!
پدرم چوپان است. از خواندن این درس سخت خشمگین شد و رو به من گفت:
من و پدرم و پدربزرگم و بسیاری از ان، چوپان بودیم و هیچ ی دروغگو نبوده است.
اما یک نفر در ده ما پیدا شد و گفت به من رای بدهید تا برای شما مدرسه بسازم، خانه بهداشت درست کنم، به روستا جاده کشی کنم و برای فرزندانتان شغل ایجاد کنم.
ما هم باور کردیم و به او رای دادیم و آقا شد مجلس و به هیچ یک از حرف هایش هم عمل نکرد و جواب سلاممان را هم نمی دهد.
به معلمت بگو این صفحه را تا به جای چوپان درغگو، درس جدید:
" ی دروغگو " را تدریس کند!!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ی دروغگو!! - دروغگو ,معلم , ,چوپان ,پدرم
ی دروغگو!! دروغگو ,معلم , ,چوپان ,پدرم
"ببخشید" و "بگذرید"
"ببخشید"  و "بگذرید"


☘روزی حکیمی به شاگردانش گفت:

فردا هرکدام یک کیسه بیاورید و در آن به تعداد آدم هایی که دوستشان ندارید و از آن ها بدتان می آید، پیاز قرار دهید!

روزبعد همه همین کار را انجام دادند و حکیم گفت:

هر جا که می روید، این کیسه را با خود حمل کنید.
شاگردان بعد از چند روز خسته شدند و به حکیم شکایت بردند که:

پیاز ها گندیده و بوی تعفن گرفته است و ما را اذیت می کند.

حکیم پاسخ زیبایی داد:

این شبیه وضعیتی است که شما کینه دیگران را در دل نگه دارید.
این کینه قلب و دل شما را فاسد می کند و بیشتر از همه خودتان را اذیت خواهد کرد. پس "ببخشید"  و "بگذرید" تا "آزار" نبینید..

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : "ببخشید" و "بگذرید" - حکیم ,بگذرید ,ببخشید
"ببخشید" و "بگذرید" حکیم ,بگذرید ,ببخشید
بزرگ ترین نقطه ضعف ایرانیان
بزرگ ترین نقطه ضعف ایرانیان


بزرگ ترین نقطه ضعف ایرانیان این است که دشمن را در مکر و حیله دست کم می گیرند و دشمن نیز ازهمین راه همیشه بین ایرانیان تفرقه انداخته و به نیت شوم خود می رسد!
اگر بخواهم براتون مثال بزنم انی چون بابک مدین. مازیار و افشین بهترین نمونه است.
ولی اینجا قصد دارم درباره جنگ اسماعیل سامانی و عمرولیث صفاری بنویسم که همانند آن ان متاسفانه فریب خلیفه تازی را خوردند .

عمرو لیث پس از سرکوبی رافع بن هرثمه شوکت و اعتباری فوق العاده یافت تا آنجا که ازخلیفه معتضد حکومت ماورا النهر را درخواست کرد..خلیفه که از قدرت و شکوه عمرو لیث در هراس بود و به دنبال راهی بود تا این جلال خیره کننده را نابود سازد و با وجودی که می دانست درآن ناحیه اسماعیل سامانی حکمرانی می کند، فرمان مورد نظر را به نام وی صادرکرد و می دانست که این امر موجب درگیری بین عمرو لیث و اسماعیل سامانی خواهد شد.
در سال دویست و هشتاد و شش هجری عمرو لیث  ان نامی خود را به سمت ماورا النهر گسیل داشت  و جنگی سخت بین دو ایرانی در گرفت که در این جنگ اسماعیل سامانی ش ت سختی خورد.
عمرو لیث که در نیشاپور از این ش ت آگاهی یافت، با دوازده هزار مرد جنگی راه ماورا النهررا پیش گرفت و در بلخ با اسماعیل رویارو شد. اسماعیل که از لحاظ تجهیزات از عهده عمرولیث بر نمی آمد، به مدد عملیات غافلگیرانه و تاکتیک نظامی حساب شده حریف را به هزیمت وا داشت.
و آنگاه به تعقیب فراریان پرداخت. گروهی انبوه را کشت و عمرو لیث را دستگیر کرد.
روایت شده است که عمرو لیث درضمن نبرد اسبش به گل فرو رفت و به دست حریف اسیر گشت.
اسماعیل، عمرو لیث را به بغداد فرستاد و خلیفه او را به سیاهچال فرستاد..
عمرو لیث تا پایان عمر خود در زندان به سر برد.
گروهی عقیده دارند که عمرو بر اثر گرسنگی در زتدان خلیفه در گذشت و گروهی گفته اند که در زندان او را کشتند.
به این ترتیب دراثر نیرنگ خلیفه ستمگر عباسی زندگانی سراسر تلاش دومین فرمانروای میهن دوست و جوانمرد سیستان پایان یافت و سیاست تفرقه اندازی میان ان ایرانی به قدرت و حشمت و شوکتی که  وحشت معتضد را فراهم آورده بود، پایان یافت...

ازمکر و حیله ی تازی تباران آگاه باشید...

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : بزرگ ترین نقطه ضعف ایرانیان - عمرو ,خلیفه ,اسماعیل ,ایرانیان ,سامانی ,گروهی ,اسماعیل سامانی ,بزرگ ترین , اسماعیل ,ترین نقطه ,پایان یافت , اسماعیل سامانی
بزرگ ترین نقطه ضعف ایرانیان عمرو ,خلیفه ,اسماعیل ,ایرانیان ,سامانی ,گروهی ,اسماعیل سامانی ,بزرگ ترین , اسماعیل ,ترین نقطه ,پایان یافت , اسماعیل سامانی
منصب شود به مرد بلند!
 منصب شود به مرد بلند!

حکایت

اسکندر یکی از نخبگان را از مسوولیتی که داشت عزل کرد و کاری پَست به او داد. روزی اسکندر به او گفت: حالا، حال و روزت چطور است؟

گفت: «مرد به‌خاطر منصبش بزرگ و شریف نمی‌شود، بلکه منصب است که به اندازه مرد بزرگ و شریف می‌شود، پس مرد هر جا که هست باید پاک، عادل و باانصاف باشد.»

اسکندر از پاسخ او خوشش آمد و او را به جای اول برگرداند.

بایدت منصب بلند بکوش
تا به فضل و هنر کنی پیوند
نه به منصب بلندی مرد
بلکه منصب شود به مرد بلند

✍ جامی

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : منصب شود به مرد بلند! - منصب
منصب شود به مرد بلند! منصب
سلامی با بوی نفت!
سلامی با بوی نفت!



یکی از بزرگان می گفت: 

ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.

یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!

گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب ، گفتم: یعنی چه!؟

گفت: قبل از این که خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همین طور بودند. هر خانه اش گازکشی می شود، دیگر سلام علیک او تغییر می کند…

از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت می داد. عوض این که بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد.

سی سال او را با اخلاق خوب تحویل گرفتم. خیال می اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی ، ناخودآگاه فکر نیازی نیست به او سلام کنم.

یادمان باشد، سلام مان بوی نیاز ندهد!

@benamensaniyat

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : سلامی با بوی نفت! - سلام ,گازکشی ,خانه
سلامی با بوی نفت! سلام ,گازکشی ,خانه
همسر!
همسر!

روزی #روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویانش گفت:

"امروز می خواهیم بازی کنیم!"
سپس از آنان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود.

خانمی داوطلب این کار شد. از او خواست اسامی سی نفر از مهم ترین افراد زندگیش را روی تخته بنویسد.
آن خانم اسامی اعضای خانواده,بستگان,دوستان, هم کلاسی ها و همسایگانش را نوشت.

سپس از او خواست نام سه نفر را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند.
زن,اسامی هم کلاسی هایش را پاک کرد.
سپس دوباره از او خواست نام پنج نفر دیگر را پاک کند.

زن اسامی همسایگانش را پاک کرد.این ادامه داشت تا این که فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند;
نام مادر/پدر/همسر/و تنها پسرش...
کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود.چون حالا همه می دانستند این دیگر برای آن خانم صرفا یک بازی نبود.

از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند.
کار بسیار دشواری برای آن خانم بود.
او با بی میلی تمام, نام پدر و مادرش را پاک کرد.

گفت:"لطفا یک اسم دیگر را هم حذف کنید!"
زن مضطرب و نگران شده بود.
با دستانی لرزان و چشمانی اشکبار نام پسرش را پاک کرد و بعد بغضش ترکید و هق هق گریست....

از او خواست سر جایش بنشیند و بعد از چند دقیقه از او پرسید:

"چرا اسم همسرتان را باقی گذاشتید؟!!"
والدین تان بودند که شما را بزرگ د و شما پسرتان را به دنیا آوردید.
شما همیشه می توانید همسر دیگری داشته باشید!!
دوباره کلاس در سکوت مطلق فرو رفت.
همه کنجکاو بودند تا پاسخ زن را بشنوند.

زن به آرامی و لحنی نجوا گونه پاسخ داد:

"چون روزی والدینم از دنیا خواهند رفت.پسرم هم وقتی بزرگ شود، برای کار یا ادامه تحصیل یا هر علت دیگری,ترکم خواهد کرد"
پس تنها مردی که واقعا کل زندگی اش را با من تقسیم می کند ,همسرم است!!!

همه دانشجویان از جای خود بلند شدند و برای آن که زن, حقیقت زندگی را با آنان در میان گذاشته بود، برایش کف زدند.

با همسر به از آن باش, که با خلق جهانی!

 نوشته های ناب
https://telegram.me/joinchat/brnnxdzk5p4mjbeaqok3kg 

@hekayat1001

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : همسر! - ,خواست ,همسر ,اسامی ,بودند ,خانم
همسر! ,خواست ,همسر ,اسامی ,بودند ,خانم
ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﻱ ﺷﻨﻴﺪﻧﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﻳﺎﺩ ﻋﻼﻣﻪ ﺟﻌﻔﺮﯼ

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﻱ ﺷﻨﻴﺪﻧﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﻳﺎﺩ ﻋﻼﻣﻪ ﺟﻌﻔﺮﯼ
картинки по запросу


ﺍﻳﺸﺎﻥ ﻣﯽﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺗﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺯﯾﺎﺭﺕﻫﺎﻡ ﮐﻪ ﻣﺸﻬﺪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ،
ﺑﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﮔﻔﺘﻢ: ‏«ﯾﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ! ﺩﻟﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍﺩ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺯﯾﺎﺭﺕ، ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ ﺑﺸﻨﺎﺳﻢ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻣﻨﻮ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ...!
ﻧﺸﻮﻧﻪﺍﺵ ﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﺻﺤﻦ ﺷﺪﻡ، ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺣﺮﻑ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ، ﻣﻦ ﭘﯿﺎﻣﺖ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻡ...‏»

ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻭﺍﺭﺩ ﺻﺤﻦ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ﺧﺎﻧﻤﻢ ﺭﻭ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻡ!
ﺍﯾﻦ ﻭﺭ ﺑﮕﺮﺩ، ﺍﻭﻥﻭﺭ ﺑﮕﺮﺩ، ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽﺭﻩ!
ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺭﺳﻮﻧﺪﻡ ﺑﻬﺶ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﺻﺪﺍﺵ ﺯﺩﻡ ﮐﻪ: "ﮐﺠﺎﯾﯽ؟"
ﺭﻭﺷﻮ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪ ﺩﯾﺪﻡ ﺯﻥ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ!!!
ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ : ‏«ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺮﯼ!!!!»

ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﺎﺕ ﺷﺪﻩﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﻋﺠﺐ ﺭُﮎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽﺯﻧﻪ!
ﺯﻧﻪ ﺩﯾﺪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﺩﺍﺭﻡ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﮔﻔﺖ: 

‏«ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ، ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺟﺪ ﻭ ﺁﺑﺎﺩﺕ ﻫﻢ ﺧﺮﻧﺪ!!!»

ﻋﻼﻣﻪ ﻣﯽﮔﻦ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻬﯿﺪ ﻣﻄﻬﺮﯼ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻡ، ﺗﺎ ۲۰ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻣﯽﺧﻨﺪﯾﺪ!
ﺧﺎﻃﺮﻩﺍﻱ ﻟﻄﯿﻒ ﻭ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ؛
ﺣﺎﻝ، ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﮐﻨﯿﺪ ﺑﺎ ﺍﺩﻋﺎﯼ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺑﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻌﻀﻲﻫﺎ...!!!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﻱ ﺷﻨﻴﺪﻧﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﻳﺎﺩ ﻋﻼﻣﻪ ﺟﻌﻔﺮﯼ - ﺍﻣﺎﻡ ,ﻋﻼﻣﻪ ﺟﻌﻔﺮﯼ
ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﻱ ﺷﻨﻴﺪﻧﻲ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﻳﺎﺩ ﻋﻼﻣﻪ ﺟﻌﻔﺮﯼ ﺍﻣﺎﻡ ,ﻋﻼﻣﻪ ﺟﻌﻔﺮﯼ
دانستنی‌ های جالب (115)

دانستنی‌ های جالب (115)

 

برترین ها: در زندگی همه ما پیش آمده که برخی اصطلاحات را بدون دانستن ریشه و وجه تسمیه اش به کار ببریم و یا یک رسم و آداب خاص را به صرف تقلید از پیشینیان خود، بدون این که بدانیم چیست و از کجا آمده انجام داده باشیم.

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : دانستنی‌ های جالب (115)
دانستنی‌ های جالب (115)
غرور!
غرور!

داستانک: درسی که بهلول به پادشاه داد

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.

خلیفه گفت: مرا پندی بده!

بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنگی بر تو غلبه نماید، چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند، چه می‌دهی؟

گفت: صد دینار طلا.

پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

گفت: نصف پادشاهی‌ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟

گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.

 @jonge_khande

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : غرور! - بهلول
غرور! بهلول
بهترین بازی خود را به نمایش بگذاریم!
 بهترین بازی خود را به نمایش بگذاریم! 

 

خوب است آدمی جوری زندگی کند که آمدنش چیزی به این دنیا اضافه کند
و رفتنش چیزی از آن کم...!
حضور آدمی باید وزنی در این دنیا داشته باشد.
باید که جای پایش در این دنیا بماند.
آدم خوب است که آدم بماند و آدم تر از دنیا برود.
نیامده ایم تا جمع کنیم، آمده ایم تا ببخشیم، آمده ایم تا عشق را ؛
ایمان را ، دوستی را
با دیگران قسمت کنیم و غنی برویم
آمده ایم تا جای خالی ای را پر کنیم
که فقط و فقط با وجود ما پر می شود و بس! 

بی حضور ما نمایش زندگی چیزی کم داشت.
آمده ایم تا بازیگر خوب صحنه ی زندگی خود باشیم...
پس بهترین بازی خود را به نمایش بگذاریم...
_____________

چار بوکوفسکی

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : بهترین بازی خود را به نمایش بگذاریم! - نمایش ,آمده ,چیزی ,بگذاریم ,بازی ,زندگی ,نمایش بگذاریم ,بهترین بازی
بهترین بازی خود را به نمایش بگذاریم! نمایش ,آمده ,چیزی ,بگذاریم ,بازی ,زندگی ,نمایش بگذاریم ,بهترین بازی
حکایت ﺳﺮ ﺧﺮ

حکایت ﺳﺮ ﺧﺮ

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ می رﻓﺖ.

ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ می بندﻧﺪ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁن ها ﺟﺎﻣﯽ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ می کند.

ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ می ﺯند ، ﻭﻟﯽ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ نیستند. ﺑالا ﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁن ها ﺗﻬﺪﯾﺪ می کند ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﺮﺍﺏ ﺗﻌﺎﺭﻓﯽ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩ، ﮐﺸﺘﻪ می شود.

ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﺟﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ می گوید:

ﺧﺪﺍﯾﺎ !ﺗﻮ می دﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ به خاﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻧﻢ، ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ می خوﺭﻡ.

ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻧﺰﺩﯾﮏ می کند، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺮﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩه ،ﺳﺮ ﺧﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ میﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ می ریزد ﻭ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ میﺧﻨﺪﻧﺪ.

ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ می گوید: 

ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺣﻼﻝ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ، ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺧﺮ ﻧﺬﺍﺷﺖ.

عبید زاکانی

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : حکایت ﺳﺮ ﺧﺮ - ﺷﺮﺍﺏ ,ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ
حکایت ﺳﺮ ﺧﺮ ﺷﺮﺍﺏ ,ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ
حرف کشکی

حرف کشکی

در زمان گذشته مردم برای این که نشان دهند نامه یا دست خطی که نوشته اند متعلق به آن هاست، انتهای آن را مهر می د.

در روی این مهر ها اسم شخص صاحب نامه نوشته شده بود که مثلا اگر شخص حاکم بود، در بالای آن لفظ "الملک لله "و شعری که حاکی نام شاه بود، بر روی مهر کنده می شد. مردم عادی و طبقات فرودست فقط نام خود بر روی مهر ذکر می د.
در برخی دهات مردم آنقدر فقیر بودند که مهر را نه از  آهن یا چوب بلکه از صابون و یا کشک درست می د و وقتی در انتهای نامه ای چنین مهری بود، معلوم می شد که شخص صاحب نامه فرد معتبری نیست و می گفتند :"مهرش کشکی است. "

از آنجا اصطلاح "کشکی حرف می زند "،در میان مردم رایج شد، که منظور آن است حرف های گوینده، آن بی پایه و اساس است و اعتبار چندانی ندارد.

 ریشه ضرب المثل های فارسی

(؟)

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : حرف کشکی - مردم ,نامه ,کشکی ,بود، ,صاحب نامه
حرف کشکی مردم ,نامه ,کشکی ,بود، ,صاحب نامه
حکومت انه و اطاعت بُزدلانه!!
 حکومت انه و اطاعت بُزدلانه!!

 

سلطان جنگل شد!
همۀ حیوانات را مجبور کرد که ساعت 6 صبح بیدار شده و 6 عصر بخوابند!
در هنگام توزیع غذا دستور داد که هر کدام از چا ایان و پرندگان و سایر حیوان ها فقط حق دارند 6 لقمه غذا بخورند.
وقتی خواستند پینگ پونگ بازی کنند، هر تیم 6 بازیکن داشته باشد، و زمان بازی نیز 6 دقیقه باشد.

کارها خوب پیش می رفت و مجلّۀ هفتگی منتشر کرد.
در سرمقالۀ شمارۀ ششم مجلّۀ جنگل نوشت:
ما پیروان مکتب شِشیان هستیم، مکتب ما از آیین پنجیان و چهاریان و سه ییان کامل تر است!

در یک روز دل انگیز پاییزی، وس ساعت 5 و 20 دقیقه صبح بیدار شد و آواز خواند.
خشمگین شد و در یک سخنرانی جنجالی گفت:
مکتب ما از همه مکتب ها کامل تر است و وج از این مکتب و تخلّف از قانون های ششگانه جرم محسوب و منجر به اشدّ مجازات می شود، و طی مراسمی وس را کرد.
همۀ حیوان ها از وس ترسیدند و از آن پس با دقّت بیشتر قوانین را اجرا می د.
بعد از گذشت چندین سال، بیمار شد و در حال مرگ بود.
شیر به دیدارش رفت و گفت:
من و تعدادی دیگر از حیوان ها می توانستیم قیام کنیم، ولی نخواستیم نظم جنگل به هم بریزد، حال بگو علّت ابلاغ قوانین ششگانه چه بود؟ و چرا در این سال ها سختگیری کردی؟
گفت:
حالا من به خاطر ّیت یک چیزهایی ابلاغ ،
شماها چرا این همه سال عین بُـز اطاعت کردید؟!!!

ع ‏‎ali parvaresh‎‏
 

 

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : حکومت انه و اطاعت بُزدلانه!! - مکتب , وس ,جنگل ,اطاعت ,اطاعت بُزدلانه
حکومت انه و اطاعت بُزدلانه!! مکتب , وس ,جنگل ,اطاعت ,اطاعت بُزدلانه
یتیم کیست؟!
یتیم کیست؟!


 با این که بعد از مرگ مامان پروانه فهمیدم که دیگر باید خودم، خودم را بشورم؛ 

با این که بعد از مرگ بابا درک که سنگ قبر پدری مهربان و دلسوز متری چند ضجّه است؛ 

با این که بعد از مرگ مامان بزرگ متوجه شدم که دیگر ی خبر جوجه موجه ام را نمی‌گیرد، 

اما من، درست آن روزی یتیم شدم که آقا جون را خو ده، روی دست بچه محل ها دیدم. یا کمی قبل تر. شبی که عمو زنگ زد و گفت: «حال آقاجون خوب نیست.»

عمو، ِ دادن خبرهای این طوری است. آدم را آرام با مصیبت همراه می کند. گوشی را برنمی دارد که آقاجون مُرد. اول می گوید: «حالش وخیم است.» نیم ساعت بعد زنگ می زند که دعا بفرمایید. بعد پیام می‌فرستد ها گفته اند ان شالله تا صبح معجزه می شود. و آدم از همان لحظه اول می داند که ماهِ صورت آقاجون مدت هاست به فرشته ها لبخند زده.

مامان بزرگ همیشه می گفت: «بچه از مادر یتیم می شود.» 

بابا محسن می گفت: «از پدر.» 

آقاجون وسطش را می گرفت. می گفت «هم از پدر، هم از مادر.» 

من اما از آقاجون یتیم شدم. وقتی به پارچه های سیاه جلوی در نگاه ، وقتی کمر خمیده مامان بزرگ را دست انداختم و وقتی چشم های خیس بابا را دیدم. با خودم گفتم چاه علی(ع) مُرد.

 آقا جون چاه بود. به همان عمیقی، به همان سکوت، به همان بی قضاوتی. بلد بود موقعی که داری حرف می زنی، تو را نگاه کند. بلد بود حرفی نزند که دیوانه شوی. بلد بود شانه باشد و رفیق باشد و مرهم. لای غُرغُرهات می گفتی ماست سیاه است، می گفت آره بابا. ماستِ سیاهم هست. کاری نداشت به ماست بر می خورد یا نه. کاری نداشت علم جهان به هم می ریزد. کاری نداشت از فردا ماست ها باهاش قهر می کنند و ترش تر از همیشه می شوند. برایش مهم بود که تو، توی آن لحظه آرام شوی. گوربابای دنیا هم کرده.

و من گمان می کنم تنهایی، نه به خاطر معنی واقعی آن یعنی نبودن ی در اطراف؛ که از یتیمی است. که آدم ها با وجود پدر و مادر و برادر و خواهر و دوست و آشنا هم یتیم اند. یتیمِ نداشتن. یتیم از دست دادن. یتیمِ جای خالی ی که باید باشد و نیست. حالا هر چقدر مامان بزرگ بگوید بچه از مادر یتیم می شود و بابا بگوید از پدر؛ من باز هم می گویم آدم با از دست دادن ی که رفاقت را بلد بوده. با نداشتنش.....

#مرتضی_برزگر

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : یتیم کیست؟! - یتیم ,آقاجون ,مادر ,نداشت ,کاری ,ماست ,کاری نداشت ,مادر یتیم ,یتیم کیست؟
یتیم کیست؟! یتیم ,آقاجون ,مادر ,نداشت ,کاری ,ماست ,کاری نداشت ,مادر یتیم ,یتیم کیست؟
عادت، بی‌رحم‌ترین زهر زندگی!
 عادت، بی‌رحم‌ترین زهر زندگی! 

 

عادت، ناجوانمردانه‌ترین بیماری‌ است، زیرا هر بداقبالی را به ما می‌قبولاند...
هر دردی را و هر مرگی را...
در اثر عادت، در کنار افراد نفرت‌انگیز زندگی می‌کنیم...
به تحمل زنجیرها رضا می‌دهیم، بی‌عد ی‌ها و رنج‌ها را تحمل می‌کنیم ...
به درد، به تنهایی و به همه چیز تسلیم می‌شویم...
عادت، بی‌رحم‌ترین زهر زندگی ا‌ست...
زیرا آهسته وارد می‌شود، در سکوت، کم‌کم رشد می‌کند و از بی‌خبری ما سیراب می‌شود...
و وقتی کشف می‌کنیم که چطور مسموم  آن شده‌ایم ...
می‌‌بینیم که هر ذرۀ بدن‌مان با آن عجین شده است...
 می‌بینیم که هر حرکت ما تابع شرایط اوست
و هیچ دارویی هم درمانش نمی‌کند."

اوریانا فالاچی

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : عادت، بی‌رحم‌ترین زهر زندگی! - عادت، ,زندگی ,می‌کنیم ,بی‌رحم‌ترین ,عادت، بی‌رحم‌ترین
عادت، بی‌رحم‌ترین زهر زندگی! عادت، ,زندگی ,می‌کنیم ,بی‌رحم‌ترین ,عادت، بی‌رحم‌ترین
یعنی همین ج !!

 یعنی همین ج !!


ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم
از لذت حضورت ، مى را نخورده مستم !

آیا تو می پذیرى ، عشق خ م را ؟..
تا این که بر نتابى ، دیگر ج م را ؟!

آب روان به ماهى ، گفتا که باشد اما..
لطفا بده مجالى ، تا صبح روز فردا !

باید که خلوتى با ، افکار خود نمایم..
اینجا بمان که فردا ، با پاسخت بیایم!!

ماهی قبول کرد و ، آب روان گذر کرد..
تنها براى یک شب ، از پیش او سفر کرد!!

وقتى که آمدش باز ، تا این که گوید آرى..
یک حجله دید و ع ى ، بر آن به یادگارى!!

خود را ز پیش ماهى ، ب که برده بودش
آن شاه ماهى عشق ، بى آب مرده بودش!!

نالید و یادش افتاد ، از ماهى آن ص
وقتى که گفت با عشق ، می میرم از جدایى!!

ای کاشک آب می ماند ، آن شب کنار ماهی
ماهی دلش نمی مُرد ، از درد بی وفایی!

آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی
یک لحظه غفلت از هم ، یعنی همین ج !


نعمتی

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : یعنی همین ج !! - ماهى ,ج ,همین ,همین ج ,یعنی همین
یعنی همین ج !! ماهى ,ج ,همین ,همین ج ,یعنی همین
ﻗﻠﻌﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ
ﻗﻠﻌﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ


✂️:#داستانک

ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻭﻳﻨﺴﺒﺮﮒ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻗﻠﻌﻪ ﺍﻱ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ به ناﻡ ﺯﻧﺎﻥ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﮐﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺟﺎﻟﺒﻲ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺎ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺁن رﺍ ﺗﻌﺮﻳﻒ می کنند : 

ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 1140 ﻣﻴﻼﺩﻱ ﺷﺎﻩ ﮐﻨﺮﺍﺩ ﺳﻮﻡ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﺗﺴﺨﻴﺮ می کند ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻗﻠﻌﻪ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﻲ ﺑﺮﻧﺪ. 

ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺷﻤﻦ ﭘﻴﺎﻡ می دﻫﺪ ﮐﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻫﺪ ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﺯﻗﻠﻌﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩﻱ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮﻳﻦ ﺩﺍﺭﺍﻳﻲ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺮﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﻭﻧﺪ؛
ﺑﻪ ﺷﺮﻃﻲ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺣﻤﻞ ﺁﻥ ﺑﺎﺷﻨﺪ.
ﻗﻴﺎﻓﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﻳﺪﻧﻲ ﺑﻮﺩ، ﻭﻗﺘﻲ ﺩﻳﺪ ﻫﺮ ﺯﻧﻲ ﺷﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﮐﻮﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﻗﻠﻌﻪ ﺧﺎﺭﺝ می شوﺩ !... ﺯﻧﺎﻥ ﻣﺠﺮﺩ ﻫﻢ ﭘﺪﺭ ﻳﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺣﻤﻞ می کرﺩﻧﺪ!
ﺷﺎﻩ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺵ می گیرﺩ؛ ﺍﻣﺎ ﺧﻠﻒ ﻭﻋﺪﻩ ﻧﻤﻲ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ می دﻫﺪ ﺑﺮﻭﻧﺪ.
 ﺍﻳﻦ ﻗﻠﻌﻪ ﺍﺯ ﺁن زﻣﺎﻥ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ " ﻗﻠﻌﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ " ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ می شوﺩ.
ﺍین که ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮﻳﻦ ﭼﻴﺰ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻧﺠﺎ ﭘﻮﻝ ﻭ ﭼﻴﺰﻫﺎﻱ ﻣﺎﺩﻱ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺍین که ﺍین قدﺭ ﺑﺎﻫﻮﺵ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻋﺰﻳﺰﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻧﺪ ،ﺗﺤﺴﻴﻦ ﺑﺮﺍﻧﮕﻴﺰ ﺍﺳﺖ.  

ﺩﻋﺎﮐﻨﻴﻢ ﺩﺭﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻧﻴﺰ ﺑﺎﺍﺭﺯش ترﻳﻦ ﺩﺍﺭﺍیی هاﻱ ﺩﻧﯿﻮﯼ ﻣﺎ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻋﺰﻳﺰﺍﻧﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﻨﺪ؛
ﻧﻪ ﭘﻮﻝ،ﺛﺮﻭﺕ،ﻣﺎﺷﯿﻦ،ﺧﺎﻧﻪ ،ﭘﺴﺖ ﻭ ﻣﻘﺎﻡ ... ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﺍین ها ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎن هاﯼ ﺩﻭﺭ ﻭ
ﺑﺮﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ‏« ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻫﻤﻪ ﻣﺎﻥ‏»!


@moshaverseda

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ﻗﻠﻌﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ - ﻗﻠﻌﻪ ,ﺯﻧﺎﻥ ,ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ,ﺍﺭﺯﺵ ,ﻣﺮﺩﻡ ,ﺩﺍﺭﺩ ,ﺯﻧﺎﻥ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ,ﻗﻠﻌﻪ ﺯﻧﺎﻥ ,ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮﻳﻦ ,ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻧﺠﺎ
ﻗﻠﻌﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ﻗﻠﻌﻪ ,ﺯﻧﺎﻥ ,ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ,ﺍﺭﺯﺵ ,ﻣﺮﺩﻡ ,ﺩﺍﺭﺩ ,ﺯﻧﺎﻥ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭ ,ﻗﻠﻌﻪ ﺯﻧﺎﻥ ,ﺍﺭﺯﺵ ﺗﺮﻳﻦ ,ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻧﺠﺎ
تقسیم عادلانه ؟؟!!
تقسیم عادلانه ؟؟!!  

 

شیری در جنگل آهویی را شکار کرد .

گرگ و روباهی هم از دور پیدا شدند.

شیر به گرگ دستور داد که آهو را پوست کنده و آماده خوردن نماید.

گرگ اجرای امر کرده و پس از لحظاتی شیر از گرگ پرسید :

گوشت آهو را آماده و تقسیم نمودی؟

جواب داد: بله قربان .

شیر گفت: چگونه ؟

گرگ گفت : ران ها وکتف های آهو سهم سلطان. تنه و دنده های آهو سهم خودم .

و گردن آهو هم سهم روباه .

شیر عصبانی شد .حمله کرد و کله گرگ را از تنه اش جدا نمود .

بعد به روباه امر کرد که تو آهو را تقسیم کن.

روباه پس از لحظاتی چنین گفت:

دل و جگر آهو صبحانه سلطان .ران ها و قسمتی از تنه ناهار سلطان .کتف ها و بقیه تنه هم شام سلطان .

..شیر نگاهی از سر رضایتمندی به روباه کرد و گفت :

پس سهم خودت کو ؟

روباه گفت : دعا به جان سلطان !

شیر از روباه پرسید:

پدر سوخته ! این تقسیم عادلانه را چگونه یاد گرفتی ؟!

روباه با ح ترس و لرز گفت :

قربان! از کله جداشده گرگ !!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : تقسیم عادلانه ؟؟!! - روباه ,سلطان ,تقسیم ,عادلانه ,تقسیم عادلانه
تقسیم عادلانه ؟؟!! روباه ,سلطان ,تقسیم ,عادلانه ,تقسیم عادلانه
با کره بازی نکن!
با کره بازی نکن!


✅در حکایت مخالفت شیخ محمد یزدی ، ،حسین الله کرم و.....با بازی #فوتبال ایران و کره:

می بخور منبر بسوزان، با کره بازی نکن
کن چَپو اموال ایران، بازی نکن

هر چه دیدی از فساد و فقر و ا هر طرف
همچنان لب را بدوزان، با کره بازی نکن

و رانت میلیاردی اگر عادی شده
یک « به من چه» بر زبان ران ،با کره بازی نکن

گر زن مظلوم ایرانی در آن سو شد حراج
لعن کن تنها به ، با کره بازی نکن

روی هر تپه اگر گل کاشت یک فرد مشنگ
زیر سبیلی در کن ای جان ،با کره بازی نکن

پول مردم را اگر یک بانک هورتی سر کشید
بی خیالش باش انسان، با کره بازی نکن

 بی خیال خط فقر و بی خیال گشنگی
گوش کن پند عزیزان، با کره بازی نکن

عصر تاسوعا تو ای «جاوید» در خانه بمان
تیم ملی جان ایران، با کره بازی نکن

#محمد_جاوید

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : با کره بازی نکن! - بازی
با کره بازی نکن! بازی
اشاره به گره ها!
 اشاره به گره ها!

می گویند در اوایل انقلاب فرانسه،سه نفر محکوم به با گیوتین شدند . 

آن ها عبارت بودند از ، دادگستری و فیزیک دان .
در هنگامه ی ، پیش قدم شد ، سرش را زیر گیوتین گذاشتند ،و از او سؤال شد : 

حرف آ ت چیه ؟ 

گفت : خدا ...خدا...خدا...او مرا نجات خواهد داد! 

وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند ، نزدیک گردن او متوقف شد. مردم تعجب د، و فریاد زدند: آزادش کنید!،خدا حرفش را زده! 

و به این ترتیب نجات یافت .
نوبت به دادگستری رسید ، از او سؤال شد: 

آ ین حرفی که می خواهی بگی، چیست؟ 

گفت : من مثل خدا را نمی شناسم، ولی درباره عد را بیشتر می دانم ، عد ...عد ...عد ...

گیوتین پایین رفت ،اما نزدیک گردنش ایستاد! مردم متعجب ، گفتند :

آزادش کنید ، عد حرف خودش را زده! 

هم آزاد شد.


آ کار نوبت فیزیک دان رسید ، سؤال شد : آ ین حرفت را بزن !

گفت :من نه م که خدا را بشناسم و نه م که عد را بدانم ، اما من می دانم که روی طناب گیوتین گره ای است که مانع پایین آمدن تیغه می شود ...

با نگاه دریافتند و گره را باز د، تیغ بُرّان برگردن فیزیک دان فرود آمده و آن را از تن جدا کرد.


*گفته اند : لازم است گاهی دهانت را بسته نگاه داری، هر چند حقیقت را بدانی !*

نتیجه:
چه فرجام تلخی دارند آنان که به «گره ها» اشاره می کنند!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : اشاره به گره ها! - عد ,گیوتین ,سؤال , , ,فیزیک ,عد عد ,آزادش کنید , دادگستری
اشاره به گره ها! عد ,گیوتین ,سؤال , , ,فیزیک ,عد عد ,آزادش کنید , دادگستری
مرا بپذیر ! همین گونه که هستم!
 مرا بپذیر !

همین گونه که هستم!

 

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا ‌ صفت باشم.

 من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است

و تو هم به یاد داشته باش:

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى،
 
و به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،

منى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم،

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست،

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.


دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

حسودان از من متنفرند، ولى باز می‌ستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،


چرا که من اگر قابل ستایش نباشم، نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى...


«سخنان منسوب به مهاتما گ »

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : مرا بپذیر ! همین گونه که هستم! - داشته ,گونه ,همین ,می‌توانى ,همین گونه ,چیزى باشم ,بپذیر همین
مرا بپذیر ! همین گونه که هستم! داشته ,گونه ,همین ,می‌توانى ,همین گونه ,چیزى باشم ,بپذیر همین
ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭت است، ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!
ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭت است، ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!


ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ‌ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ.
ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﺮﺍﺏ می شد!!
ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﺭﺍ" ﺧﺪﻣﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ زد ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺟﺪﻳﺪ کرد.
ﺧﺎﻧﻤ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩﭘﻮﺳﺖ ﻧﻴﺴﺘﻢ.
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺩیگر ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻟﻴﺴﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺑﻜﻨﻢ.
ﺑﻌﺪ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻰ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﻟﻰ به هرحال ﺑﺎ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ می کنم.
بعد از دقایقی مهماندار برگشت و گفت:
ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ هست؛
ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺷﺮﻛﺖهای ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎیی ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﻣﻜﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﺯ
ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻧﻴﺴﺖ،  ﻭﻟﻰ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﻫﻢ ﻧﺸﺎﻧﺪﻥ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪ، ﻳﻚ ﺟﻨﺠﺎﻝ ﻭ ﺍﻗﺪﺍﻣﻰ ﻏﻴﺮ ﺍﻧﺴﺎنی است!! ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
به گفته مسافران اشک در چشمان مرد سیاهپوست جاری شده بود.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍین که ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﺑﺪﻫﺪ، ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫوﺍﭘﻴﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩﭘﻮﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻗﺎﻯ ﻣﺤﺘﺮﻡ! ﻟﻄﻒ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺷﺨﺼﻰ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﭘﺮ ﺭﻓﺎﻩ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﻨﻢ... ﻫﻤﺎن طورﺭ ﻛﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ، ﺍﺻﻼ ﻛﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎنی و درستی نیست ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ناخوشایند و نامحترم ﺑﻨﺸﻴﻨﻴﺪ!!
بعد ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻼﺕ، ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻥﻫﺎﻯ ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺗﺎﺋﻴﺪ ﻭ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻛﺮﺩﻧﺪ.

ﺁﻥ ﺧﻠﺒﺎﻥ که نامش دنیس گورالیدو بود، ﺑﻪ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳِﻤﺖ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﺪ.

هنوز هم لوح های تقدیر و سپاس از او در دیواره های دفتر کارش خودنمایی می کند.

ﺍﻧﺴﺎﻧﻢ ﺁﺭﺯﻭﺳﺖ…

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ "ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ" ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ، ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ، ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ یک ﻓﻀﯿﻠﺖ...

https://telegram.me/freindlygroup

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭت است، ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ! - ﺩﺭﺟﻪ ,ﺧﺎﻧﻢ ,ﺧﻠﺒﺎﻥ ,ﻗﺴﻤﺖ ,ﻛﻨﺎﺭ ,ﻓﻀﯿﻠﺖ ,ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ,ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ,ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ,ﻣﻬﺎﺭت است،
ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭت است، ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ! ﺩﺭﺟﻪ ,ﺧﺎﻧﻢ ,ﺧﻠﺒﺎﻥ ,ﻗﺴﻤﺖ ,ﻛﻨﺎﺭ ,ﻓﻀﯿﻠﺖ ,ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ,ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ,ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ,ﻣﻬﺎﺭت است،
سنگ و سنگ تراش!


سنگ و سنگ تراش!


روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد. با خود گفت:

این بازرگان چقدر قدرتمند است! 

و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. 

تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.

مرد با خودش فکر کرد: 

کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! 

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می د. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است!

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود شید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد.

 کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به ص ه سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن ص ه را نداشت. با خود گفت که: 

قوی ترین چیز در دنیا، ص ه سنگی است !

و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان ص شنید و احساس کرد که دارد د می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکّش و قلم به جان او افتاده است!

#داستان_های_آموزنده

 #سنگ_و_سنگ_تراش
 telegram.me/joinchat/bjitrtzdsqengm9m1y9hra

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : سنگ و سنگ تراش! - خورشید ,حاکم ,آرزو ,سنگی ,ص ه ,بازرگان ,ص ه سنگی ,ابری بزرگ ,چقدر قدرتمند
سنگ و سنگ تراش! خورشید ,حاکم ,آرزو ,سنگی ,ص ه ,بازرگان ,ص ه سنگی ,ابری بزرگ ,چقدر قدرتمند
ادیان هم برای کمال انسانیت آمده اند!!
ادیان هم برای کمال انسانیت آمده اند!!


خلیل رفاهی در کتاب گردش ایام می گوید:
زمانی درقم طلبه بودم. به علت خامی وبی ارتباطی با جامعه معتقد بودم، فقط ی که در قم باشد و ،بافضیلت است؛ اما وقتی در دوره ای که تهران بودم با اشخاص با فضیلت رو به روشدم، فهمیدم که درخارج از قم و در افراد غیر افراد ارزشمند وجود دارد،اما !باز شیعه بودن را شرط اصلی می دانستم.
بعد باسفر به کشورهای عربی فهمیدم که بین سایر فرقه ی هم انسان ارزشمند یافت می شود.
پس از سفربه اروپا به این نکته واقف شدم که دربین سایر ادیان نیز انسان ارزشمند هست.
ولی در هنگ کنگ حادثه ای برایم رخ داد که فهمیدم فضیلت وانسانیت به زبان و مکان و نژاد و مذهب و رنگ نیست.
برای غذا به رستورانی بزرگ و شلوغ در هنگ کنگ رفتم و به جاهای دیگر سری زدم. چند ساعت بعد ناگهان یادم آمد که م راکه تمام زندگیم داخل آن بود، درآن رستوران جا گذاشته ام.
با عجله رفتم و با کمال ناباوری دیدم م همان جاست و پیرمردی کنار آن نشسته. او گفت:
وقتی دیدم ت را فراموش کردی، با این که وقت دندان پزشکی داشتم، ماندم تا برگردی.
از او تشکر و گفتم:
خدا به شما اجربدهد.
ولی او گفت:  به خدا اعتقادی ندارم،من به انسانیت معتقدم!!
::

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : ادیان هم برای کمال انسانیت آمده اند!! - ارزشمند ,فهمیدم ,انسانیت ,کمال ,ادیان ,انسان ارزشمند ,انسانیت آمده ,کمال انسانیت ,برای کمال
ادیان هم برای کمال انسانیت آمده اند!! ارزشمند ,فهمیدم ,انسانیت ,کمال ,ادیان ,انسان ارزشمند ,انسانیت آمده ,کمال انسانیت ,برای کمال
فضیلت زیبازیستن!
فضیلت زیبازیستن!


ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ‌ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ.
ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﺮﺍﺏ می شد!!
ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﺭﺍ" ﺧﺪﻣﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ زد ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺟﺪﻳﺪ کرد.
ﺧﺎنم ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩﭘﻮﺳﺖ ﻧﻴﺴﺘﻢ.
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺩیگر ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻟﻴﺴﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺑﻜﻨﻢ.
ﺑﻌﺪ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻰ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻴﺴﺖ؛ ﻭﻟﻰ به هرحال ﺑﺎ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ می کنم.
بعد از دقایقی مهماندار برگشت و گفت:
ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ هست.
ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺷﺮﻛﺖهای ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎیی ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﻣﻜﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﺯ
ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻧﻴﺴﺖ،  ﻭﻟﻰ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﻫﻢ ﻧﺸﺎﻧﺪﻥ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪ، ﻳﻚ ﺟﻨﺠﺎﻝ ﻭ ﺍﻗﺪﺍﻣﻰ ﻏﻴﺮ ﺍﻧﺴﺎنی است!! ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
به گفته مسافران اشک در چشمان مرد سیاهپوست جاری شده بود.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍین که ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﺑﺪﻫﺪ، ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫوﺍﭘﻴﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩﭘﻮﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻗﺎﻯ ﻣﺤﺘﺮﻡ! ﻟﻄﻒ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺷﺨﺼﻰ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﭘﺮ ﺭﻓﺎﻩ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﻨﻢ... ﻫﻤﺎن طوﺭ ﻛﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ، ﺍﺻﻼ ﻛﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎنی و درستی نیست ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ناخوشایند و نامحترم ﺑﻨﺸﻴﻨﻴﺪ!!
بعد ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻼﺕ، ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻥﻫﺎﻯ ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺗﺎﺋﻴﺪ ﻭ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻛﺮﺩﻧﺪ.

ﺁﻥ ﺧﻠﺒﺎﻥ که نامش « دنیس گورالیدو » بود ﺑﻪ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳِﻤﺖ ﺭﺋﻴﻛﺲ ﺷﺮﺖ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﺪ.

هنوز هم لوح های تقدیر و سپاس از او در دیواره های دفتر کارش خودنمایی می کند.

ﺍﻧﺴﺎﻧﻢ ﺁﺭﺯﻭﺳﺖ…

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ "ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ" ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!
ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ، ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ یک ﻓﻀﯿﻠﺖ...

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : فضیلت زیبازیستن! - ﺩﺭﺟﻪ ,ﺧﻠﺒﺎﻥ ,ﺧﺎﻧﻢ ,ﻗﺴﻤﺖ ,ﻛﻨﺎﺭ ,ﺯﻧﺪﮔﯽ ,ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ,ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ,ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ,فضیلت زیبازیستن
فضیلت زیبازیستن! ﺩﺭﺟﻪ ,ﺧﻠﺒﺎﻥ ,ﺧﺎﻧﻢ ,ﻗﺴﻤﺖ ,ﻛﻨﺎﺭ ,ﺯﻧﺪﮔﯽ ,ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ,ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ,ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ,فضیلت زیبازیستن
توانا بود هرکه دارا بود!

توانا بود هرکه دارا بود!

картинки по запросу
معلمی گفت: 

توانا بود هرکه..؟

 دانش آموزی ادامه داد:


"توانا بود هرکه دارا بود"
ز ثروت دل پیر برنا بود 


تهی دست جایی نخواهد رسید
اگر چه شب و روز کوشا بود  


ندانست فردوسی پاکزاد
که شعرش در این ملک بی جا بود 


گر او را خبر بود از این روزگار
که زر بر همه چیز والا بود 


نمی گفت آن شعر معروف را
"توانا بود هرکه دانا بود

channel: @aparat_tv

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : توانا بود هرکه دارا بود! - توانا ,هرکه ,بود  ,دارا ,هرکه دارا
توانا بود هرکه دارا بود! توانا ,هرکه ,بود  ,دارا ,هرکه دارا
وزارت پرورش انسانیت!
 وزارت پرورش انسانیت! 

 

مهربان باشیم 


خیلی وقت ها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبه رو شدم.
چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.
امتحانی که در آن، نادانسته های یک کودک بی دفاع، مورد قضاوت دانسته های معلم قرار  می گرفت.
امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم، نه با درست هایم.
اگر ده ها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آن ها می گذشت؛ اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خ ر قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد، غلط هایم بود.
دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است، داشته ها و توانایی هایم نیست، بلکه نداشته ها و ضعف هایم است.
آن روزها نمی دانستم که گرچه نوشتن را می آموزم، اما ...
بعدها وقتی به برادر کوچک ترم دیکته می گفتم، همان گونه قضاوت که با من شد و حتّی بدتر.

آنقدر سخت دیکته می گفتم و آنقدر ادامه می دادم تا دور غلط های برادرم خط بکشم.
نمی دانم قضاوت های غلط با ما چه کرد که امروز از کنار صفحه صفحه مهربانی و معرفت و محبت دیگران می گذریم، اما با دیدن کوچک ترین خطا چنان دورش خط می کشیم که ثابت کنیم تو همانی که نمی دانی، که نمی توانی.
کاش آن روزها معلمم، چیز مهم تری از نوشتن به من می آموخت.
این روز ها خیلی سعی می کنم دور غلط های دیگران خط نکشم.
بله، این روز ها خیلی سعی می کنم که وقتی به دیگران می شم، خوبی هاشان را ورق ورق مرور کنم!

واقعا با فرزندم دیکته کار ن و برای غلط های املاشم که معلم می گرفت، وقتی ناراحت می شد، بهش می گفتم اینا توی اون همه چیزی که بلدی هیچه ......فقط اینا رو هم یاد بگیر...
کاش آموزش و پرورشمون اول پرورش می داد و بعد به خودی خود آموزش هم کنارش می اومد...

کاش اسمش می شد وزارت پرورش انسانیت....کااااااش!!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : وزارت پرورش انسانیت! - هایم ,پرورش ,دیکته ,قضاوت ,صفحه ,دیگران ,پرورش انسانیت ,وزارت پرورش ,درست هایم ,وزارت پرورش انسانیت
وزارت پرورش انسانیت! هایم ,پرورش ,دیکته ,قضاوت ,صفحه ,دیگران ,پرورش انسانیت ,وزارت پرورش ,درست هایم ,وزارت پرورش انسانیت
سه بیت، سه نگاه، سه برداشت

سه بیت، سه نگاه، سه برداشت
 


موسی خطاب به خداوند در کوه طور:
اَرَنی ( خود را به من نشان بده)
خداوند:
لَن تَرانی ( هرگز مرا نخواهی دید)

برداشت سعدی:
چو رسی به کوه سینا اَرِنی مگو و بگذر
که نیرزد این تمنّا به جواب "لن ترانی"

برداشت حافظ:
چو رسی به طور سینا ارنی بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"

برداشت مولانا:
ارنی ی بگوید که ترا ندیده باشد
تو که با منی همیشه، چه "تری" چه " لن ترانی

✳️ سه بیت، سه نگاه، سه برداشت

مثل سعدی، عاقلانه
مثل حافظ، عاشقانه
مثل مولانا، عارفانه

گاهی وقت ها باید نگاهمان را عوض کنیم.

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : سه بیت، سه نگاه، سه برداشت - برداشت ,نگاه، ,بیت، ,ترانی برداشت
سه بیت، سه نگاه، سه برداشت برداشت ,نگاه، ,بیت، ,ترانی برداشت
سنگ بیدارگر!
 سنگ بیدارگر!


روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ.
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭﻧﻮ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰﻧﻪ، ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻪ.
ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ۱۰ ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ.
ﮐﺎﺭﮔﺮ ۱۰ ﺩﻻﺭ ﺭﻭ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﺗﻮﺟﯿﺒﺶ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍین که ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ، ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ!

ﺑﺎﺭﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ۵۰ ﺩﻻﺭ می فرﺳﺘﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍین که ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ، ﭘﻮﻟﻮ ﻣﯿﺬﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ!!

ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ می خوﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮﺷﻮ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺎﺭﺷﻮ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻪ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﺷﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻣﯿﺰﻧﻪ.

ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ، ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ،
ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ می فرﺳﺘﻪ، ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱ ﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ.
ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﻣﯿﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺪ، ﺩﺭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﯾﻢ.

ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮﺍﺳﺖ؛ ﻫﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ، ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﭙﺎﺱ ﮔزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍین که ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ بیفتد.

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : سنگ بیدارگر! - ﮐﺎﺭﮔﺮ ,ﻣﻬﻨﺪﺱ ,ﻧﮕﺎﻩ ,ﻣﯿﮑﻨﻪ ,ﭘﺎﯾﯿﻦ ,ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ
سنگ بیدارگر! ﮐﺎﺭﮔﺮ ,ﻣﻬﻨﺪﺱ ,ﻧﮕﺎﻩ ,ﻣﯿﮑﻨﻪ ,ﭘﺎﯾﯿﻦ ,ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﭘﺎﯾﯿﻦ
اثر تلقین!
 اثر تلقین!

картинки по запросу


ﺭﻭﺯﯼ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺤﺜﺸﺎﻥ ﺷﺪ!

ﻣﺎﺭ می گفت : ﺍﻧﺴﺎن ها ﺍﺯ ﺗﺮﺱِ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﻮﻓﻨﺎﮎِ ﻣﻦ می میرﻧﺪ؛ ﻧﻪ به خاﻃﺮ ﻧﯿﺶ ﺯﺩﻧﻢ! ﺍﻣﺎ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻧﻤﯽ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ.

ﻣﺎﺭ، ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺣﺮﻓﺶ، ﺑﻪ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ؛ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﮔﻔﺖ: 

ﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺰﻡ ﻭ ﻣﺨﻔﯽ می شوﻡ؛ ﺗﻮ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮﺵ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﻭ ﺧﻮﺩﻧﻤﺎﯾﯽ ﮐﻦ!

ﻣﺎﺭ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ ﺯﺩ ﻭ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻧﻤﻮﺩ.

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻓﻮﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻟﻌﻨﺘﯽ! 

ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻣﮑﯿﺪﻥ ﺟﺎﯼ ﻧﯿﺶ ﻭ ﺗﺨﻠﯿﻪ ﺯﻫﺮ ﮐﺮﺩ.
ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺩﺍﺭﻭ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﺧﻤﺶ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﯼ ﺑﻬﺒﻮﺩ ﯾﺎﻓﺖ.
ﺳﭙﺲ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺎﺭ ﻭ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻧﻘﺸﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ:

ﺍین باﺭ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻧﯿﺶ ﺯﺩ ﻭ ﻣﺎﺭ ﺧﻮﺩﻧﻤﺎﯾﯽ ﮐﺮﺩ!
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﯾﺪ.
 ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﭘﺎ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭ ﮔﺬﺍﺷﺖ!

ﺍﻭ به خاﻃﺮ ﻭﺣﺸﺖ ﺍﺯ ﻣﺎﺭ، ﺩﯾﮕﺮ ﺯﻫﺮ ﺭﺍ ﺗﺨﻠﯿﻪ نکرﺩ!
ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ، ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﻣﺎﺭ ﻭ ﻧﯿﺶ ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻣﺮﺩ...!!!!!


ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ از ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻫﺎ ﻭ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﻧﯿﺰ همین گوﻧﻪ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻓﻘﻂ به خاﻃﺮ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺁن ها ﻧﺎﺑﻮﺩ می شوﻧﺪ.

ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺗﻠﻘﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺷﯿﺪ!



@bedandid

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : اثر تلقین! - ﺯﻧﺒﻮﺭ ,ﭼﻮﭘﺎﻥ ,خاﻃﺮ ,ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﯾﺪ
اثر تلقین! ﺯﻧﺒﻮﺭ ,ﭼﻮﭘﺎﻥ ,خاﻃﺮ ,ﺧﻮﺍﺏ ﭘﺮﯾﺪ
راز همیشه شاد بودن!
راز همیشه شاد بودن!


بزرگی را گفتند: راز همیشه شاد بودنت چیست؟
گفت:
دل بر آنچه نمی ماند، نمی بندم؛
فردا یک راز است، نگرانش نیستم؛
دیروز یک خاطره بود، حسرتش را نمی خورم؛
و امروز یک هدیه است، قدرش را می دانم؛

از فشار زندگی نمی ترسم
چون می دانم که
 فشار ، توده زغال سنگ را به الماس تبدیل می کند
می‌دانم
 خدای دیروز و امروز خدای فردا هم هست
ما اولین بار است
 که بندگی می‌کنیم
 ولی او قرن هاست که خ می کند
پس به او اعتماد دارم
برای داشتن این چنین خ همیشه شادم!

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : راز همیشه شاد بودن!
راز همیشه شاد بودن!
از قدیم..

از قدیم..



ما همیشه ملتی هشیار بودیم از قدیم
دشمن سرسخت استکبار بودیم از قدیم

نصف دنیا مال ما بود از زمان داریوش
از همین پیداست دنیاخوار بودیم از قدیم

خطّ میخی های عهد باستان حاکی است که
ملتی بد خط و سهل انگار بودیم از قدیم!

راه ابریشم درست از مرکز ما می گذشت
راه می دادیم اگر ناچار بودیم از قدیم!

از نقوش تخت جمشید آشکار است این که ما
در صف ارزاق و خوار و بار بودیم از قدیم!

بین مردم پخش می د شاهان نان جو
از کمی یارانه برخوردار بودیم از قدیم

جارچی ها بس که می دادند اخبار دروغ
از دو تا منبع پی اخبار بودیم از قدیم!

هسته هر میوه را زیر زمین می کاشتیم
در امور هسته ای پُرکار بودیم از قدیم!

در سیاست،  هم قوی بودیم هم با انعطاف
نرم و محکم چون کِش شلوار بودیم از قدیم!

سد راه ارتباطات جهانی می شدیم
در اتوبان جهان دیوار بودیم از قدیم

ساز را قایم نمی کردیم پشت دسته گل!
اتفاقا دسته گل بردار بودیم از قدیم

می نوشتیم آنچه می خواهیم بر دیوار غار
آه،  ما اهل قلم در غار بودیم از قدیم..

حق ما تنها در اینجا مصرف ا یژن است
راضی و دلخوش به این مقدار بودیم از قدیم

می رود دیوارمان کج تا ثریا،  ای دریغ
ما همان خشت کج معمار بودیم از قدیم..

شروین سلیمانی

عنوان وبلاگ : حکایات حکیمانه
برچسب ها : از قدیم.. - بودیم ,قدیم
از قدیم.. بودیم ,قدیم
آخرین وبلاگهای به روز شده
وبلاگهای اتفاقی
اخرین جستجو ها
خیام، نیچه و عشق به سرنوشت 5 گیگ اینترنت رایگان ایرانسل در سرویس تقویم 12 بهمن پوسته پیشرفته kyma وردپرس نسخه busi mah فروش دستگاه کارت خوان سیار ریمی بس کن سجاد ماهرخسار برگزای همایش بزرگ سجاد ع بخش لیردف شهرستان جاسک میدان های نفت و گاز روسیه در دریای خزر تحقیق درباره تناسخ و معاد در مورد ارتودنسی و ایمپلنت دندان و آفت دهان چه می دانید؟ رژیم غذایی در صرع rmc_mobile cjhgvfuytci korean urdu dictionary i hate social networks gutenprint همسر اکرم پیغمبر خداوند همسرش پیغمبر اکرم لایحضره الفقیه، قرار داده همراهِ هم‌رأی حضرت زهرا avalin baroone paeeizi جزئیات ثبت نام آزمون ی waldo state bank mobile ایا کیهان تخت ؟ کروی است یا خمیده؟ پاسخ سؤالات متن درس زندگی ما و گردش زمین2 anhphung1196 favorites posco evi playfulbet بازار قطعات سیستم تهویه اتومبیل yaotai تعمیرات کرکره برقی runbuggy bsm2017 29 دادش قانونی منطقی جواب نمره چرچیل تست زیست شناسی دوازدهم خیلی سبز حدیث اهل بیت دل را زنده می کند هود کم صدا مورب مشکی موتور ف ی you re mine moe’s southwest grill drops microwave ovens from a helicopter in this crazy ad candy troll adventure yeni hayat valley talk chalkfest فایل فلش تبلت a23 دانش آموزی epad a707g با مین برد am176_mb_v12 و پردازشگر mt6577 ضرایب دروس امتحانی کنکور ی سراسری و آزاد bongo bunny guide for minion rush آشنایی با رشته ها و شناخت عوامل موثر برای انتخاب رشته محیط محیط زیستی سازی شبیه قدرت پروژه متلب 2276azsoft شبیه سازی متلب matlab افزارهای متلب ieee، sciencedirectو مقالات ieee، مقالات ieee، sciencedirectو 2276azsoft irazsoftir gmail com0936 ieee، sc آموزش ب بیت کوین و باز حساب در سایت faucethub نمایندگی های خدمات پس از فروش تاسیسات استان بوشهر شهرستان بوشهر فایل منفعت بیکران دریاى بیکران منفعت دریاى بیکران دریاى دریاى بیکران منفعت دریاى بیکران kids halloween makeup جت پرینتر ریزنگار کنکوری ها دعاهای خالصانه ی معلم شیمی comment on nick carter disses justin bieber he ‘couldn’t hold a candle to’ the backstreet boys by tom 27 یوسف آباد لعنتی هیئت کشتی استان هیئت برتر استان نمونه کار آهنگ محمدحیدری با نام سن سنسن it is the p word in a farsi way d how to roll wax joint جزوه اصول مبانی مدیریت از دیدگاه پورشفیع مستقیم کنکور درصد قبولی تی رتبه آ ین آ ین رتبه رتبه قبولی تی روزانه روزانه کنکور سنجی تی تی روزانه کنکور سنجی تی روزانه رتبه قبولی بینایی ایمیل جدید رحمت سخنی برای مشاوره پزشکی رایگان افزونه صحت کد ملی در اراس فرم پایان نامه روابط عمومی در شرکت سهامی بیمه ایران نادرشاه وگدای حرم رضا wfwa pbs39 fort wayne marg chist office design priming kids construction game france ghost story juarez انتخاب رشته با رتبه ۳۵۰۰۰ زمان دقیق اعلام نتایج کارشناسی ارشد وزارت بهداشت nhl jerseys from china nokia 105 2017 dual sim حراج 8 ball pool coins prank who that naruto shadow football فلش مموری کارتی استخدام های امروز تهران و شهرستان 19 بهمن ماه مریلا زارعی merilla zarei احساسِ ابرازات فلنج پلی اتیلن pn16 اصلی ترین هدف یوونتوس در فصل جاری coloring book for funko pop gode gudea kurdish king of sumar 752 سوره یس 36 آیه5 تَنْزیلَ الْعَزیزِ الرَّحیمِ 10 توصیه برای تبلیغات و بازاری موثر اپراتور درب شیشه ای اتوماتیک a road trip art attack شیشه‌ها ترشی کنید چای‌خوری فنجان قاشق قاشق چای‌خوری فلفل سیاه kidgopher for parents فواید جزایر سه گانه برای ایران نفت گازغنی escape games day در سوگ اردشیر خان مصحف یحی عیشان من تراویح رمضان عام 1436 لیالی 11 لیلة مرئیة فیدیو المصحف المرئی آهنگ دورهم بودن چه حالی داره محسن ابراهیم زاده
Facebook Twitter Google Plus Digg Share This RSS
کلیه فعالیتهای وبلاگ724 تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. تمامی اطلاعات، خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت ها و وبلاگهای فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و وبلاگ 724 هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد. در صورت مشاهده هر نوع تخلف یا محتوای نا مناسب بر روی دکمه “درخواست حذف وبلاگ” در آن صفحه کلیک نمائید.
All rights reserved. © weblog724 2012-2017 Run in 1.411 seconds
RSS